۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

داستان شیخ صنعان؛ روایت عاشقانه دین

Print Friendly and PDF



( شیخ صنعان، شیخ اسلام و پیشوای اهل طریق دل در گرو دختری کافر می بندد و در عشق او
  مسلمانی و ایمان را به کنار می نهد و آتش در خرقه و قرآن می زند. عطار در این داستان        تمثیلی دو قرائت متفاوت از اسلام را در مقابل یکدیگر می نهد: برداشت خشک زاهدانه  و برداشت عاشقانه. کدامیک بر دیگری پیروز می شود: فقیهی زاهد که تمام عمر سر و کارش با عبادت و نماز و قرآن بوده و خود را انسان کامل می دانسته یا عاشقی شوریده که در کار خویش حیران مانده است ؟..)










داستان شیخ صنعان جدای از وجوه تمثیلی عرفانی  و عاشقانه، از وجهی اجتماعی نیز برخوردار است  که از طریق زبان سمبولیک عطار روایت می شود. گذشته از این که محققانی به دنبال سرچشمه های

 تاریخی و مستند این روایت گشته و چیزهایی یافته اند اما آنچه بیش از همه محل توجه است رویکرد نمادین شیخ عطار به مقوله ی عشق و  عرفان و ارائه ی روایتی تمثیلی از رابطه ی عاشقانه با خداست. البته عطار استاد روایات

 تمثیلی و بیان سمبولیک است و از این دست آثار  در اشعار او کم نیست اما آنچه داستان شیخ صنعان را ممتاز می کند، بی پروایی، فرم و ساختار زیبای شاعرانه و لحن صریح شاعر در بیان ظرایف عرفان و حقایق دین است. در این داستان منظوم، عطار  قرائتی نو و بدیع از اسلام ارائه می کند که در مقابلِ اسلام خشک زاهدانه ی آن دوران و برداشت متشرعانه ی فقیهان در تاریخ اسلام است. ما در این یادداشت  از طریق تحلیل این داستان، نگاه نو و مترقی عطار به دین را که بیش از هفت قرن پیش ابراز شده ، در منظری اجتماعی بررسی می کنیم.



                    شیخ صنعان پیر عهد خویش بود                  در کمال از هر چه گویم بیش بود
شیخ صنعان (سمعان) پیری صاحب کمال است که مرشد خانقاهی است که مریدان بسیاری روز و شب با او معتکفند. او پنجاه سال از عمر خویش را در ریاضتهای سخت و زندگی زاهدانه سپری کرده و صاحب علم و کرامات بسیار است. به طوری که حتی بزرگان دین و مشایخ آن روزگار پیش او زانو به زمین می زدند و او را به بزرگی و کمال می ستودند. او شبی در خواب می بیند که در اقصای روم  بر بتی سجده می برد. بیدار که می شود تشویش بر دلش می افتد و از تعبیر و تأویل این خواب هراسان می گردد. در می یابد که عقبه ای سخت و واقعه ای ناگوار در پیش است و می بایست چون ابراهیم بر آن فائق آید. یا وادار می شود بر نوک کوه خنجر بر گردن فرزندِ نفس فرو برد یا این که چون ابراهیم مشمول لطف حق گشته و فدیه ای، گوسفندی در ازا می یابد.
پس تصمیم می گیرد با مریدان قدم در راه روم نهد. مریدان را از جریان آگاه می کند و چارصد مرید با او به راه می افتند. سرانجام به روم رسیده و در کاروانسرایی منزل می کنند. از قضا در مجاور ایشان محله ی ترسایان بود و شیخ غافل، ناغافل نشسته در کنجی چشم بر روزن نهاده بود که ناگاه دختری ترسا، از کویی گذر می کرد و بر دم خانه نقاب از روی برداشت و سر گرداند و با دو چشمانِ خون فشانش، تیرهایی جان شکن از کمان ابروهایش به در کرد و آن راست بر قلب شیخ ما نشست. شیخ چون چشم بر لب و دهان دختر ترسا انداخت و آن صورت دلفریب را دید هوش و عقل و زهد و دین از سر و قلبش به یکباره بجست و جای آن همه با شور و عشق و شیدایی پر شد.
حالی عجب بر شیخ افتاد. قلبش یکباره به تبش افتاد و رنگ از رخساره اش پرید و :
           هر چه بودش سر به سر نابود شد           ز آتش سودا دلش چون دود شد
           عشق دختر کرد غارت جان او                  کفر ریخت از زلف بر ایمان او
           شیخ ایمان داد و ترسایی خرید                 عافیت بفروخت  رسوایی خرید


مریدان شیخ چون احوال شیخ را چنان متغیر دیدند دانستند که کار افتاده و واقعه پدیدار شده است. یک نگاه بر شیخ خویش و یک نگاه بر دختر ترسای نقاب بر رخ کشیده انداختند و در کار این دو حیران گشتند. اینجاست که در این داستان حادثه و تقابل شکل می گیرد. قرا ر گرفتن دو متضاد در رویاروی هم و چالش و درگیری میان آنها، نقطه ی عطف در داستان است. برداشت زاهدانه و متشرع از دین، عشق وشیدایی را حتی در جوانی نمی پسندد چه رسد به پیرانه سری آن هم در قامت چنین شیخی. چنانچه بخواهد انعطاف از خود به خرج دهد حداکثر دیگر از عشق به خداوند و عشق حقیقی سخن می گوید و عشق مجازی خصوصا انسان به انسان و به ویژه عشق نرینه-مادینه را به شدت تکفیر می کند. شریعت زاهدانه مدام در پی پند و نصیحت و هدایت به راه راست است و در این راه هیچ تساهلی به خرج نمی دهد. و این نقطه ی مقابل طریقت و درویشی است. در برداشت عارفانه از دین:
                         عشق را با کافری کیشی بود              کافری خود مغز درویشی بود
تقابل این دو خوانش و برداشت از اسلام، و رویارویی اسلام خشک زاهدانه با دین عاشقانه ی عارفانه در ادامه ی داستان به زیباترین شکلی رونمایی می شود.
مریدان شیخ، که در واقع نسخه ی کپی خود شیخ پیش از رخ دادن این واقعه و عاشق شدن وی هستند، زبان به نصیحت و طعن و ملامت شیخ خود می گشایند. در حقیقت شخصیت پیشین شیخ، یعنی شیخ زاهد با شخصیت کنونی اش یعنی شیخ عاشق، وارد گفتگو و مجادله می گردند. یکی به او می گوید توبه کن. پاسخ می دهد:  همین حال، از شیخی و مسلمانی توبه کرده ام.
                آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست               کی شود کار تو بی تسبیح راست
                گفت تسبیحم بیفکندم ز دست                        تا توانم بر میان زنار بست
زنار، کمربندی است که ترسایان بر میان می بسته اند و در ادبیات ما نماد دین ترسایی است. و ترسایان جدای از وجه دینی پیروی از عیسا و غیره، به خاطر اعتقاد به تثلیت یعنی خدای سه گانه (پدر پسر و روح القدس) از دیدگاه مسلمانان، به عنوان مشرک و کافر به شمار می روند.
خلاصه دیگر مریدان شیخ نیز هر یک در نصیحت و ملامت برمی آیند. پاسخ های شیخ خواندنی است:
             آن دگر یک گفت ای دانای راز                 خیز خود را جمع کن اندر نماز
             گفت کو محراب روی آن نگار                 تا نباشد جز نمازم هیچ کار
             آن دگر گفتش پشیمانیت نیست                 یک نفس درد مسلمانیت نیست
             گفت کس نبود پشیمان بیش از این            تا چرا عاشق نبودم پیش از این
در اینجا دیگر شیخ آب پاکی را بر دست مریدان ملامتگر می ریزد. عشق که بیاید از روی غیرت هر چه غیر از معشوق را از دل پاک می کند و می شوید. تا حال اگر مسلمان بوده ام، اگر خدا را می پرستیده ام، اگر نماز و قرآن میخواندم ، اگر به عبادت و ریاضت مشغول بوده ام اما بدان که هرگز عاشق نبوده ام. نمی دانم خداپرست بوده ام یا خودپرست. دم از عشق به خداوند می زدم اما حالا دو چشمِ این زیباروی ترسا چنین از خود بیخودم کرده که تا به حال در عشق و عبادت خدا چنین حالی به من دست نداده بود. پنجاه سال قرآن خواندم و ذره ای دلم تکان نخورد، اما نگاه دخترکی دلم را این چنین زیر و رو و ویران کرده است.  این همه دعوی شیخی و پیشوایی کرده ام، اما همین که عشق آمد، دیگر خود را فراموش کرده ام بیخود نیست که می گویند:
              با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی              تا بیخبر بمیرد در رنج خودپرستی
عمری از ترس دوزخ و شوق بهشت سر به سجده برده ام اما دیگر
              ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است        بگشای ز رخ پرده که مشتاق لقاییم
اکنون چنان آتشی در وجود من است که اگر دوزخ شود همراه من، هفت دوزخ بسوزد از یک آه من. خلاصه این که هر کسی شیخ را به بازگشت به راه عافیت ایمان می خواند در پاسخش:
                 گفت جز کفر از من حیران مخواه           هر که کافر شد ازو ایمان مخواه


بالاخره، شیخ حیران شده، در سر کوی دختر، چون گدایان به انتظار نشست تا مگر روزی دوباره روی او را ببیند. پس از روزی چند، زردروی و بیمار شد و آوازه اش چنان پیچید که دختر از عشق او آگاهی یافت. به سراغش رفت و به طعنه گفت:
                 کی کنند ای از شراب شرک مست          زاهدان در کوی ترسایان نشست؟
شیخ گفت: در من به خواری نگاه نکن. گر چه پیر و غریبم، گرچه زار و حیران شده ام اما عاشقم و عشق من سرسری نیست. شیخ چون از دختر تقاضای وصال کرد، دختر برای او چهار شرط گذاشت. اینکه پیش بت سجده کند، مصحف قرآن را آتش بزند، شراب بنوشد و دست در گردن نگار خویش چشم از ایمان فروشوید. شیخ پاسخ داد: شراب را هستم اما سه شرط دیگر را شرمنده!  دختر گفت: برو! تو این کاره نیستی:
                 هر که او هم رنگ یار خویش نیست             عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست
بالاخره شیخ پذیرفت و چون شراب نوشید در مستی آن سه کار دیگر برایش سهل شد. سرانجام در خرقه ی شیخی خود آتش زد و با بت خود دمساز شد.
                  کس چو من از عاشقی شیدا شود          وان چنان شیخی چنین رسوا شود
پس از این چون شیخ خواست دست در گردن معشق کند، دختر از او مهر و کابین خواست. شیخ گفت ناز و عشوه دیگر بس است. می دانی که من مردی فقیرم. و پذیرفت یک سالی برای دختر خوکبانی کند.
حالا ببینیم که ماجرا چیست و چگونه چنان شیخی کارش به اینجا می کشد. و مقصود عطار از بیان این حکایت چیست؟ همان طور که گفتیم، مقصود عطار ، نفی خودپرستی، و دعوی های باطل افرادی است که دین را دستاویز فریب مردم قرار داده اند و در جامعه ای که اهل آن غالباً دینمدار و خرافه پرست و ساده دلند، دین را سکوی جاه طلبی های خویش ساخته اند. علاوه بر این جاهلانی پیرو ایشان شده و دست در تقلید زده اند. این مسأله قدمتش به اندازه ی تاریخ اسلام است. یعنی از همان آغاز و حتی در دوره ی خود پیامبر اسلام، افرادی بوده اند که کاسه ی داغتر از آش می شدند و حتی خود پیامبر از ترس آنها بسیاری از حقایق را بیان نمی کرد. به طوری که یکی از اصحاب نزدیک پیامبر، یعنی ابن عباس، بعدها خطاب به مردم می گفت: اگر تفسیری را که در مورد  برخی آیات قرآن از زبان پیامبر شنیده ام برای شما بازگو کنم مرا سنگسار خواهید کرد. این افراد که زمانی علمای علم کلام، یا مفسران قرآن بوده اند بعدها تحت نام کلی فقها  قرار گرفته اند و پس از خلفا، و قدرت گیری بنی امیه و بنی عباس، به دربار آنها نزدیک شده و در خدمت سلطان فتوا می فرموده اند. بسیاری از این فقیهان حکم قتل عارفان ، دگراندیشان و مخالفان حکومت را در دوره های مختلف امضا کرده اند. البته معدود فقیهانی بوده اند که مخالف نزدیکی به سیاستمداران بوده اند اما آنها نیز گهگاه وادار می شدند پای حکم خلیفه و سلطان را بر خلاف عقیده امضا کنند و به اعمال خلاف شرع و قانون، مشروعیت بخشند. در این مختصر جای پرداختن بیشتر به این مسایل نیست اما غرض نشان دادن وجهی از دینداری است که از جانب عرفایی مانند عطار، مورد انتقاد و نکوهش قرار می گرفته و بسیاری بزرگان ما به خاطر نجات دین از هجمه ی آنها، تا پای جان پیش می رفتند.



