صورت و معنا در شعر ي از شاملو
در تقلاي بسيار جهت نقاشيِ انديشهها در فضاي زبان يا جوششِ كلام و تبلور معنا در چشمههاي متن به سانِ نقشِ خورشيدي بر بركهي آينهها؟ به راستي شاملو به كدام راه رفته و بر كدام منزل فرود آمده است؟ آيا چنان كه خود در قامت انكار گفته «از سر خودنمايي درگير تلاشِ پروسواس گزينش الفاظي هر چه فاخرتر» نيست! گزينش به معنيِ سازوكارِ خودآگاهانه در جريان آفرينش و نفيِ حضور تجليوار معناست. برآنيم نسبت معنا و صورت را در شعر شاملو بررسيم و البته چنان كه شايان مجالي اندك است با تكيه بر يك شعر (در آستانه) تحليل خود را صورت ميبخشيم گرچه مقصود كليتِ حيات شعريِ شاعر و به دست دادن منظري كلي و نه نهايي است.
شاعر ميگويد:
خروشي بيخويش
از خراشِ حنجرهيي خونين
بنيروتر از هر كلام بليغ است
سنجيده و برسخته
چنان كه برميآيد همٌِ شاعر در فرآيند خلق شعر بر تجلي حضور معناست بدان سان كه شعر، خودِ وجود باشد نه نماد و نمايندهي آن. همچون عروجِ موسيقي در سمعِ تشنهگان معاني، اين پديدار نيز به منزلهي جاري شدن شعر در گسترهي زبان است. اين امر، تجربهاي عاشقانه و واقعيتي معنوي است كه هر مخاطبِ بخرد با آن همساز ميگردد. شعر در اين حالت چونان پديدهاي است كه در سطحِ تأويل، هر مخاطبي را در پناهِ خود منزل ميدهد و لذا حايزِ خصلتي وجودي است يا به عبارت ديگر جاندار و ديناميك است. اگر زبان را واجدِ چنين مجال و كيفيتي بدانيم در اين صورت، شعر، وطنِ شاعر ميگردد و وطنِ هر آن كس كه بدان پناه برد. به قول هايدگر:
«وجود، پناهگاه انسان است زيرا حقيقت انسان، حضور در برابر وجود است و اين حضور در زبان متجلي ميشود. بنابراين زبان هم خانهي وجود است و هم مأواي انسان»
بايد خاطرنشان كرد مقصود ما از شعر در گزارههاي بالا، به صورت كلي كلام را در برميگيرد يعني هر آن چه كه در زبان تحقق و تبلور مييابد و البته گرايش به تعالي نيز جزو پيششرطهاي مفروض ماست. خود هايدگر جملهاي دارد كه ميگويد: «شعر ناميدنِ قدس است». اين جمله، همچنان كه منظرِ ما مبين نگرشي خاص است و نه عام كه جاي بسط آن در اين مجال نيست اما دستكم در اين رهگذر تا حدودي آشكار خواهد شد.
باري واضح است كه تمناي ذكر شده(تجلي وجودي شعر)، آرماني است كه بايد ديد تا چه حد در شعر شاملو محقق شده است. آن چه كه در مواجهه با شعر شاملو نمايان ميگردد جدالي مستمر است كه شاعر گاه و بيگاه با خودِ مطلقگراياش بر سر شكل و چگونگي برداشتنِ روپوش از پيكر حقيقتِ ناب وجود در مجال زبان و اساساً بر سر خوانشِ نقش مستتر در آينهي حقنماي خويشتن و شعر درگير آن است. شاعر در جستجوي مسجدِ خويش درياها را درمينوردد سوار بر كشتياي كه خود ناخدايِ آن نيست و حتي از مقصد و مقصودِ سفر ناآگاه است:
خداي را
ناخداي من!
مسجد من كجاست؟
در كدامين دريا
كدامين جزيره؟
تنها اين معرفت با اوست: كه عشق، نه تنها راهنماي گذر از ظلمات كه خود مقصد نيز هست:
آن جا كه من از خويش برفتم تا در پاي تو سجده كنم
به نظر ميرسد شاعر، بيش از آن كه از آن چه به ديدهي يقين مشاهده كرده سخن بگويد، از چيزي ميگويد كه در انتظار ديدنش به سر ميبرد. مكاشفهي وي در تلاش براي يافتن، معنا مييابد و لذا شعر او روشن كردنِ چراغ نيست، جستجويِ كليد است. او كسي است كه با قلب خود ميانديشد و با زبان، دري را ميگشايد كه مخاطب از طريقِ آن ميتواند واردِ خانهي تفكرش شود. در اينجا لازم است نسبت و رابطهي ديالكتيكي (همسخني) شعر و انديشه را بشناسيم و فاصله يا نزديكي اين دو را در درياي زبان يا ساحت وجود بسنجيم.
اظهارِ سخن، جستنِ مخاطب است و سخنِ سنجيدهتر مخاطب بخردتر ميجويد. عبارت از سويي، پوشاندنِ معناست زيرا همانگونه كه نامها حجاب ماهيات اشيا هستند، سخن نيز استتار حقايق است. اما در غيابِ معنا، گزيري از به كارگيري زبان نيست. مشاهدهگر مايل است از لذتِ ديدار با مخاطبي كه به فيض شهود نايل نشده سخن بگويد. زيرا او ناگزير است جهت شرحِ آن چه كه ديده، در غياب آن شيء، از بستري مشترك بهره برد كه براي مخاطبش قابل درك باشد. اگر آن شيء يك گل باشد توصيف رنگ و شكل ظاهري نظم و هارموني و ميزان لطافت ميتواند راهگشا باشد و براي توصيف بو، شخص ميتواند از احساسي كه پس از بوييدن به وي دست داده، جهت تشريح استفاده كند. اما اگر موردِ مشاهده، يك مفهوم يا امري انتزاعي باشد كه در مورد شاعر، تجربهاي معنوي است، آنگاه تببينِ تجربه كاري دشوار خواهد بود. شاعر اينجا از ظرفيتهاي زبان بهره ميجويد و دست به دامن تشبيه و استعاره ميگردد. در مورد متفكر، موردِ مشاهده، ايدهها و مفاهيم هستند. او نيز به مانند شاعر جهتِ بازنمايي از ظرفيتهاي موجود در زبان بهره ميجويد و امور انتزاعي را بر محملِ لفظ و عبارات سوار ميكند. خوانشگر، يعني مخاطبي كه با متن (نوشتار) يا همان، سخنِ در زبان (در مقابل گفتار يا سخنِ بر زبان)، مواجهه ميكند ميبايست ابزاري به كار برد كه روپوشِ عبارات را از روي مفاهيم كنار بزند و حجابِ صورت را از معاني بردارد. اين ابزار همان تأويل است.
انديشهگر بنا به عادت با ساختارهاي نظاممند روبهروست و آن چه كه بر شاعر به صورت هجمهاي بكر و بديع از معاني تجسد نايافته پديدار ميگردد بر متفكر به صورتهاي قوام يافتهتر و منسجمي عرضه ميگردد.
شاملو، شعرسازي عصيانگر است. او پيافكنندهي جدالي دروني با خويش است كه تاريخِ معنويت سرزمينِ خويش را كه گاه به هيأت دريافتهاي قلبيِ خود اوست به سينهي ديوار چسبانده و روبروي گلولهبارانِ پرسشهاي خردِ نقاد قرار ميدهد. او اين جدال را در برزخِ وجود خويش ميآغازد تا از دلِ آن شعري بركشد. اما تجربهي او يعني منشأِ شعرش، وحي و الهام نيست. اينجا چشمههاي جوشاني دركار نيست كه از بخارِ متصاعد شدهشان در آسمان قلب شاعر، شعر تبلور يابد. تنها همان حنجرهي سرخ است كه هر نواياش فريادي ميشود و هر ضجهاش، شعري. لذا در مواجهه confrontation با شعر شاملو، و در فرايندِ فهم آن، قادر و حتي مجاز به خروج از حيطهي زبان نيستيم. زيرا كه حقيقتي فراتر از زبان وجود ندارد. شايد به ويژه بدين لحاظ اين جمله كه با شعري مدرن روبروييم معنا يابد و درست در همين منظر است كه ميتوان گفت دربارهي شعر شاملو، گفتههاي امثال دريدا و فوكو مصداق مييابد. اما آن گزارهها فيالمثل در فهم اشعار شاعراني مانند مولانا، حافظ و عطار صادق نيست و حتي بيراه است. در اينجا، مجالِ تفصيل در اين مورد نيست تنها ميتوانيم به اين نتيجه برسيم كه شاملو، از معدود شاعرانِ اين سرزمين است كه ساختارِ زبانشناسيك اشعارش در اين نمط ميگنجد. گرچه در بطنِ شعر شاملو به بسياري از مفاهيم و به طور كلي جوهرهي معرفتشناسيِ سنتي ايراني برميخوريم.
شاملو، پرسشگرِ زندگي است و نه وجود. انديشهي او، حيات را ميجويد در اين كرهي خاكي و بيش از آن كه بنيانِ چيزها را فرارويِ تيغ جراحي نهد، از نتايجِ انسانمحورِ اسفناك و شيوههاي پيچيدهي پيوندها پرده برميدارد. شاعرانگي او بيش از آن كه مفاهيم هستيشناسانه را به جستجوي معنا و حقيقت بپيمايد، تاريخِ انساني وجود را به چالش ميكشد. گر چه او نيز به مانند غالب شاعران «آن مفهوم مجرد را ميجويد» كه تجلياش در هيأت داوري دادگر، موردِ انتظار و تمناي اوست، اما آن چه كه روح وي را ميآشوبد رنجهاي آدميان است كه به اعتقاد وي، خود آنها مسببِ سرگرداني خويش در چنبرهي حياتند. تأثرِ شاعر از وضعيتِ اسفبار انسان معاصر تا به حدي است كه با معيار سنجش قرار دادنِ آن به عنوان اشرفِ آفرينهگان، خدايي را برخوردار از شكوه و جلال نميبيند.
همانگونه كه سايهي جبريِ تقدير را ميتوان بر گسترهي اشعار شاملو و از جمله در شعر مذكور عيان ديد، همچنين ناگزيري مرگ كه به عنوان عطفِ زندگي انسان فاني معنايي درخور به هستي وي ميبخشد حادثهاي شگفت تصوير و تعبير ميشود. شاعر در وجودِ خويش رستاخيزي را انتظار ميكشد كه جداي از آموزههاي دين و سنت، خود به تأويل آن پرداخته و مفهومي شخصي بدان ميبخشد. او گرچه مرگ را به عنوان تقديري محتوم ميپذيرد و در برابرِ هجومِ لشگريانش تسليم ميشود اما ميكوشد تلخيِ ناگزيري اين واقعه را به واسطهي معنايي آرماني كه خود بدان ميبخشد تسكين دهد. او نزديكي به مرگ را به منزلهي نزديكي به پايانِ سرگشتهگي تلقي ميكند:
افسانهي سرگردانيت
-اي قلب دربهدر!-
به پايان خويش نزديك ميشود. (شعر چلچلي از مجموعهي ققنوس در باران)
انتظارِ رستاخيز براي او، انتظارِ داوري نهايي است. بدين سان، مرگ، در واقع آغازِ فرآيند داوري است. اما دادگري از نقطه نظر شاعر، بيش از آن كه به مانندِ منظر سنتي، واجدِ كيفيتي آخرتگرايانه و بعدي تمثيلي باشد داراي وجهي رئاليستي است كه حجيتِ غيربشري را در انتهاي افق ديد خويش مينهد و به آن دل ميبندد: (و ترديد)
كاشكي كاشكي
داوري داوري داوري
دركار دركار دركار دركار
به بيان ديگر، ديالكتيكِ جستجوگر شاعر، ميان دو غايت در نوسان است. يكي آرزوي آرماني دلربا، كه نقشِ فريباي ذاتِ مطلقي را فراروي مينهد كه دادگري را معنا ميبخشد و ديگر تجسد و تجلي آن ذات در مفهومِ هگلي تاريخ كه شاعر برداشتي شخصي از آن ارائه ميدهد.
اما آن چه كه در اين شعر، و شعرهاي مشابهِ ديگر، نمودِ روشني دارد، عدمِ قطعيت يا ترديد افكني دربارهي آن چيزهايي است كه ذهنيت سنتي بديهي ميانگاشته و در واقع طرحِ پرسشهاي سقراطي است جهتِ زدودنِ سستي و كرختي انديشههاي جامد كه مقلدانه درجازدنِ انديشههاي خود را در نقطهاي ثابت، دينداري و ايمان انگاشتهاند. شاعر، به درستي توانمندي و شكوهِ حقيقي انسان را درك كرده و ميستايد. او گرچه غفلت انسان معاصر از سرشت و جوهرهي ازلي خويش و تن دادن به فرومايهگي را در بسياري از اشعار خويش تصوير ميكند اما آگاه است كه موجوديت انساني بر مبنايِ دشواري وظيفهاي است كه در تعابير عرفاني از آن به امانت الهي ياده شده است. همان كه در قرآن، چنان عظمتي براي آن قائل شده كه حتي كوهها و آسمان و زمين را ناتوان و ناشكيب از حمل اين بار عظيم دانسته است.
شاعر علاوه بر اين كه ميكوشد صدايِ رساي زمانهي خود باشد، نيز بر آن است تا در آستانههاي كمال خويش فرياد نامنقطعِ زمان باشد در گوش تاريخ. زبان اين امكان را براي او فراهم ميآرد كه به قدر همت خويش از حصار زمان و مكان فراتر رود و شعرش چون موجود حياتمند در صورت تأويلهاي تازه لباسهاي نو نو به تن كند. رمز و استعاره در اين كار او را مدد ميكنند تا در هر زمان خونهاي تازه به رگهاي شعر تزريق كنند و شعر را در ادوار پياپي به شعرِ اكنون بدل كنند:
غريويم و غوغا
اكنون،
نه كلامي به مثابهي مصداقي
كه صوتي به نشانهي رازي (سرود ششم، از مجموعهي حديث بيقراري ماهان)
پيداست كه شاملو به اين ترفند آگاه است. اما تنها دانستنِ راه و مقصد، براي تا انتها رفتن بسنده نيست. آن چه كه مايهي تداوم و بقاست، بيش از هر چيز ديگر جانمايه است. روحي چنان غني دربايست است كه كالبدهاي پياپي را تاب آرد و دچار تباهي و پوسيدگي نگردد. شاعر، انسان را در جهان مينگرد و به درستي جانمايهي بقا را در وي تشخيص ميدهد:
انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید