درخت معجزه نیستم
تنها یکی درختم
شاعر، فریاد خویش را بر شعرش می افکند و زمان، چون قالیچه ی سلیمان او را در پس کوچه های تاریخ گذر می دهد. فریاد شاعر از دردی گلوگیر است. از بغضی نفس گیر! شاعر حقیقی در پی برساختنِ واژه های گران و فریبا نیست، چرا که او خواستارِ برپایی نمایشگاهی پرجلوه از دغدغه های انسانی نیست، که پس هر شعر، مخاطبی نام او را زمزمه کند. شعر شاعر، ناگزیریِ فرافکنیِ رنجی گران بار است. او زایشگر کلمه ها در زایشگاهِ خیال است. در آستانه ی تولد شعر، شاعر را می بینی که به خود می پیچد و همچون زنی آبستن، شکمگاهش متورم است و آرام و قرار ندارد.
بر هر سبزه خون دیدم در هر خنده درد دیدم
تو طلوع می کنی من مجاب می شوم
من فریاد می زنم و
راحت می شوم
قصد من فریب خودم نیست دلپذیر
قصد من
فریب خودم نیست
شاملو، شاعر در آستانه، صدای وجدان های بیدار و نقطه ی عطفِ روشنفکری نیمه جان این سرزمین در سال های همین نزدیکی بود. شعرش اگر نجوا بود و اگر فریاد، پژواکی بی گمان شگرف و پایدار، در خاطره ی دل تنگِ این سرزمین و فرهنگِ پامال شده ی آن به جا گذاشت. او ژرفاژرفِ فراخنای هستی انسانِ امروز را در نوردید. همان انسانِ وامانده ی گرفتار در دامنِ هزارتوی تقدیر. او نه مانند آن شعرسازان ادب شناس استاد که فخرِ بلاغت خویش را بر سردر اشعار خویش می کوفتند و با جلوه های پرطمطراق آراسته بر دیوارک فرهنگ این سرزمین به جا می نهادند، و نه همچون آن تازه شعرگویانِ دیر به قافله رسیده بود، که درد را ندیده و نشناخته، فریاد جانگدازشان سر به آسمان می سود. او تنها یکی شاعر بود، خسته از تکرار مداومِ ملال و یأس بر منظر بی آینده ی سرزمین اش:
گل های طلسمِ جادوگر رنج من از چاه های سرزمین تو می نوشد، می شکفد و من
لنگرِ بی تکانِ نومیدی خویشم
آری. شاملو مبارز بود. چریکِ سرزمین های بی چشم انداز که با سلاحش، واژه گانی توفنده و رگبار مسلسلهای شعربار در برابر لشگرِ تا بنِ دندان مسلحِ کلمه کش، شاعر ستیز و مرگ افکن، جولان می داد. اگر نظامِ دشمن سازِ مخالف تراش، پا در رکاب می کرد و بی نام و نشان دخترکان و پسران و کودک و برنا، به سینه ی دیوار می چسباند و صف به صف بر سر و روی شان ماشه می چکاند، او برای نوزاد دشمن اش می سرود و می گریست. ازدحام طناب دار اگر هزار وارطان را گردن می شکست، از گردن های شکسته، شاعر ما گلوگاهی به زنجیر می کرد و در فریاد که:
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود
یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت
وارطان سخن نگفت
وارطان پرنده بود
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت
(ادامه دارد..)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید