ریسمانی دراز به حالتِ تعلیق در فضای لایتناهی تاب می خورد. چنگی بدان می زنیم تا برِمان کشد به فراسوها، اما، با بهتی بی فرجام در می یابیم که تهِ این ریسمان، به انتهای چاهی ژرف می کشدِمان و رهامان می کند در آن ژرفاژرف، در دلِ بی انتهاییِ سرگردانی. جایی که بر نابخردی مان حسرت ها خوریم و عهدی که با خود ببندیم که اگر فرصتی، بار دیگر پیش روی مان گشوده شود، دوراندیشی را چراغِ راه گزینش خود کنیم چرا که حکایت کرده اند، دوراندیشی در بدگمانی است (الحزم سوء الظن)
تاریخِ بی نوای ما لبریز از پارادوکس هاست. در تاریخِ ما خردمندان و فرزانه گان، بی شمارند. همچنین است وجودِ شیادان، فریبکاران و متقلبان. گروهی بدان جانب گرایش دارند و انبوهی بدین سوی. عامه ی مردمان، حقیقت گو را برنمی تابند. دروغگو، اگر که بکوشد دروغش هر چه فاحش تر و بزرگ تر گردد این بخت را دارد که مورد توجه و حمایت همگان قرار گیرد. معتزله، گروهی از خردگرایان بوده اند که در تاریخ بی نوای ما، آزاداندیشی و عقل گرایی را در فرهنگِ مذهب ما ترویج می کرده اند و جزو نخستین اندیشه ورزانی بوده اند که با جعل احادیث، خرافه گرایی، تقلید و عقاید دینیِ نادرست به مخالفت و انتقاد پرداختند و گرچه گاهی زین به پشت نشسته اند، غالباً با دشمنی ها مواجه می گشتند. (از آن ها در آینده بیش تر خواهیم گفت)
یکی از آنها، ثمامه نام، روزی در بغداد، در برابر دوافروشی که دواهای خود را در میدان عمومی عرضه کرده بود می ایستد. دوافروش از دارویی تعریف می کند که به گفته ی او در درمان بیماری چشم معجزه می کند. اما خود این دوافروش بیماریِ چشم داشته و این از چشمِ مردِ معتزلی ما پنهان نمی ماند. به او اعتراض می کند که اگر داروی خوبی است چرا بیماری خودش را درمان نکرده است؟ دوافروش با خونسردی او را به نادانی متهم می کند و می گوید چگونه ممکن است بیماری ای که در مصر به آن ابتلا یافته در بغداد درمان شود! و ثمامه را سرزنش می کند. جمعیت مردم نیز به دوافروش حق می دهند و با نگاهِ متعجبِ عاقل اندر سفیه به ثمامه می نگرند. متکلم معتزلی، با اعتراف به این که واقعا نمی دانسته است که دوافروش بیماری اش را در مصر گرفته، خود را از آن مخمصه می رهاند.
از اندیشه به دوریم. راست بدان سان که از عمل. پس راستیِ این قانون را زیر سؤال برده ایم که انسان ها یا اهل عمل اند یا اهل نظر. می توان نه اهل نظر بود و نه عمل.
دانایانِ خود را کشته ایم. شاید نه به دست و خنجرِ ما! اما وقتی، بزرگانِ ما را می کشتند ایستادیم و سکوت کردیم و تماشاگر بودیم. چشم های مان در شکم هامان و دست های مان در جیب هامان نگران بودند. مادی گراییِ بی حد و حصر، جامعه ی ما را بهره مند از ضعیف ترین، اقتصادِ دنیا ساخته. چرا؟
مگر نه آن که سرمایه داری، در سرزمینِ غرب، پیشرفت و رفاه به بار آورده؟ شاید زمینِ آن ها از جنسِ دیگری است! نه. روشِ دیگرگونِ آن ها بود که پیامدی متفاوت به بار آورد.
آن ها اگر نه اهل خرد بودند، اگر خود، توانایِ تحلیل و تفکر، و قادر به ریشه یابی و استدلال نبودند، اما به فرزانه گان شان بها دادند. عامه ی مردم، جایِ این که هیجان و شورمندی خود را در بازارها، قهوه خانه ها، مراسمی خروس بازی و معرکه گیری و تعزیه، رها سازند، آمدند و ترجمه های مارتین لوتر از کتاب مقدس را خواندند. اگر چه ممنوع بود. در غرب، همه چیز از ساحت نظر و فلسفه آغاز گردید. حتی اختراعِ هواپیما نامتأثر از هنر و فرهنگِ آن ها نبود. صنعتِ پر جوشش شان با ابداعِ ماشین چاپ و به راه اندازیِ نشرِ کلمات آغاز گردید. سیاست شان، ابتدا در عرصه ی نظر، میانِ فیلسوفان، روشنفکران، جامعه شناسان و حتی روا نشناسان، سبک سنگین شد و مورد سنجشگری قرار گرفت و پسانگاه در عرصه ی اجتماعی بازتولید شد. برایِ رسیدن به رفاهِ اقتصادی و آزادیِ سوداگری، آن ها از راهِ دزدی و چپاول، یا سودجویی و شکم پرستی و مادیگرایی صرف و یا قتلِ عام بورژوازیِ قدرت یافته به فرجامی خوش نرسیدند. گرچه آزمایش هاشان همواره با خطا نیز توأم بود، اما از شکست هایشان بهره بردند. گر چه تمامِ این زشت کاری ها، جنبش های کارگری نه بر علیه بیدادگری، که جنگی برای از میان بردنِ دارنده گان ثروت و کارخانه، آزادی خواهی نه بر علیه روشهایِ تمامیت خواهی، بلکه جایگزینیِ اقتدار از دستِ بیگانه به خودی و بسیاری از آن چه بر ما رفته، توسط آن ها نیز انجام گرفت. اما یک چیز، تنها یک چیز، آن ها را از گرفتار شدن در فرجامِ امروزینِ ما نجات بخشید.
اما حکایتِ ما! گرفتار، در چنبره های نادلخواه و زندانی کشیده از نادانیِ خویش. چرا که نابالغ بودیم و هرگز از ناپختگیِ ذهن و روح مان به در نیامدیم.
توده ی نامتفکر، قیم می خواهد. ملتِ نابالغ، را حكومتي بسزاست كه شالودههاياش مبتني بر نفيِ عقلانيت باشد. ملتِ ناانديشمند، موجدِ نظامِ ناسخته است و در نظام نابخرد، انديشههاي مغاير، بيپايه انگاشته ميشوند.
نظامِ بارآمده از ریشه های عقل گریزی و خرافه پرستی و تقدس مآبی، جهنمِ دگراندیشان و قتلگاهِ خردورزانِ آرمان جو خواهد بود. فرهيختهگان و انديشهگران، نامطلوبِ چنين نظامي واقع ميگردند، زيرا شالودههاي بيخردي توانِ هضمِ نظاممنديِ انديشهگي را دارا نيست و انديشهورزي، بر هم زنندهي رخوت و نشئهگيِ جامعهي خواب زده و در خود رفته است و از آنجا كه تعادل و پيوستار اين نظام بر پايهي سستي و بيهوشي است، خردورزي، عاملِ تلاشي و انهدامِ اين تعادل كاذب گشته و لذا عنصري نادلخواه و معارض و ناهنجار به شمار ميرود. فرهيختهگان (يا اقليت صائب) كه عاملِ انبساطِ سموم (بذرهاي) بيداري و آگاهي در جامعهاند، ستونهايِ نظام مبتني بر بيهوشي و بيخردي را به تلاطم ميافكنند و لذا همواره خطري بالقوه به شمار ميروند. در این گونه نظام های اجتماعی، چوبه های دار را همواره بر فرازِ تپه های غفلت و انفعال افراشته می بینی، که هر زمان، در انتظارِ فریادهای برآمده از گلوهای سوخته از التهابِ بیدادها یا اندیشه های نطفه بسته در رحمِ آزاداندیشی و آرمان خواهی است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید