آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچکتر از گلوگاه یکی پرنده
شاعر، خود بدل به پرنده ای می گردد که از گلوگاهش شعر کوچک آزادی می تراود. آزادیِ مطلوب شاعر، تنها رها شدن از زندانِ تنگ و تاریک خودکامان نیست. آزادی شاعر در شکستن بند و زنجیرهایی است که بر دست و پا و قلب انسانِ محصور در خویش چسبیده و رهاییِ انسان، زندان شکستن است. شکستنِ زندان های کوچک و بزرگی که خود به دستِ خویش بر گرد خویش تنیده است. شاعر به واسطه ی کلمات، رهایی خویش را جشن می گیرد. او در شعر خویش عصیان می کند و خود را از ژرفایِ چاه ظلمانی خواستهای بی مقدار بر می کشد و به سپهرِ آزادانسانِ «شیرآهنکوه مرد» می پیوندد:
اگر فریاد مرغ و سایه ی علف ام
این حقیقت را در خلوتِ تو بازیافته ام..
شاملو، رسواگر فریبکاری و دغلبازیِ مردم فریبان است. به علاوه او در سرزمینی پوییده که شوره زارِ فریب و نیرنگ است. جایی که اگر کسی عقیده و رایی را نپسندد آن را به هزار ترفند و حیله بدنام کند و فاسد جلوه دهد جای آن که با سخن، انگیزه و سلیقه ی خویش را در میان نهد. شاعر، نگرانِ همه گیری این آیینِ نابخردانه و بدفرجام است:
در تمام شب چراغی نیست
در تمامِ شهر
نیست یک فریاد
ای خداوندانِ خوف انگیزِ شب پیمانِ ظلمت دوست
تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم
در رواق هر شکنجه گاهِ پنهانی ی این فردوس ظلم آیین
تا نه این شب های بی پایانِ جاویدانِ افسون پایه تان را من
به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین،-
ظلمت آبادِ بهشتِ گندتان را در به روی من
بازنگشایید!
شاملو، تجربه گر دوران پرخفقان و مالامال از نومیدیِ پس از کودتای بیست و هشتم مرداد بود. تجربه ای که به از دست دادن یاران صمیمی اش همچون وارطان و مرتضی کیوان انجامید. بازار اعدام و بازداشت و محاکمه آن روزها داغ بود. و شاعر داغدارِ عزیزان، جنازه ی امید به آینده و تغییر را با دستانِ بی رمقش تشییع می کرد. اما افزون بر آن، این شاملو بود که از مرگِ آنان بارقه های زندگی و امید را برمی کشید و بر بالهای شعرش می نشاند و به سمت مردم دیارش می کوچاند. زنده نگهداشتنِ امید در دلهای تنگِ خالی شده از شور و اشتیاق رسالت شاعر بود:
کیوان سرود زنده گی اش را
در خون سروده است
وارتان
غریو زنده گی اش را
در قالبِ سکوت
اما، اگر چه قافیه ی زنده گی در آن
چیزی به غیرِ ضربه ی کش دار مرگ نیست
در هر دو شعر
معنی هر مرگ
زنده گی ست (سروده در 1333)
شاملو دشمنِ سلطه گریِ بیدادگرانه ی اندیشه های ناشاد و بنیان نهنده گانِ انبوهیِ مردمانِ عزادار در پهنه ی این مرزبوم بود:
آه! لعنت بر شما، دیرآمده گان از یادرفته: تاریکی ها و سکوت! اشباح و تنهایی ها! گرایش های پلیدِ اندیشه های ناشاد!
لعنت بر شما باد!
شاملو، از معدود شاعران و هنرمندان این سرزمین بود که با دردهای جامعه ی خویش بیگانه نبود و حتی رنج هایی که در تجربه ی زندگی اش نیامده بود را از مردم کوچه و بازار می گرفت و در شعرش بازآفرینی می کرد. او تنها دیروز و امروز را نمی سرود. از رنجِ امروز، دریچه ای به مفاهیم ازلی و ابدی می گشود که در آن، انسان، تنها انسان محل نمود و مشاهده بود. اما این انسان، انسانِ انتزاعی موجود در تابلوهای نقاشیِ غالب هنرمندان امروز، سرگردان و نایافته در هزارتوهای پرپیچ ناخودآگاهی نبود. که انسانِ زیسته شده ی جامعه ی امروزِ زادبومِ شاعر بود:
دیرگاهی ست که من سراینده ی خورشیدم
و شعرم را بر مدار مغمومِ شهاب هایِ سرگردانی نوشته ام که از عطشِ نور شدن خاکستر شده اند
من برای روسبیان و برهنه گان
می نویسم
برای مسلولین و
خاکسترنشینان
برای آنها که بر خاکِ سرد
امیدوارند
و برای آنان که دیگر به آسمان
امید ندارند
بگذار خونِ من بریزد و خلاء میان انسان ها را پر کند
بگذار خونِ ما بریزد
و آفتاب را به انسان های خواب آلوده
پیوند دهد...
او حتی فرزندش را به از یاد نبردنِ آن روزها و آن انسان ها سفارش می کند. آرمانِ انسان های بزرگ را در شعرهای کوچک بر کودکی ها و فرزندانِ امروز نقاشی می کند و به زبان آنها برای آنها ثبت می کند
نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سایه ی بام کوچک اش
به خاطر ترانه ای
کوچک تر از دست های تو
نسل آینده می بایست به خاطر بیاورد که از نسل گذشته، تنها قداره به دستان و سیاه پوشان و گلوله چکانان و سوراخ کننده گانِ مجمرِ صلح و دوستی و جراحی کننده گان لبخندها بر لبهای جوان پدید نیامده اند. ذهنِ پرسنده و کنکاشگر جوان می بایست دریابد که شاعرانِ این سرزمین، تنها مشتی کلمه فروش شعرساز مزدبگیر جیره خور یا تعدادی ادیب زاده ی شیک پوش پرمدعا یا عده ای دردنشناسِ شکم سیرِ سیگار به لبِ انجمن باز نبوده اند. شاملو، تاریخِ اجتماعی رهامردانِ گلوله خورده ی خاکسارِ بی نشان را ثبت می کند و به همراه همه ی آنها در کوچه کوچه ی شهر، خیابان به خیابان، انسان به انسان، دنبالِ زنده گی می گردد و در غبارآلود فضای مه گرفته ی تاریکِ شب، کورسو چشمک زن شعله های امید را می جوید و می یابد و آن ها را شعری کرده به مردم شهرش پیشکش می کند:
من با انسان در ابدیتی پر ستاره گام می زنم..
آدم ها هم تلاشِ حقیقت اند
آدم ها همزادِ ابدیت اند..
هیچ کجا هیچ زمان فریادِ زنده گی بی جواب نمانده است..
من با تو رؤیایم را در بیداری دنبال می گیرم
من شعر را از حقیقتِ پیشانی ی تو درمی یابم
با من از روشنی حرف می زنی و از انسان که خویشاوندِ همه ی خداهاست
با تو من دیگر در سحرِ رؤیاهایم تنها نیستم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید