۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

شعر شاملو برای آذربایجان

Print Friendly and PDF

آواز شبانه برای کوچه ها


خداوندانِ درد من، آه! خداوندانِ دردِ من!
خونِ شما بر دیوار کهنه ی تبریز شتک زد


درختان تناورِ دره ی سبز
بر خاک افتاد
سردارانِ بزرگ
بر دارها رقصیدند
و آئینه ی کوچکِ آفتاب
در دریاچه ی شور
شکست


فریادِ من با قلب ام بیگانه بود
من آهنگِ بیگانه ی تپش قلب خود بودم زیرا که هنوز نفخه ی سرگردانی بیش
نبودم زیرا که هنوز آوازم  را نخوانده بودم زیرا که هنوز سیم و سنگِ من در هم ممزوج بود.
و من سنگ و سیم بودم من مرغ و قفس بودم
و در آفتاب ایستاده بودم اگر چند،
سایه ام
بر لجنِ کهنه 
چسبیده بود.



ابر به کوه و به کوچه ها تف می کرد
دریا جنبیده بود
پیچک های خشم سرتاسرِ تپه ی کرد را فروپوشیده بود
بادِ آذرگان از آن سوی دریاچه ی شور فرا می رسید، به بامِ شهر لگد می کوفت و غبار ولوله های خشم ناک را به روستاهایِ دوردست می افشاند.
سیلِ عبوسِ بی توقف، در بستر شهرچای به جلو خزیده بود
فراموش شده گان از دریاچه و دشت و تپه سرازیر می شدند تا حقیقتِ بیمار را نجات بخشند و به یادآوردنِ انسانیت را به فراموش کننده گان فرمان دهند.


من طنینِ سرود گلوله ها را از فراز تپه ی شیخ شنیدم
لیکن از خواب برنجهیدم


زیرا که در آن هنگام
هنوز
خوابِ سحرگاهم
با نغمه ی ساز و بوسه ی بی خبر می شکست.


لب خنده های مغموم، فشرده گیِ غضب آلودِ لب ها شد - 
( من خفته بودم)


ارومیه ی گریان خاموش ماند
و در سکوت به غلغله ی دوردست گوش فرا داد،
( من عشق های ام را می شمردم)


تک تیری
غریو کشان
از خاموشیِ ویرانه ی برجِ زرتشت بیرون جست،
( من به جای دیگر می نگریستم)


صداهای دیگر برخاست
برده گان بر ویرانه هایِ رنج آباد به رقص برخاستند
مردمی از خانه های تاریک سرکشیدند
و برفی گران شروع کرد


پدرم کوتوالِ قلعه های فتح ناکرده بود:
دریچه ی برج را بست و چراغ را خاموش کرد.
( من چیزی زمزمه می کردم)


برف، پایان ناپذیر بود
اما مردمی از کوچه به خیابان می ریختند که برف
پیراهنِ گرمِ برهنه گی شان بود
( من در کنار آتش می لرزیدم)


من با خود بیگانه بودم و شعرِ من فریاد غربتم بود
من سنگ و سیم بودم و راهِ کوره هایِ تفکیک را
نمی دانستم
اما آن ها وصله ی خشمِ یکدیگر بودند
در تاریکی دستِ یکدیگر را فشرده بودند زیرا که بی کسی، آنان را به
انبوهیِ خانواده ی بی کسان افزوده بود.


آنان آسمانِ بارانی را به لب خندِ برهنه گان و مخملِ زردِ مزرعه را به
رؤیای گرسنه گان پیوند می زدند. در برف و تاریکی بودند و از 
برف و تاریکی می گذشتند، و فریادِ آنان میانِ همه بی ارتباطی هایِ دور
جذبه ای سرگردان بود:
آنان مرگ را به ابدیتِ زیست گره می زدند..


آلبوم عکس ارومیه





به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر و پیام خود را انتشار دهید

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...