پس اینکه می بینیم شیخ صنعان، قرآن را در آتش می افکند، در واقع نشان دهنده ی این است که می خواهد بگوید ما ظاهر قرآن را که این قدر مورد استناد فقهاست می سوزانیم. برای ادراک حقایق قرآن نیازی به جلد و پوست و اوراق قرآن نیست و این حقایق را ما به واسطه ی تجربه های عارفانه و جهاد با نفس، و مبارزه با خودپرستی و استبداد، در درون خویش می یابیم. دیگر غلط خواندن حروف، یا پس و پیش کردن اعراب یا رعایت نکردن وقف و یا نکشیدن حروف مددار، ما را از معنای قرآن دور نمیکند.
                       ما ز قرآن مغز را برداشتیم                پوست را پیش سگان بگذاشتیم

بنابراین روایت درویشان و اهل تصوف از اسلام، یکسره متفاوت با آن چیزی است که فقها و علمای ظاهر می گفته و می گویند. درویشان در وجد و سماع، معانی را بلاواسطه به گوش جان دریافت می کرده اند و آن چه در عشق، از حقایق وجود می یافتند در کلمات ظاهر قرآن نمی دیدند. به جای نمایش جای مهر بر پیشانی، اثر پنجه ی عشق را در ضمیر دلشان پنهان می ساختند. عرفای حقیقی، نه تنها به اجبار، و به واسطه ی وضع تکالیف و احکام بسیار، مردمان را دست و پا بسته به سمت بهشت شخصی خویش نمی کشاندند بلکه به این راحتی و بدون امتحان هیچ کس را در حلقه ی خویش نمی پذیرفتند. همچنین به خاطر جذب و اقبال مردم به سمت آنها، همیشه مورد طعن و حسد فقها واقع می شدند. و بسیار می شد که فقها بر علیه پیری و شیخی متحد شده و پنبه اش را پیش سلطان و وزیرانش می زدند و چون شاهان برای همراه کردن مردم با سیاستهای خودشان به حمایت علمای دین نیازمند بودند برای جلب رضایت آنها، فرمان قتل و محبوس ساختن آن شخص را صادر می کردند و یا برعکس، هر وقت سلطانی، از قدرت گیری معنوی شخصی و گرد آمدن مردم به دور او، احساس خطر می کرد، به فقها دستور می داد که تکفیرش کرده و فتوای ارتداد یا کفر او را امضا کنند تا شر وی را دفع گردانند.
اما عاقبت شیخ صنعان به کجا کشید. پس از آن که عشق، لوح ضمیر و عمق وجود شیخ را از غیر دوست خالی کرد، به واسطه ی فداکاری یکی از مریدان، رحمت خداوند شامل حالش شد و سلامت جسم و روان خویش را بازیافت و در نهایت از طریق فروتنی و خاکساری، به وصال رسید و معشوق خویش را در درون خویش حاضر دید. از آن طرف، خدا، عشق شیخ را در دل دختر نهاد به طوری که برهنه پا در پی شیخ خویش روان شد و در نهایت در آغوش شیخ جان داد. دختر ترسا، در این داستان، نمادی از طریق وصول به حق است.  او عشق را در وجود   شیخ  افکند و او را از زنگار خودپرستی و دعوی گری نجات  بخشید و قلب او را با حق و پروردگارش اتحادی دوباره داد و پس از انجام وظیفه، خود از میان رفت و او را تنها گذاشت. چرا که تنهایی سرنوشت و تقدیر عاشق است.




در پایان باید گفت شاید مهم ترین و زیباترین آموزه ی این داستان و به طور کلی اصلی ترین وجه طریقت و عرفان، در برقراری دوستی و اتحاد میان افراد و ترویج عشق و محبت و صلح، به جای تعارض و کشمکشهای پوچی است که در برخی نحله ها بر سر مفاهیم و عقاید در می گیرد. عرفان به ما می اموزد که علیرغم اختلاف عقیده ها و حتی تفاوت ادیان، انسانها می توانند با یکدیگر متحد شده و ارتباط دوستانه و انسانی برقرار کنند چنان که می بینیم در پایان این داستان دختری ترسا با شیخی مسلمان پیوندی چنان ناگسستنی می بندد. همان طور نیز مریدان شیخ برای نجات شیخ خود دست به دعا برداشته و روزه می گیرند و هدفی والا آنها را با یکدیگر متحد و هماهنگ می گرداند. درویشی نفی خودبینی است چرا که انسان خودپرست، تنها برای منافع خود با انسانها ارتباط برقرار می کند. اما درویش، تمام انسانها را کلمه های خداوند می داند و همچنان که با خدا فروتن است با انسانهای دیگر در نهایت خاکساری پیوند می یابد. این روشی است که او برای تصفیه و پالایش روان خود به آن متوسل می شود چون می داند تنها در صورتی به وصال حقیقت و خداوند نایل می شود که صوفی و صافی شود یعنی زلال مثل آب و مطهر همچون هوا و شفاف مانند آینه. هر که به این رسید داند که به آن نیز رسید.
به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر و پیام خود را انتشار دهید

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...