۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

بازتاب امروز ما در غزلی از حافظ

Print Friendly and PDF




دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند   پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق  و  رونق عشاق   می برند   عیب جوان  و  سرزنش پیر می کنند
جز قلب تیره هیچ نشد  حاصل  و هنوز   باطل در این خیال که اکسیر می کنند

روزگار حافظ و این غزل، هر چه که بود و باشد این ابیات هنوز که هنوز است حدیث حال ما و حکایت درد ماست. باده رمز چیست که باید پنهان و در خلوت نوشید جز حقیقت حال و روزگار که اگر صدایی شنیده شود بر پیکر آن که صدایی کلامی برآورده جای سرپنجه های تازیانه متورم می گردد. آن که از بغضِ فروخورده یا از سر دلتنگیِ هزاران ساله یکی ناله ی عشق برآورد که «پیش از آن که در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگو» گزمه گان و محتسبان راهش ببندند و تیغ بر گلویش بفشارند که راه نفس و گذرگاه کلمه مسدود شود و عشق پنهان از راه نیامده به عمق سینه برگردد. آری..

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید    مشکل حکایتی است که تقریر می کنند

چه شد که رگبار خشمی چنین ویرانگر، بر سر مردم طغیان کرد و تاوان کدامین گناه، که آیا عشق تواند که طبل دشمنی بکوبد و کدامین دین و مذهب است که آدمی را منع عشق کند اما حیله و دروغ را اگر که به مصلحت باشد حلال. که باده را حرام کند و خون خلق حلال. آیا جرمِ مردمی است که کار دست خویش حواله به تقدیر کرده اند. چوب از دشمنِ خویش خورده اند و گناهِ روزگار پنداشته اند.

ما از برونِ در شده مغرور صد فریب      تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند




ما را به چون و چند روزگار و بازی تقدیر فریفته اند حال آن که هر چه بر سر ما رفته، بر قلمِ ایشان نبشته شد. آن هنگام که چشم خویش بستیم، گواه خفتن خود گشتیم و در بیهوشی ما پرده ای کشیدند که از درک آن چه در آن سو بود عاجز گردیم. ما خفته ایم چرا که بیداری سخت و طاقت فرساست. ندای گاه گاه وجدان، بیچاره می کندمان و دشواریِ وظیفه، که اگر خود را انسان بخوانیم چگونه ببینیم و زبان در کام کشیم. بر خفته گان حرجی نیست آن سان که بر مرده گان. همچون سربازی که زیر هجوم ویرانگر دشمن، در کنارِ جنازه های همرزمان خود را به مرده گی بزنیم تا که دشمن از روی کالبدهامان بگذرد باری مرده را که دوباره نمی کشند.
صدایِ بیدارباش قلب مان را نشنیدیم که می گفت:

بیدار شو ای دیده که ایمن نتواند بود   زین سیل دمادم که درین منزل خواب است

در کنار ما مردمان ربوده شدند و ما نفهمیدیم. از خیل همسایگان و رفیقان کاسته شد و یارانِ موافق همه از دست شدند و ما منتظرِ نجات دهنده ای که از آسمان فرستاده شود چرا که دستانِ چوبی و قلب آهنی یاریگر ما نبود.

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست    قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

حافظ ما را بر حذر می دارد از آن که کار خود به قضا و قدر بازگذاریم.  در خفقانی که زبان جز به رمز و کنایه باز نشود گفتنِ حقیقت هنری است که آزاده گی مردان را در محک نقد و سنجش می نهد. و اوست که با هزار زبان خاموش فریاد می زند:

فی الجمله اعتبار مکن بر ثبات دهر      کاین کارخانه ای است که تغییر می کنند

بهوش باش. جهان انعکاس صدای توست. هر چه کنی با خود کرده ای. چشمان ات را باز کن که بر خود را به خواب زده گان حرجی هست. چرا که اگر چشم نبیند، گوش صدای ناله ها و ضجه ها و فریادها را می شنود.

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب    چون نیک بنگری همه تزویر می کنند



به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر و پیام خود را انتشار دهید

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...