۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

خاطره ای برای فردا

Print Friendly and PDF

گوش کن
از کوچه های شهر
صدای بی پایان سکوت
ضجه می زند
و بوی غلیظ فراموشی
راه تنفس ها را
بر قلب و دهان بسته است
یادت هست
دیروز
همین کوچه های خاموش را
بوی آتش و دود
و انفجارِ فریادهای درد و امید
پر کرده بود


آی همدم روزهای غریب
دلم گرفته و گلویم
می سوزد
زمان که می گذرد
و روزها از پس هم
به اوراق کهنه ی تاریخ می چسبند
آیا کسی به یاد خواهد آورد
که سال و روزِ ما
این سال ها
هر چهار فصلش زمستان بود
که گستره ی سرما
با ارتش و سپاه ویرانگر
به سینه و استخوان و دل زده بود
به فکر و غرور و دوستی ها
و دست من
که در دست برادر بود
در جیب های بارانیِ سیاهم
گرم می شد
شاید تو یادت باشد

امروز اما
کنارِ فصل های سیاه
و خانه های بارانی
تنها نگاه تب آلود مادر و
بغض سرخ خواهری
در انتظار خبری هر چند دروغین
از نازنینِ گمشده ای
حادثه ی این روزهای ماست
فردا چه خواهد گفت
درباره ی ما
وقتی که دستان مان در جیبها
نگرانِ ته مانده های خوشبختی است
که از سوراخ کوچکِ ته جیب
بر فرش خیابان می ریزد

امروز اما از ما
خاطره ای به ذهن فردا خواهد ماند؟


به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر و پیام خود را انتشار دهید

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...