سقوط امپراطوری بابل
در نیمه های قرن ششم پیش از میلاد، سرزمین بابل به گسترده ترین حد خود رسیده بود. پادشاه بابل، نبوخدنصر، درصدد بنیان گذاردن حکومتی توحیدی بر مبنای وحدت ادیان و آیین های سرزمین ها و ملل مختلف برآمده بود. او سرزمین های میان رودان (بین النهرین) را متحد ساخت و همه را وادار کرد تا خدایِ مورد تأیید او را بپرستند. اقوامی که از پرستش خدای نبوخدنصر سر باز زده و دست از اعتقاد به خدایان خویش برنمی داشتند با مجازات های سخت روبرو می شدند. از جمله، مردمان شهر کوچکِ یهودا که بازمانده گان بنی اسرائیل و ملت سلیمان نبی بودند. آنها که اقتدار دوران داود و سلیمان شاه را از کف داده بودند و تنها دو سرزمین کوچک یکی به نام اسرائیل و دیگر یهودا را در اختیار داشتند، اکنون تحتِ سیطره ی پادشاه بابل و خدای او درآمده بودند. اما آنها از پرستش یهوه خدای خود دست بر نکشیدند. نتیجه آن که معابدشان یکی در اورشلیم و دیگری در شهر سامره ی عراق که تحتِ نام کشور اسراییل بود، ویران شد و زنان و کودکان شان برده شده و خود به تبعید در بابلِ نو درآمدند.
رسم آن روزگار بر این بود که آن سرزمینی که در نبرد پیروز و چیره می گشت، خدای قوم مغلوب و معابد آن را ویران می ساخت یا به اسیری به کشورِ پیروز برده و زیردست و فرمانبرِ خدای قوم غالب درمی آورد. پادشاه کشور پیروز خود را پیامبر و فرستاده ی خدای خود می دانست و غالب (شاید هم تمام) جنگ های آن دوران سرچشمه و آبشخور دینی داشته و در حقیقت جنگ میان خدایان و فرستاده گان آنها بوده و بدیهی است که سرزمین پیروز، خدای خود را در جایگاهی برتر نهد زیرا که خدای کشور دشمن را مغلوب خویش ساخته است.
پس از نبوخذنصر، طی کودتایی نبونهید در سال 555 پ.م. قدرت را در دست گرفت و خدای خود را یعنی «سین» خدای ماه را، خدای رسمی کشور تعیین نموده و خود را پیامبر او و مرکزش را در شهر حران قرار داد. او از جمله کوشید مردوک، خدای بزرگ میانرودان را که سالیانِ سال از جایگاه خدشه ناپذیرِ خدای خدایان برخوردار بوده را زیردست و تحت فرمان خدای خود قرار دهد. او نیز تمام معابد خدایان دیگر را از میان برد و برای خدای خود معابد باشکوهی برپا کرد. یکی از نکات مثبت پادشاهی بابلیان در تاریخ، وجود سالنامه هایی است که آنها در آن حوادث دوران حکومت خود را در آن یادداشت می کرده اند و این سالنامه ها، امروزه یکی از منابع اصلی برای مورخان جهت کنکاش در تاریخ آن دوران به شمار می رود. طبق تاریخ نبشته ها، در آن زمان، سومر و اکد و آشور و کشورهای عبرانی تحت سلطه ی بابل در آمده بودند و از نبشته های مندرج در منظومه ی بابلی برمی آید که مردمان و حاکمان این دولت شهرها از نبونید در رنج بوده اند چنان که می گوید:
نبونهید به هیچ قانونی پایبند نبود. بزرگان کشور را در جنگ ها به کشتن داد، رعایا را با گرفتن مالیات های سنگین به تنگدستی افکند. راه های بازرگانی را ناامن کرد. دیگر از کشاورزان سرود شادی به گوش نمی رسید زیرا او همه چیزشان را گرفت و به خاک سیاه شان نشاند..
در این میانه، آوازه ی پادشاهی پارسی، شهزاده ای از کشورِ انشان، شهریاری انسان دوست و والانژاد، به سرزمین های تحت سیطره ی بابل رسید. کاهنان و بزرگان کشور بابل، به ویژه کاهنان معبد مردوک، خدای بزرگ بابلیان، نهانی به سوی شهریار پارس پیک ها می فرستادند که برای تصرف بابل، به این ناحیه لشگر کشد. آن چه که ما امروز از منظومه های بابلیان می خوانیم، در وصف کوروش، شهزاده ی انشان، چنان ستایش آمیز است که چنین نمایان می سازد که مردم بابل تنها راه نجات خود را از بیدادگری پادشاهان شان که ولایت موروثی خویش را بر آنان ادامه می دادند، از جانب وی می یافتند. چنان که می خوانیم، مردوک خدای خدایان، کوروش را برانگیخته و او را یاری کرده تا سرزمین ها را یکی پس از دیگری تصرف کرده و چنان قدرتی بیابد که سپاهش را به سمت بابل و فتح آن سرزمین و نجات مردمانش گسیل دارد:
مردوک -خدای خدایان - از کارهای او (نبونهید) در غضب شد.. زیرا از انتقال به بابل خشمگین بود. مردم به درگاه مردوک دست استغاثه بلند کردند. مردوک به تمام اماکنی که ویران شده و به همه ی ساکنان سومر و اکاد که همچون جنازه شده بودند توجه نموده و ترحم کرد. او جویای یک پادشاه درستکار بود . این پادشاه، کوروش پادشاه انشان بود. که مردوخ پادشاهی جهان را بدو بخشید و گوتی ها و مادها را به زیر پاهای او افکند. کوروش نسبت به مردمی که مردوک به اطاعت او کشانده بود با مهربانی و دادگری رفتار کرد.. او به کوروش یاری کرد که بدون جنگ و خونریزی به شهر او بابل وارد شود و هیچ گزندی به شهر نرساند.
به هر روی کوروش بابل را می گشاید و در میان استقبال و شادی مردم بابل، نه همچون یک فاتح، که همانند نجات دهنده ای وارد شهر می گردد و قدومش مورد گلباران مردمان بابل قرار می گیرد. اما مردم و بزرگان هنوز در دل بیم دارند که آیا او همچنان می کند با ما که با دیگر کشورها کرد. آیا آوازه ای که از او شنیده ایم حقیقت دارد. آن هم در این زمانه که هر چه از فاتحان گذشته دیده ایم جز کشتن و غارت و ویرانی و سوزاندن چیز دیگری نبود. آنها با این تردیدها در دل های شان کلنجار می روند و تا به چشم خود نبینند باور نخواهند کرد. اما به زودی خواهند دانست.
کوروش پس از تسخیر بابل اعلام عفو عمومی داد. ادیان بومی را آزاد نمود. برای جلب محبت و همراهی مردم میانرودان در پیشگاه مردوک ، کهن ترین خدای بابل کرنش کرد و بر دستش بوسه زد و او را ستایش کرد. حتی در متن سنگنبشته ی مشهور خویش، نام مردوک را به عنوان یاریگر خویش در جنگ ها ذکر کرده و بدین ترتیب هم سرمین بابل و هم دل مردمان آن را تسخیر کرد.
کوروش نجات دهنده ی قوم یهود نیز به شمار می رود. یهودیانِ در تبعید که در معرض انواع شکنجه و آزار توسط حاکمان متعصب بابل بودند نیز همچون مردمان بابل، دست به دعا به سوی خدای خود برداشته و از او طلب رحمت می کردند. خدای آنان نیز، دست به دامن شهریار پارس گشته و او را برای فتح بابل، یاری و رهنمایی می کند. د عهد عتیق، کتاب مقدس بنی اسرائیل، بارها از کوروش به عنوان نجات دهنده ی قوم یهود یاد شده و حتی او را بالاتر از یک پادشاه صرف تصور کرده و به او مقام خدایی بخشیده است:
خداوند به مسیحِ خویش، کوروش، به همان کسی که من یهوه دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت ها را مغلوب سازم و کمرهای شاهان را برگشایم تا درها را به حضور وی باز کنم و دیگر هیچگاه بسته نشود. چنین گوید که من پیشاپیش تو خواهم خرامید و گنج های زیر زمین و خزائن نهانی را به تو خواهم بخشید تا بدانی که من یهوه که تو را به اسمت خوانده ام خدای اسرائیل ام..
این ها مطالبی بود که بسیار شنیده ایم و آن ستایش ها که در برابر بزرگ مردِ تاریخ، خوانده ایم و گاه بدان ها افتخار خویش را نیز آمیخته ایم. اما آیا کوروش واقعاً که بود و این سخنان تا چه پایه مستند و حقیقی است. تفاوت کوروش با دیگر شهریاران چه بوده و نامِ او تا چه حد سزاوارِ چنین بزرگی و جاودانه گی است. این موضوع را در یادداشت های آینده بررسی خواهیم کرد.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید