به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ ! دریغ! به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازه ام چو ببینی مگو فراق! فراق! مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر غروب، شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
ترا غروب نماید ولی طلوع بود لحد، چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟
کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد ز چاه، یوسف جان را چرا فغان باشد؟
دهان چو بستی از این سوی، آن طرف بگشا که های و هوی تو در جو لامکان باشد
بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید وز این مرگ نترسید کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید وز این نفس ببرید که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید وز این ابر برآیید چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگ است هم از زندگی است این که ز خاموش نفیرید
بدر منیر: ماه تابان
نفیر: روگردان، نالان


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید