بگو: اگر دریا برای نوشتن کلمات پروردگار من مرکب شود، پیش از آن که کلمات پروردگار من تمام شود دریا به آخر برسد...
۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه
۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه
تصنیف امیر کبیر از شهرام ناظری
آلبومی جدید از شهرام ناظری انتشار یافته با نام امیرکبیر و به آهنگسازی پژمان طاهری. در این اثر که شامل دو سی دی است نوازنده گانی چون شروین مهاجر و شهرام غلامی نوازنده عود، مهرداد کریم خاوری نوازنده دف، زکریا یوسفی نوازنده دف و نگار خارکن نوازنده کمانچه آلتو همکاری داشته اند.
شعرِ تصنیف امیرکبیر از این آلبوم را مرور می کنیم:
توده ی نابالغ و نظام خردسوز
ریسمانی دراز به حالتِ تعلیق در فضای لایتناهی تاب می خورد. چنگی بدان می زنیم تا برِمان کشد به فراسوها، اما، با بهتی بی فرجام در می یابیم که تهِ این ریسمان، به انتهای چاهی ژرف می کشدِمان و رهامان می کند در آن ژرفاژرف، در دلِ بی انتهاییِ سرگردانی. جایی که بر نابخردی مان حسرت ها خوریم و عهدی که با خود ببندیم که اگر فرصتی، بار دیگر پیش روی مان گشوده شود، دوراندیشی را چراغِ راه گزینش خود کنیم چرا که حکایت کرده اند، دوراندیشی در بدگمانی است (الحزم سوء الظن)
۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه
مجموعه گفتارها - 1: درباره امید
قصد داریم مجموعه گفتارهایی به راه اندازیم با موضوعات مختلف که آغازگر بحث و نظر در زمینه های گوناگون باشد. هر بخش شامل مقالاتی است که نظرهای شما می تواند پربارش کند. ضمناً می توانند لینک نوشته های مشابهی در وبلاگ خود یا دیگران را در ذیل هر موضوع وارد کنید. نخستین موضوع ما امید است.
جامعه ی ما و ریشه های مانده گی و نومیدی
آن که با نومیدی قرین است به همان نسبت، از کامیابی و رستگاری دور است. جانِ عاشق، همواره آرزومند وصال است. عاشق، هرگز نومید نیست. حتی اگر وصال، ناممکن و هجران ابدی باشد، عاشق، همچون خنیاگرانِ پرووانسی شیدا و شیفته در آرزوهای دست نیافتنیِ خویش غوطه ور می گردد یا چون عارفان، بر عشقِ دائمی خویش بر جمالی دور از دست پای می فشرد حتی اگر بداند وصال ممکن نیست مگر آن که از وجود خویش بگذرد. انسانِ در یأس، عاشق نیست و در پیرامونِ خویش چیزی چنان پرقدر نیافته که بدان دل بندد و آرزومندش گردد. لذا خود را در باخته و در چنبره هایِ نامیمونِ حرمان فرو افتاده است.
۱۳۹۰ آبان ۱۰, سهشنبه
یادداشت های شبانه - 1
یادداشت های روزانه -1
سه شنبه:
اکنون یقین دارم که تردید برتر از یقین است. شاید به زودی در این یقین نیز تردید روا دارم. هماره از یقینی به تردیدی لغزیده ام و باز از تردیدی در دامنِ یقینی گرفتار آمده ام. جهان و پدیدارهایِ آن طوری نظام یافته اند که زایشگرِ تردیدها باشند. پدیدارهای جهان همگی در خدمت تردیدند حتی اگر در جستجوی یقین باشی تو را در هزارتوی تردیدهایی می افکنند که به یقینِ همه ی یقین کننده گان نیز شک می کنی.
۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه
کوروش کبیر، غرور ملی و حکایت ما با استبداد
این روزها به بهانه روز بزرگداشت کوروش، ستاینده گان افتخارات ملی و نشان دارانِ تاریخِ پرغرور، بر کوس و طبل ها کوبیده و در بوق و کرناها دمیدند که شهریارِ پرآوازه در بیست و پنج قرن پیش، چنین بود و چنان بود. کوروشِ بزرگ شاهِ هخامنشیان، شاهنشاهِ ایران زمین و پدرِ شهریاران جهان، مبدع و موجد نقش مایه های حقوق مردم و مساوات و برابریِ ملل و اقوام بوده و آموزه گارِ همه ی حقوق بشردوستان امروز به شمار می رود.
۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه
گلایه نامه ای برای محمدرضا لطفی
اثر تازه ای از محمدرضا لطفی انتشار یافته با نام «سایه جان» که ضبطِ صوتیِ کنسرت برج میلاد است با صدای محمد معتمدی. این اثر به شاعر معاصر هوشنگ ابتهاج (سایه) تقدیم شده است و شامل بازخوانی شعرهای اوست. قصد من نقد فنی یا محتوایی اثر نیست که تنها سخنی، درددلی، گلایه ای با استاد خواهم داشت.
استاد گرانمایه! بر داننده گان و آشنایان فرهنگ ایران، پوشیده نیست که جایگاه شما در قافله ی موسیقی و تاریخ خنیاگری این سرزمین تا چه پایه و اندازه است. شاگردیِ اساتید گرانمایه و استادی شاگردان برگزیده از پیش از انقلاب مردم در سال 57 تا همین امروز شما را در عطفِ حکایت موسیقی ایران نشانده و هنوز نام شما سرِ زبان هاست. گر چه چند سال خروج از کشور، علاقه مندان شما را به شنیدنِ نواهای گذشته و تداعی خاطرات روزهای قدیم واداشت اما هرگز از خاطره ی شیفتگان موسیقی ایرانی بیرون نرفتید..
۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه
علی و پیشاهنگان دادگری در ایران زمین
بازخواني سيرت علي (ع) در حكومت و تطبيق آن با آداب سياسي آيين مزديسنا
اشاره: در بخش گذشته، مبانی نظریه ی شیعیان در باب حکومت را به طور مختصر بیان کردیم. امروز نیز به بازخوانی مقاله ای قدیمی می پردازیم که سیره ی عملی سیاسی یکی از پیشوایان شیعه را بررسی می کند. این مطلب، گزیده ای از مقاله ی چاپ نشده ی حکومت از نظر علی و ایرانیان است که به تحلیل تطبیقی مرام سیاسی علی (ع) و آموزه های زرتشتی به ویژه کتاب دینکرد در باب حکومت می پردازد. نگارش این مقاله به سه سال پیش ( اواخر سال 87) برمی گردد. اکنون که پرداختن به سیره ی سیاسی علی (ع) جهت تنبه زمامداران و آگاهی مردم، از طرف روشنفکران بسیار مورد توجه قرار گرفته و مقالات زیادی در این باب نوشته شده، با این حال هنوز وجوه گوناگونی از این موضوع جای بررسی و تعمق بیش و بسیار دارد و ضرورت تکرارِ این قبیل مسایل جهت آگاه ساختن بخش عظیمی از جامعه از حقایق تاریخ دینی، برای جلوگیری از فریب سازی یک گروه و دین گریزی جمعیتی دیگر، احساس می شود. لذا ارائه ی این مقاله ی قدیمی در این برهه خالی از فایده نیست. زیرا همچنان معضلات و مسایل ذکر شده در آن از جانب اولیای امور ملت بیش از پیش به چشم می آید.
درآمد – آن چه در اين گفتار موجز درصدد شرح و تبيين آن هستيم از يك سو بازنگري در مرامهاي سياسي علي در دوران خلافت ايشان و از سوي ديگر تطبيق و مقايسهي آن با ديدگاههاي دين زرتشتي در باب صفات شاهان و حاكمان ميباشد كه به نوعي نمودگار عقايد و نگرش ايرانيان آن دوران به شمار ميرود و موضع اخير را به ويژه به واسطهي بخشي از آراي مذكور در كتاب دينكرد، كتاب اعتقادي زرتشتيان در باب آداب شريعت و حكومت، مورد بررسي قرار خواهيم داد.
بديهي است كه مبحث مذكور در بستري تاريخي حادث ميگردد و ريشههاي آن چنان در خاك جغرافياي ايران استوار گشته كه ثمرات آن را امروزه ميتوان به نظاره نشست. آن بستري كه روزگاري مردم اين سرزمين بر آن نظارهگر حوادثي بودند كه سرنوشت آيندهي ايران به واسطهي آنها رقم ميخورد. مقارن با يورش تازيان، آنان از سويي با فرو ريختن ستونها و اركان به ظاهر مستحكم و خللناپذير دولت ساساني از پس قرنها مواجه بودند و از ديگر سو، با تازش اقوامي بياباني و بي نام و نشان كه خاك سرزمين اهوراييشان را لگدمال سمضربههاي ستوران خويش كرده و با خود حامل دين جديدي بودند كه به زودي در اين سرزمين ريشه دوانده و به بار مينشست و با درخت تنومند هزاران سالهي دين مزديسنا و ديگر آيينهاي ايراني در هم ميآميخت.
لذا جهت شناخت و ادراك اين كامجويي فرهنگي و آييني، كنار هم نهادن پارههاي مجزا اما متداوم آن چه كه فرهنگ ايراني به واسطهي آميزش مضامين خودي و بيگانه و امتزاج آنها در طي مدت زماني طولاني نضج يافته و بار داده ضروري به نظر ميرسد. از اين ميان ما نيز به سهم خود به تطبيق دو محتواي به ظاهر متفاوت يكي از دل اركان دين تازه تولد يافته و ديگري از مباني جا افتاده و شكل يافتهي آييني ايراني خواهيم پرداخت.
۱۳۹۰ آبان ۳, سهشنبه
اسطوره ی کوروش؛ حقیقت یا افسانه (1)
سقوط امپراطوری بابل
در نیمه های قرن ششم پیش از میلاد، سرزمین بابل به گسترده ترین حد خود رسیده بود. پادشاه بابل، نبوخدنصر، درصدد بنیان گذاردن حکومتی توحیدی بر مبنای وحدت ادیان و آیین های سرزمین ها و ملل مختلف برآمده بود. او سرزمین های میان رودان (بین النهرین) را متحد ساخت و همه را وادار کرد تا خدایِ مورد تأیید او را بپرستند. اقوامی که از پرستش خدای نبوخدنصر سر باز زده و دست از اعتقاد به خدایان خویش برنمی داشتند با مجازات های سخت روبرو می شدند. از جمله، مردمان شهر کوچکِ یهودا که بازمانده گان بنی اسرائیل و ملت سلیمان نبی بودند. آنها که اقتدار دوران داود و سلیمان شاه را از کف داده بودند و تنها دو سرزمین کوچک یکی به نام اسرائیل و دیگر یهودا را در اختیار داشتند، اکنون تحتِ سیطره ی پادشاه بابل و خدای او درآمده بودند. اما آنها از پرستش یهوه خدای خود دست بر نکشیدند. نتیجه آن که معابدشان یکی در اورشلیم و دیگری در شهر سامره ی عراق که تحتِ نام کشور اسراییل بود، ویران شد و زنان و کودکان شان برده شده و خود به تبعید در بابلِ نو درآمدند.
رسم آن روزگار بر این بود که آن سرزمینی که در نبرد پیروز و چیره می گشت، خدای قوم مغلوب و معابد آن را ویران می ساخت یا به اسیری به کشورِ پیروز برده و زیردست و فرمانبرِ خدای قوم غالب درمی آورد. پادشاه کشور پیروز خود را پیامبر و فرستاده ی خدای خود می دانست و غالب (شاید هم تمام) جنگ های آن دوران سرچشمه و آبشخور دینی داشته و در حقیقت جنگ میان خدایان و فرستاده گان آنها بوده و بدیهی است که سرزمین پیروز، خدای خود را در جایگاهی برتر نهد زیرا که خدای کشور دشمن را مغلوب خویش ساخته است.
۱۳۹۰ آبان ۲, دوشنبه
حکومت اسلامی یا جمهوری اسلامی: تقابل بر سر اصلی مخدوش
این مقاله را بیش از دو سال پیش در بحبوحه ی مجادلات درگرفته بین دو جناح بر سر مسأله حکومت اسلامی برای چاپ در یکی از روزنامه های داخل ایران نگاشته بودم. که البته روزنامه های کمی تا قسمتی منتقد ِ آن زمان چنان که می دانید زیر آوار مانده و زنده به گور شدند و شرایط روزنامه نگاری به گونه ای در آمد که بهتر می دانید و این مقاله البته هرگز چاپ نشد. اکنون پس از این مدت دوباره به چشمم خورد و بد نیست برای یادآوری حال و هوای چندش آور خفقان آلود دهشتناک و البته تلخ آن روزها اینجا بخوانیمش. مقاله دست نخورده و بدون ویرایش تقدیم می گردد*.
سكوت، در برابر آن چه كه امروز بر اين ديار و مردماناش ميرود، خصوصاً از جانب آنها كه در كار پژوهش و كندوكاو در تاريخ و فرهنگ اين سرزميناند، ستمي است بر رسالت و مسؤوليتي كه خود، به اختيار حامل آن شدهاند. در اين هنگامه، كه حقيقت و راستي به مخاطره ميافتد، دم فرو بستن، يعني شكستن و گردن زدنِ قلم، همو كه خونش همواره بهاي حقيقت جويي بود و امروز فريادِ خشكيدهي حنجرههايي است كه از شنيده شدن مأيوسند. و تاريخ در آيندهاي كه ما گذشتهي آنيم، هر حركت و عمل ما را به قضاوتي سخت و بيرحمانه خواهد نشست. چرا كه قلمها، همچون هميشهي تاريخ، دير يا زود، در محكمهي وجدانِ انساني به صف خواهند شد و دادخواهانِ ستمديده، همانها كه دل در گرو صدايِ رساي او براي به گوش رساندنِ فريادشان بستهاند، به خونخواهي از قلمِ من و تو بر خواهند خواست كه آيا بر وظيفهي انسانيِ خويش پافشاري و ايستادهگي كردهايم يا اينكه كلمهفروشي كرديم و يا سر در گريبانِ ننگآلودِ سكوت فرو برديم. و اين همه مرا بر آن داشت كه قلم را به حركت درآورم و به دور از سياستِ جانبداري يا مقابله با اين دسته و آن گروه، از چشم ناظري بيتعلق به جناحي خاص، واقعه را در ترازوي تجربه و محكِ تاريخ به سنجش و نقد درآورم. و به عنوان اولين گام، در زدودنِ گرد و غبار ناراستي از پيكرهاي كه اين روزها بيش از هر چيز در معرض تخطئه، آلايش و انحطاط قراز گرفته و مورد ستم واقع شده؛ يعني دين و اعتقاد آدميان كه روزگاري اعتباري در حريم قداست داشت، و امروز دستاويز و بهانهي برتريجويي و اقتدارطلبي گشته، بر قدر بضاعت خويش همت گمارم:
۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه
شعر شاملو برای آذربایجان
آواز شبانه برای کوچه ها
خداوندانِ درد من، آه! خداوندانِ دردِ من!
خونِ شما بر دیوار کهنه ی تبریز شتک زد
درختان تناورِ دره ی سبز
بر خاک افتاد
سردارانِ بزرگ
بر دارها رقصیدند
و آئینه ی کوچکِ آفتاب
در دریاچه ی شور
شکست
فریادِ من با قلب ام بیگانه بود
من آهنگِ بیگانه ی تپش قلب خود بودم زیرا که هنوز نفخه ی سرگردانی بیش
نبودم زیرا که هنوز آوازم را نخوانده بودم زیرا که هنوز سیم و سنگِ من در هم ممزوج بود.
و من سنگ و سیم بودم من مرغ و قفس بودم
و در آفتاب ایستاده بودم اگر چند،
سایه ام
بر لجنِ کهنه
چسبیده بود.
۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه
شاملو: شاعر آزادی (2)
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچکتر از گلوگاه یکی پرنده
شاعر، خود بدل به پرنده ای می گردد که از گلوگاهش شعر کوچک آزادی می تراود. آزادیِ مطلوب شاعر، تنها رها شدن از زندانِ تنگ و تاریک خودکامان نیست. آزادی شاعر در شکستن بند و زنجیرهایی است که بر دست و پا و قلب انسانِ محصور در خویش چسبیده و رهاییِ انسان، زندان شکستن است. شکستنِ زندان های کوچک و بزرگی که خود به دستِ خویش بر گرد خویش تنیده است. شاعر به واسطه ی کلمات، رهایی خویش را جشن می گیرد. او در شعر خویش عصیان می کند و خود را از ژرفایِ چاه ظلمانی خواستهای بی مقدار بر می کشد و به سپهرِ آزادانسانِ «شیرآهنکوه مرد» می پیوندد:
اگر فریاد مرغ و سایه ی علف ام
این حقیقت را در خلوتِ تو بازیافته ام..
۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه
غریو شادی در آسمان پرواز ممنوع
اکنون که در کنار دیوار خیس.. دستان ما در انتظار فرود آمدن آتش است.. اکنون که سر بر آستانه ی بی پناهی خویش نهاده و در شادیِ عشق پرنده ای که از قفس رها شده و به جفتش پیوسته است شریکیم.. اکنون که سقف خانه مان فرو ریخته و هنوز دیوارش پابرجاست.. دیوارمان شکسته و پنجره اش هنوز رو به منظره ی رود بزرگ و آسمان لاجوردینش که انتظار پیوستنِ سرو افراشته را می کشد، باز است.. اکنون که ناامیدیِ ما بهانه ای برای رها کردن روح ما یافته است.. و چراغِ سوسو زنِ کم رمق، هنوز از تک و تا نیفتاده و دستِ نیلوفری بانوی صاحبخانه.. معشوق دیرینه.. هنوز به سوی ما دراز است انگار
در آوازت با من یگانه شو
ای مرغ رها شده از قفس هزار ساله
زیرا که من غریو شادمانی توام در ژرفای آزادِ روح خویش
و سبکباریِ دیریافته ی تو را دیرسالی است
بر تنِ شکننده ی آرزوهای گران بارم حمل می کنم
همسایه ای غریو شادی برکشید. صدای شادمانی و پایکوبی اش لرزه بر تنِ زندان بان افکند. از پشت میله ها نگاه کردیم؛ نگاهی حسرت بار! احساس شادمانی در قلبِ ما به رقص افتاد. شوری بالا آمد اما به دیوارِ محکم بغضی برخورد نفوذناپذیر. با خود گفتم چرا نمی توانم شادی کنم. از کنار میله ها به درون آمدم و با خود گفتم: چرا نمی توانم در شادمانیِ همسایه ام.. همنوعم.. هم سیاره ام شریک باشم.. چرا نمی توانم دست هایم را به هم بکوبم انگشت های ام را مشت کنم و دستانم را هر دو دستم را در دستان هم بندهایم زنجیر کنم.. با خود می گویم چه کارها که نمی شود با این دست ها کرد. با اهمین دست ها چه زندان ها که شکسته اند مردمان.. با همین دست ها.. با همه ی این دستها..
۱۳۹۰ مهر ۲۶, سهشنبه
اعتقاد مولانا درباره فقیهان منبری
حکایت است که روزی مولانا در مسجدی حضور داشت که واعظی بر منبر مشغول وعظ گفتن بود. مولانا خطاب به مریدان که کنارش نشسته بودند آغاز به تعریف حکایتی کرد که خواجه ای ثروتمند فوت نموده و اموال بسیار برای فرزندش به میراث ماند. فرزند که مال بادآورده ی بسیار نصیبش شده بود با فاحشه ای زیباروی نرد عشق باخت و همه ی ملک و ثروت و دارایی را خرج آن زن کرد و برایش هیچ باقی نماند.
مرد میراثی چه داند قدر مال رستمی جان کند و مجان یافت زال
نقد رفت و کاله رفت و خانه ها ماند چون جغدان در آن ویرانه ها
عاقبت چنان به مفلسی افتاد که آن فاحشه نیز از او روی گرداند و دیگر هیچ جواب پیغام و
۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه
بازتاب امروز ما در غزلی از حافظ
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل در این خیال که اکسیر می کنند
روزگار حافظ و این غزل، هر چه که بود و باشد این ابیات هنوز که هنوز است حدیث حال ما و حکایت درد ماست. باده رمز چیست که باید پنهان و در خلوت نوشید جز حقیقت حال و روزگار که اگر صدایی شنیده شود بر پیکر آن که صدایی کلامی برآورده جای سرپنجه های تازیانه متورم می گردد. آن که از بغضِ فروخورده یا از سر دلتنگیِ هزاران ساله یکی ناله ی عشق برآورد که «پیش از آن که در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگو» گزمه گان و محتسبان راهش ببندند و تیغ بر گلویش بفشارند که راه نفس و گذرگاه کلمه مسدود شود و عشق پنهان از راه نیامده به عمق سینه برگردد. آری..
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید مشکل حکایتی است که تقریر می کنند
چه شد که رگبار خشمی چنین ویرانگر، بر سر مردم طغیان کرد و تاوان کدامین گناه، که آیا عشق تواند که طبل دشمنی بکوبد و کدامین دین و مذهب است که آدمی را منع عشق کند اما حیله و دروغ را اگر که به مصلحت باشد حلال. که باده را حرام کند و خون خلق حلال. آیا جرمِ مردمی است که کار دست خویش حواله به تقدیر کرده اند. چوب از دشمنِ خویش خورده اند و گناهِ روزگار پنداشته اند.
ما از برونِ در شده مغرور صد فریب تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند
۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه
شاملو: شاعر آزادی (1)
درخت معجزه نیستم
تنها یکی درختم
شاعر، فریاد خویش را بر شعرش می افکند و زمان، چون قالیچه ی سلیمان او را در پس کوچه های تاریخ گذر می دهد. فریاد شاعر از دردی گلوگیر است. از بغضی نفس گیر! شاعر حقیقی در پی برساختنِ واژه های گران و فریبا نیست، چرا که او خواستارِ برپایی نمایشگاهی پرجلوه از دغدغه های انسانی نیست، که پس هر شعر، مخاطبی نام او را زمزمه کند. شعر شاعر، ناگزیریِ فرافکنیِ رنجی گران بار است. او زایشگر کلمه ها در زایشگاهِ خیال است. در آستانه ی تولد شعر، شاعر را می بینی که به خود می پیچد و همچون زنی آبستن، شکمگاهش متورم است و آرام و قرار ندارد.
بر هر سبزه خون دیدم در هر خنده درد دیدم
تو طلوع می کنی من مجاب می شوم
من فریاد می زنم و
راحت می شوم
قصد من فریب خودم نیست دلپذیر
قصد من
فریب خودم نیست
ارتباط روشنفکران ایران و رسانه در دنیای جدید
آسیب شناسی جریان روشنفکری در ایران-2
در ادامه روند آسیب شناسی جریان روشنفکری در ایران، به رابطه ی توسعه گفتمان روشنفکری در جامعه با رسانه به ویژه اینترنت و دنیای مجازی می پردازیم.
جریان روشنفکری در ایران، از بدو تولد یعنی دوران مشروطه، تلاش در به روز شدن و بهره گیری از تمدن و فرهنگ روز غرب و انتقال یا بومی سازی آن در ایران داشت. چنان که اساسا به واسطه ی مهاجرت نخستین گروه از نخبه گان و هنرمندان ایرانی به اروپا و آشنایی آن ها با پیشرفت ها و بهسازی های تمدنی در غرب، جنبش روشنفکری در ایران پایه گذاری شد. اما این گروه از دانش آموخته گان برای ایجاد تعامل و رابطه با فرهنگ مدرن غرب و ایجاد فرآیند نوگرایی در ایران با چالشی عظیم دست به گریبان گشتند: جامعه ی سنتی ایران، افکار، مناسبات و بن مایه ی فرهنگ مدرن را بر نمی تافت زیرا آن را در تعارض با عقاید و آموزه های سنتی و مذهبی خویش می یافت.
نخستین نوگرایان ایرانی کوشیدند با تکیه بر ملی گرایی و برافروختن شعله ی احساسات و غرور ملی، از میزان و حرارت تعصبات دینی جامعه بکاهند و در مقابل فرهنگ اسلامیِ مبتنی بر عرب گرایی، از افتخارات ملی و باستانی، شاهنامه و زبان پهلوی سخن بگویند و در کنار این اذعان دارند که فرهنگ ملی ایرانی هیچ تعارضی با روح اسلام و تعالیم دین ندارد. عرب ستیزی از آنجا آغاز شد و تا موج جدید روشنفکران از هدایت گرفته تا کسروی امتداد یافت.
۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه
جنبشی بر ضد خود: درآمدی بر علل انحطاط روشنفکری در ایران
حدیثِ روشنفکری در ایران، اگر نگوییم قصه ای تراژیک و سرگذشتی غمبار است دستکم باید اعتراف کنیم در مقامِ مقایسه، حکایتی پر افسوس و ناخرسند بر دل ایرانی به جا می نهد. از هر کجا که قدم نهاد و آغاز کرد تا به امروز اثراتی چندان خجسته از خود یادگار ننهاد. روشنفکری ایرانی آیا به فرجام تلخ خود نزدیک می گردد، یا این که رستاخیزی عظیم در دلِ آن پنهان گشته مترصد صور اسرافیلی است که بهنگام در پهنه ی تاریخ، سزاوار و به آیین خود را عریان کند.
آن نیروی بالقوه ی اجتماعی که در روزگار قاجاری، در قالب جنبش مشروطه آزاد گشت، امروز جسدِ نیم مرده ای است که جباران زمان، بر کالبد بی رمقش تازیانه می زنند و ته مانده های آزاداندیشانش را دست و پا در زنجیر به مسلخ برده و گردن می زنند.
تجربه ی مشروطیت، جنبشی نافرجام، این آموزه را به ما گوشزد می کند که بزرگترین ضربه بر پیکر روشنفکری از درون این جریان بر خود وارد شده و فقدانِ گفتمانی مترقی و آبرومند موجبات اضمحلال آن را در طی تنها یک صده فراهم کرده است. اما ایراد از کجا و در کجاست که چنان فرازی در برخی ایام به چنین نشیبی در این روزگار فرجامیده است:
۱۳۹۰ مهر ۲۱, پنجشنبه
مناجات امروز - بیست و یکم مهر
بارالها! راه صلح بسته است و هر طرفی هیزم نزاع افروخته است. نزاع طالبان حق و جویندگان باطل. و بیش از آن نزاع باطل با باطلی دیگر. راهِ نجات و سعادت باریک و راه تباهی بس وسیع و گسترده است. شهریاران از طریق عدل و انصاف دورتر از همیشه و از قانون و حدود تو نامی نیست جز برای بازیچه و دستاویزِ فریب. نام تو را می برند و ستم می کنند. نام حق را بر زبان می رانند و به ناحق گردن می زنند. دین تو را پوشش ظاهر خود ساخته اند و آیا جز از برای آنکه پوستین انسانی بر قواره ی گرگان کنند بهره ای دیگر از آن می جویند؟ از آیین برادری می گویند و جز خرافه پرستی را ترویج نمی کنند.
ای برپاکننده ی میزان! که هر چیزی را درخور قابلیتش از فضل خود بهره مند می سازی و پاداش و عقابت متناسب با اعمال است و ترازوی تو بر شاهین عدل استوار است. هر جنس را مطابق با جنسیت اش مورد سنجش قرار می دهی، کیفیت را بر حسب کیفیت و کمیت را با وزنه های کمیت و هیچ قابلیت و استعدادی از مواهب تفضل تو بی بهره نخواهد ماند. رازِ قسط تو و کیفیت دادگری ات بر زندانیان بندیِ زمان و زنجیریان گستره ی امکان پوشیده و مستور است. جلوه های فرزانگی و اشعه های حکمت ات، جز بر رهیده گان از عالم خاک و گسسته گان زنجیر جسم و جان و طیران کننده گان سبکبال بر گرد افلاک عیان نگردد. اسیران این مغاک تیره و تار از ادراکِ حقایق ناب محرومند چرا که این عالم ناپاک گنجای عدالت تو نیست.
۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه
یادی از حافظ شیراز در سالگشت یادمانش
حافظ که بود و چه گفت که نامش بر پهنه ی این خاک تا ابد جاودانه شد؟
به زودی در این باره مطالبی خواهیم گفت اما به خاطره ی روز گرامی داشت او اینک دو غزل دیگرش:
من که از آتشِ دل، چون خَم می در جوشم مهر بر لب زده، خون می خورم و خاموشم
قصد حال است طمع در لبِ جانان کردن تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم هندوی زلفِ بتی حلقه کند در گوشم
حاش لله که نیم معتقدِ طاعت خویش این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
خرقه پوشیِ من از غایت دینداری نیست پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم
من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
***********************************************************
حالیا مصلحت وقت در آن می بینم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم یعنی از اهل جهان پاک دلی بگزینم
جز صَراحی و کتابم نبود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزاده گی از خلق برآرم چون سرو گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه ی آلوده زدم لاف صلاح شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه تنگِ من و بار غم او هیهات مردِ این بار گران نیست دلِ مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر این متاعم که همی بینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر که اگر دم زنم، از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گردِ ستم هاست خدایا مپسند که مکدر شود آیینه ی مهر آیینم
۱۳۹۰ مهر ۱۹, سهشنبه
فالی از حافظ به مناسبت روز بزرگداشت خواجه شیراز
سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی
نمی بینم از همدمان هیچ برجای دلم خون شد از غصه، ساقی کجایی؟
ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا فروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد می برد شیوه بی وفایی
دل خسته من گرش همتی هست نخواهد ز سنگین دلان مومیایی
می صوفی افکن کجا می فروشند که در تابم از دست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبوده است خود آشنایی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع بسی پادشاهی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادت ز همصحبت بد جدایی جدایی
مکن حافظ از جور دوران شکایت چه دانی تو ای بنده کار خدایی
۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه
آیین مهرگان و پرتوهای بیم و امید
در بخش های گذشته(1)، حکایت پیروزی فریدون و کاوه آهنگر را بر نظام سیاسی ضحاک بازنموده و از فرآیندهای اجتماعیِ دخیل در آن پرده برداشتیم. امروز، نگاهی خواهیم افکند بر آن واقعیتِ تاریخی که از دل این داستان درباره ی فرهنگ اجتماعی ایران فرافکنی می گردد.
تکرار و پیایند مداومِ این زنجیره، یعنی فروپاشیِ جمشید و سپس برنشینیِ ضحاک و دوباره ظهور فریدون، در تاریخ ایران به وفور رخ داده است. شهریاری بر تخت می نشیند (به شیوه ی روی کار آمدن اش کاری نداریم) پس از چندی به دلیل نبودن هیچ سازماندهی و نظامِ نظارتی اجتماعی، و بی تفاوتی و انفعال اکثریت مردم نسبت به کردار و رفتار حاکمیت، تخت نشین تبدیل به خودکامه ای ویرانگر می گردد. این مسأله در مورد همه ی دولت ها مصداق می یابد، چه جمشید که شهریاری محبوب بوده، چه ضحاک که به واسطه ی زور بر مردم استیلا یافته و چه فریدون که توسط توده ی مردم انتخاب شده و به قدرت رسیده است.
دورانِ جهنمی ضحاک به پایان می رسد. اکنون جشنِ شاخه های گل و شیرینی و لبخند است و مردم همه پایکوبان و غزلخوان به استقبال سالارِ نو می شتابند. او را بر سر دست می گیرند و بر می کشند. فریدون آمده تا بهشتِ موعود را در زمین برای ما محقق کند. امروز، روزِ مهر است و برادری. روزِ فراموشی کینه ها و به بار نشاندنِ صلح و دوستی بر دل هاست. (دیو چو بیرون رود فرشته درآید) پس، چون آن دیوصفتِ هیولا کردار را بیرون راندیم، لاجرم پری روشی بر جای او نشسته است. سالارِ کهن چون رانده شود، تختِ سروری را برای سالارِ نو مهیا کنید. اما این تخت، و قدرتِ نامحدود رهبری در کنارِ توده ای جاهل و خواب آلود، سالارِ نو را به کجا می کشاند؟
به قول کارل پوپر: شاید خطرناک ترین اندیشه سیاسی، همان آرزوی کامل کردن و خوشبخت ساختن انسان است. کوشش برای پدید آوردن بهشت در زمین، همواره دوزخ ساخته است.
كشف حقيقت از راه زبان
صورت و معنا در شعر ي از شاملو
در تقلاي بسيار جهت نقاشيِ انديشهها در فضاي زبان يا جوششِ كلام و تبلور معنا در چشمههاي متن به سانِ نقشِ خورشيدي بر بركهي آينهها؟ به راستي شاملو به كدام راه رفته و بر كدام منزل فرود آمده است؟ آيا چنان كه خود در قامت انكار گفته «از سر خودنمايي درگير تلاشِ پروسواس گزينش الفاظي هر چه فاخرتر» نيست! گزينش به معنيِ سازوكارِ خودآگاهانه در جريان آفرينش و نفيِ حضور تجليوار معناست. برآنيم نسبت معنا و صورت را در شعر شاملو بررسيم و البته چنان كه شايان مجالي اندك است با تكيه بر يك شعر (در آستانه) تحليل خود را صورت ميبخشيم گرچه مقصود كليتِ حيات شعريِ شاعر و به دست دادن منظري كلي و نه نهايي است.
شاعر ميگويد:
خروشي بيخويش
از خراشِ حنجرهيي خونين
بنيروتر از هر كلام بليغ است
سنجيده و برسخته
چنان كه برميآيد همٌِ شاعر در فرآيند خلق شعر بر تجلي حضور معناست بدان سان كه شعر، خودِ وجود باشد نه نماد و نمايندهي آن. همچون عروجِ موسيقي در سمعِ تشنهگان معاني، اين پديدار نيز به منزلهي جاري شدن شعر در گسترهي زبان است. اين امر، تجربهاي عاشقانه و واقعيتي معنوي است كه هر مخاطبِ بخرد با آن همساز ميگردد. شعر در اين حالت چونان پديدهاي است كه در سطحِ تأويل، هر مخاطبي را در پناهِ خود منزل ميدهد و لذا حايزِ خصلتي وجودي است يا به عبارت ديگر جاندار و ديناميك است. اگر زبان را واجدِ چنين مجال و كيفيتي بدانيم در اين صورت، شعر، وطنِ شاعر ميگردد و وطنِ هر آن كس كه بدان پناه برد. به قول هايدگر:
«وجود، پناهگاه انسان است زيرا حقيقت انسان، حضور در برابر وجود است و اين حضور در زبان متجلي ميشود. بنابراين زبان هم خانهي وجود است و هم مأواي انسان»
آه انسان!
وجودِ مجازيِ تكه تكه شده. همان برزخِ ميان نور و ظلمتِ اهريمني خود. همان يكه تازِ نابودكنندگانِ كمال خويشتن. همان اسيرِ ترديد ابديِ اين سو يا آن سو. آن موجودِ بي پناه. آن . . انسان.
۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه
فریدون چگونه بر ضحاک غلبه یافت؟ ( به یادمان جشن مهرگان - 2)
در ادامه ی مطلب قبلی غلبه ی فریدون دادخواه بر ضحاک ستمگر، به مناسبت پاسداشت جشن مهرگان این بار به سراغ فریدون و چگونگی برکشیدن او در سرزمین ستم می پردازیم.
برآمد بد ین روزگار دراز کشید اژدها فش به تنگی فراز
خجسته فریدون ز مادر بزاد جهان را یکی دیگر آمد نهاد
فریدون، فرزند آبتین از سلاله ی پادشاهان آریایی است. پدرش را مزدوران ضحاک دستگیر کرده نزد او آوردند و ضحاک او را به دار آویخت. مادر فریدون، فرانک، از شیرزنان ایرانی، چون کار شوهر را چنین دید بیمناک شده و گریزی درازدامن را آغاز نمود.
از آن سوضحاک شبی در خواب می بیند که سه جنگجو که یکی شان مهترِ آن دو دیگر است به کاخش یورش آورده و او را دست و پا بسته کشان کشان تا دماوند کوه می کشانند و در آنجا به زندانش می کنند. شاه، از وحشت بسیار، فریادی سخت برمی آورد و از خواب می پرد. ندیمان به بالینش آمده که چه بر سر شاه رفته که چنان هراسی در دلش افکنده. او که هفت اقلیم از آن اوست و هیچ کس بی فرمان او آب نمی خورد از چه کسی چنین به وحشت افتاده است. خلاصه شاه معبران و خوابگزاران را جمع می آورد و همانند آن چه که در بسیاری از این دست اسطوره ها می بینیم، حکیمان او را از آمدن فرزندی آگاه می کنند، که نامش فریدون است و گاوی، دایه ی اوست. هنوز از مادر نزاده، اما چون که در جهان قدم گذارد و به جوانی و برومندی رسد، روزگار شاه را تیره و ستون های سلطنتش را به لرزه خواهد افکند. ضحاک نیز، مانند آن دیگران فرمان می دهد که همه ی جهان را در پی فریدون بگردند و هر جا که یافتندش حتی اگر در شکم مادر، به نیزه ای کارش بسازند.
شعری از شاعر لب دوخته ایران، فرخی
شاعری دل سوخته و لب دوخته!
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته ام تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته اممتولد 1267 در یزد. از نوجوانی قریحه ی شاعری اش شکوفا می شود. در هفده سالگی به جرم سرودن شعری در یزد به زندانش افکنده و لب هایش را می دوزند. اما او باز نمی ایستد و ادامه ی سرگذشت او زندان و تبعید و آوارگی و شکنجه است به خاطر این اعتقاد:
ای خاک مقدس که بود نام تو ایران فاسد بود آن خون که به راه تو نریزد
او شاعری منتقد است و آزادی و حقیقت را در کنار هم می طلبد. برای همین مصلحت اندیش نیست و به دنبال منافع شخصی. تیغ تند و گزنده ی نقادی اش، حتی اطرافیانش را نیز می آزارد زیرا مردم، به سودجویی، دروغ و تزویر و تقلب و ریاکاری خو کرده اند و جز این راهی نمی دانند. اما شاعر آزاده، اینها را برنمی تابد حتی اگر از جانب دوستان نزدیکش باشد:
رفیقی بایدم همدم، به شادی یار و در غم، هم وز این خویشان نامحرم، مرا بیگانگی باید
۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه
۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه
۱۳۹۰ مهر ۱۱, دوشنبه
غلبه ی فریدون دادخواه بر ضحاک ستمگر (به یادمان سالگشت آیین فرخنده ی مهرگان)
کاوه آهنگر غضبناک از کاخ ضحاک بیرون می زند و جامه ی چرمین آهنگری را از تن به در کرده بر سر نیزه می کند و در کوچه های شهر گشته و فریاد می زند : آی خلایق، چه نشسته اید که ناموس تان برده اند، دین تان را به اندک بهایی فروخته اند و جان تان را بی حرمت کرده اند. پس غیرت و آزاده گی تان کجا رفته که شما ایرانیان را بدین شهرت بود. تا کی مشغول غرفه ها و دکان های خود خواهید بود. دشمن به درون خانه های تان رخنه کرده، اگر امروز نوبت من شده فردا نوبت شماست. اگر در سرزمین تان یکی را بردند و نجنبیدید، در شهرتان جوانی را سر بریدند و به هوش نیامدید، اگر به خانه ی همسایه تان هجوم آورده و نوجوانِ همسایه را دست و پا بستند و گردن زدند و شما را رگ غیبت هیچ جنبشی نکرد، بدانید که فردا نوبت شما و هنگام فرزند شماست. دیگر در همسایگی تان جوانی نمانده که آن هنگام به داد شما برسد...۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه
۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه
اینجا کنار حادثه
شعر فوری
(برای نهال..)
آغوش ات را وا کن
ای دستان ات برکشنده ی خورشیدها
باز غنچه ی تازه شکفته ای
از باغ خزان زده ی طوفان خیزمان
به تو تقدیم می کنیم
ای انگشت ات سرپنجه ات رقصان
خاموش اینجا کنار باد شمال
پیش از آن که لب باز کند
نهالِ کوچکِ ما
پژمرد
اشتراک در:
نظرات (Atom)




























