اکنون که در کنار دیوار خیس.. دستان ما در انتظار فرود آمدن آتش است.. اکنون که سر بر آستانه ی بی پناهی خویش نهاده و در شادیِ عشق پرنده ای که از قفس رها شده و به جفتش پیوسته است شریکیم.. اکنون که سقف خانه مان فرو ریخته و هنوز دیوارش پابرجاست.. دیوارمان شکسته و پنجره اش هنوز رو به منظره ی رود بزرگ و آسمان لاجوردینش که انتظار پیوستنِ سرو افراشته را می کشد، باز است.. اکنون که ناامیدیِ ما بهانه ای برای رها کردن روح ما یافته است.. و چراغِ سوسو زنِ کم رمق، هنوز از تک و تا نیفتاده و دستِ نیلوفری بانوی صاحبخانه.. معشوق دیرینه.. هنوز به سوی ما دراز است انگار
در آوازت با من یگانه شو
ای مرغ رها شده از قفس هزار ساله
زیرا که من غریو شادمانی توام در ژرفای آزادِ روح خویش
و سبکباریِ دیریافته ی تو را دیرسالی است
بر تنِ شکننده ی آرزوهای گران بارم حمل می کنم
همسایه ای غریو شادی برکشید. صدای شادمانی و پایکوبی اش لرزه بر تنِ زندان بان افکند. از پشت میله ها نگاه کردیم؛ نگاهی حسرت بار! احساس شادمانی در قلبِ ما به رقص افتاد. شوری بالا آمد اما به دیوارِ محکم بغضی برخورد نفوذناپذیر. با خود گفتم چرا نمی توانم شادی کنم. از کنار میله ها به درون آمدم و با خود گفتم: چرا نمی توانم در شادمانیِ همسایه ام.. همنوعم.. هم سیاره ام شریک باشم.. چرا نمی توانم دست هایم را به هم بکوبم انگشت های ام را مشت کنم و دستانم را هر دو دستم را در دستان هم بندهایم زنجیر کنم.. با خود می گویم چه کارها که نمی شود با این دست ها کرد. با اهمین دست ها چه زندان ها که شکسته اند مردمان.. با همین دست ها.. با همه ی این دستها..
در آسمانِ «پرواز ممنوعِ» دلم
صدای تازیانه ای دائماً در نوسان است
با خود می گویم
مرغِ آرزوهای من اگر چه پرش زخمی است
اما پریدن را هرگز از یاد نبرده است
پرواز در خونِ اوست
خونِ پرنده ی آرزوهای من هماره رقصان است
با زنجیره های به هم پیوسته ای که آبستن اشتیاق و امید است
با خود می گویم: اگر چه پاهایش در زنجیر است اما او پاهای خود را در زنجیر وامی نهد و پرپر زنان اوج می گیرد و تن اش، از دیواره های کوچک و تنگ قفس زخم برمی دارد. صدای وحشت زندان بان مرا به خود می آورد. نه! صدای تازیانه ی جلاد است. اشتیاق و آرمان و آرزو و امید و چند تنِ دیگر را به صف کرده و بر تنِ هر یک شلاق می زنند. آرزو که آبستن بود! زنِ آبستن را نباید تازیانه زد. ممکن است فرزندش بیفتد. اما..انگار..
زمانی را به یاد می آورم که عاشق بودم. عشقِ من در سحرگاه یک روز باران خیز بارور شد. هنگامِ سپیده دم بوسه ای، هزار قفلِ خسته را از تنم باز کرد و هزار قناری دل شکسته را از قفس رهاند.
نیمی نگاهِ تو بودم من
و نیمِ دیگر ته مانده ی اثیریِ آغوش ات
میان بوسه و لبخندت در یک سحرگاه آغشته به شرم
در فنجانِ خالی چای تولد یافتم
پنجره باز بود و خورشید
برای رساندنِ پیغام اش
هیچ مانعی به جز ذرات رقصنده ی غبار نداشت
روزِ آفتابی تنها خاطره ای و حقیقتی از شب دوشین بود
امروز اما تنها نگاهی پرحسرت و دلتنگ به گذشته و کورسویی بی رمق و ناامید از آینده.. با خود می گویم: چه می شد اگر آغوش گمشده ات را در قلبِ خویش بازمی یافتم. و برایِ کبوتران گرسنه ی بی آسمان دانه های امید می ریختم. چرا که هنوز قلبم می تپد. رگ هایم هنوز کار رساندنِ خون به اعضا را به درستی انجام می دهند. هنوز فرصت عاشق شدن.. عاشق بودن.. هنوز فرصت عاشق ماندن دارم. آری. عشق! اگر عشقی در خود نیابم حتی اگر همچون قناری از قفس آزاد گردم به شکلِ باز شکاری درمی آیم، درنده ی پرنده گان کوچک. اگر همچون بره ای به در آیم بی عشق.. روزی گرگی خواهم شد دشمنِ گله ها. انسانِ بی عشق چه می شود. در پوستین شبانی، گرگ درون خویش را پنهان می کند. انسان بی عشق، همان جلادی می شود که تازیانه از دستش فرو نمی افتد. مبادا که از عشق خالی شوم. مبادا که بی عشق به جنگِ جلاد خویش روم
کوچک ترین درخت اگر بودم
در جنگل انبوه دیگر
باکی از هجوم تبرها نخواهم داشت
جنگل شکنان
هرگز به ریشه ها نمی اندیشند
بررستن و شکفتن و بار دادن
در چرخه ی دایره وار حقیقت ها
بر لبه ی تیغ تیز برنده جوانه زدن
و بر دو دستِ خونی جلاد خویش گل دادن
و بر دو پای شکسته شکوفه زدن
هرگز
آری هرگز
ریشه های رونده در دل خاک
از حرکت بی وقفه ی بی نهایت خود
فرو نخواهد ماند..


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید