شاعری دل سوخته و لب دوخته!
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته ام تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته اممتولد 1267 در یزد. از نوجوانی قریحه ی شاعری اش شکوفا می شود. در هفده سالگی به جرم سرودن شعری در یزد به زندانش افکنده و لب هایش را می دوزند. اما او باز نمی ایستد و ادامه ی سرگذشت او زندان و تبعید و آوارگی و شکنجه است به خاطر این اعتقاد:
ای خاک مقدس که بود نام تو ایران فاسد بود آن خون که به راه تو نریزد
او شاعری منتقد است و آزادی و حقیقت را در کنار هم می طلبد. برای همین مصلحت اندیش نیست و به دنبال منافع شخصی. تیغ تند و گزنده ی نقادی اش، حتی اطرافیانش را نیز می آزارد زیرا مردم، به سودجویی، دروغ و تزویر و تقلب و ریاکاری خو کرده اند و جز این راهی نمی دانند. اما شاعر آزاده، اینها را برنمی تابد حتی اگر از جانب دوستان نزدیکش باشد:
رفیقی بایدم همدم، به شادی یار و در غم، هم وز این خویشان نامحرم، مرا بیگانگی باید
گرچه او منتقد حکومت و جور و استبداد حاکمان و قدرتمداران است اما تیغ برنده ی انتقادش بیش از آن به جانب مردم سرزمین خویش است که قرن ها با بی تفاوتی، انفعال و بی همتی خویش بر استبداد و فساد درازدامن این ملک دامن زده اند:
نام ما در پیش دنیا، پست از بی همتی شد غیرتی چون پور کیخسرو بلند آوازه می باید
و در شعری با مطلع
می پرستانی که از دور فلک آزرده اند همچو خم از ساغر دل دورها خون خورده اند
می گوید:
نیست حق زندگی آن قوم را کز بی حسی مردگانِ زنده، بلکه، زنده گانِ مرده اند
در بر ِ بیگانه و خویشند دائم سرفراز بهر ِ حق ِخویش آن قومی که پا بفشرده اند
عمر فرخی در رنج از مصایب زندگی در این ملک سپری گشت:
خانه ی آباد ما را کرد در یک دم خراب جور و بیدادی که در این کشور ویرانه بود
هر که را از جنس این مردم گرفتم یار خویش دیدم از نا آشنایی محرم ِ بیگانه بود
روزگار او را نسازد پست، همچون فرخی هر که با طبع بلند و همت مردانه بود
او با راه اندازی روزنامه طوفان تلاش در آگاه سازی و بیداری مردم نمود. روزنامه ای که بارها و بارها توقیف شد و هر بار که به وساطتی رفع توقیف می شد بلافاصله به واسطه ی چاپ شعری انتقادی دوباره توقیف می شد:
ای توده، دست قدرت از آستین برون کن و این کاخ جور و کین را تا پایه سرنگون کن
سرانجام پس از بارها تبعید و تحمل زندان های مختلفی که هیچگاه باعث نشد لب فرو بندد و تسلیم شود، در زندان شهربانی پس از این که نتوانستند با مسموم کردن از شرش خلاص شوند به وسیله ی تزریق سرنگ هوا او را به شهادت رساندند.
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی دست خود ز جان شستم از برای آزادی
فرخی ز جان و دل، می کند در این محفل دل نثار استقلال، جان فدای آزادی
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد بر سر آتش ِ جور تو کبابش کردم
زندگی کردن ِ من مردن ِ تدریجی بود هر چه جان کند تنم، عمر حسابش کردم
اگر علاقه مندید بیشتر راجع به فرخی بدانید یا شعرهای دیگری مثلا اشعار عاشقانه ی او را بخوانید، با ما در میان بگذارید تا مطالب دیگری در این باره انتشار دهیم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید