۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

کوروش کبیر، غرور ملی و حکایت ما با استبداد

Print Friendly and PDF


این روزها به بهانه روز بزرگداشت کوروش، ستاینده گان افتخارات ملی و نشان دارانِ تاریخِ پرغرور، بر کوس و طبل ها کوبیده و در بوق و کرناها دمیدند که شهریارِ پرآوازه در بیست و پنج قرن پیش، چنین بود و چنان بود. کوروشِ بزرگ شاهِ هخامنشیان، شاهنشاهِ ایران زمین و پدرِ شهریاران جهان، مبدع و موجد نقش مایه های حقوق مردم و مساوات و برابریِ ملل و اقوام بوده و آموزه گارِ همه ی حقوق بشردوستان امروز به شمار می رود.


دست های تان را مشت نکنید! قرار نیست در این نوشتار، همه ی این ها را نفی کنیم یا دیگرگون جلوه دهیم. حرفِ دیگری هست. نقل قول ها و اسناد، چنان که در تاریخِ مورخان و اقوال پژوهنده گان به شماره آورده شده، همچنین از گزنفون و دیگرِ یونانیان به عنوانِ دشمن داران ایرانیان، در ستایشِ کوروش شاه روایت ها بسیار است و از بابلیان در سالنامه های شان و از یهود و مسیحیت در کتاب های آسمانی شان در مدح این مرد، سخن به آن شمار هست که دیگر در رد و انکار، شبهه ای و برهانی به جا نماند. داستانِ سقوط بابل نیز در ذهن و روان مردم آن دیار، نقشی به جا نهاده از شهریاری که بر آنان فاتح گشت اما نه چونان تسلط یافته ای دشمن خو، آن سان که رسم زمانه بود بیاید و چیره گردد و به تیغ کشد و آتش زند و خون بریزد و تجاوز کند و تاراج و سپس چنان بماند که مردم بومی، از ترس مهاجمانِ اینک فرمانروا، دین و ادب و فرهنگ و زبانِ خویش به گنجه های بایگانی بسپارند و در حکمِ جزیه دهنده گان به اعتقادی تازه و زبان و فرهنگی دگر تن دهند. چنان که در آن زمان، حاکمان بابل و آشور و یونان و در زمان های بعد، اقوامِ روم و عرب و مغول و ترک در فتوحات و لشکرکشی و کشورگشایی های خود بدان مبادرت می کردند. اما شهریارِ ما را تبار و فطرت، دیگر بود و ادب و اخلاق. چنان که مردمان شهرهای مفتوحِ او، از ذهن و زبان شان در تاریخ شان روایتها و حکایتها کرده اند.

همه ی این ها در جای خود. این روایت ها از تاریخی دور حکایت دارند. ایرانی دوردست در هزاره ها پیش از آن چه که امروز هست و جهانی دیگرگونه تر با مردمانی و آداب و رسومی تغییریافته. اگر چه بی رحمی و قساوت و جنگ بر سرِ قدرت و فریب های عمومی و تاخت و تازِ قدرتمدارانِ افسار گسسته، در زمان ما هم هنوز چنان است که در عصر کوروش بود، اما سخن از حقِ مردم، یعنی رعیتِ عامه ی شهر و روستا و کوه و دشت گفتن در آن روزگار، آن هم از جانب شهریاری چنان فاتح، بدعتی چشمگیر و سخنی نو و ستایش آمیز بود. کوروش، سلسله ی هخامنشیان را بنیان نهاد. امپراتوریِ عظیمی که وارث و مالکِ بزرگ ترین و گسترده ترین قلمروِ حکمروایی در طول تاریخ بشری گشت. قریب پنج قرن، میراث دارانِ کوروش کبیر، بر نیمی از جهان فرمان راندند. 
بررسیِ وضعیت توده ی مردم و طبقات اجتماعی در روزگار هخامنشیان نه در حوصله ی این نوشتار هست و نه موضوع بحث ما. اما مقایسه ای در ذهن خود برپا دارید. میان ایرانِ آن روزگار و مردمِ تحت امر شهریاریِ بزرگ آن دوران و خود ما، مردم امروز این سرزمین. تصور کنید بزرگ مردی چون کوروش، در این دوران ظهور می کرد و همان کار و همان سخن را امروز به مرحله ی اجرا می گذارد. آیا ملت ما، همان برخوردی که با پادشاه پیشینِ خود، یعنی واپسین میراث دارِ پادشاهی کوروش، کردند را بر خود کوروش نیز روا نمی داشتند. قصدِ ما داوری یا جانبداری از این یا آن نیست بلکه درصددِ گشودنِ بابی هستیم برای اندیشه در این موضوع. آیا مبارزه با استبداد، یا بیزاری از حکومت شاهان یا هر چه نامش را بگذاریم موجب نمی شد که مردمِ امروز شاهی همچون کوروش را از سرزمین شان بیرون برانند. اگر پاسخ مثبت بدهیم پر بیراه نگفتیم. چرا؟

قابل تردید و انکار نیست که آن نوعِ حکومتی که کوروش در ایران آن زمان پی افکند، در علم سیاست امروز، حکومت پادشاهی، دیکتاتوری، یکه گرایی و یا تحت چنین نام هایی نامگزاری می گردد. قصد کوروش، پایه ریزی کشوری متحد و واحد زیر یک پرچم بود در سرزمینی وسیع که در سیطره ی حکام گوناگون و ملوک طوایف و قبایل قرار داشت. او مردم اقوام گوناگون را زیر یک پرچم گرد آورد و آنان را در گونه گونیِ فرهنگ های خویش آزاد گذاشت و ایرانِ آن زمان بهره مند از تنوعِ قومی و فرهنگی بسیار گسترده ای بود که هنوز به عنوان نمونه ای از همزیستی صلح آمیز عقاید و فرهنگ های متفاوت در کنار هم به شمار می رود. انجام این امر، در آن روزگار جز از طریقِ دولتی یکه سالار بر نمی آمد و همین موضوع موجب شده که دانایانِ علوم انسانی، دیکتاتوری را بر دو قسم، بخش پذیر کرده و یکی را مثبت و دیگری را منفی بنامند.

ساختارِ اجتماعی اقوام در گذشته به گونه ای بوده که در برخی موارد، بارگذاری حکومتی مبتنی بر دیکتاتوری اجتناب ناپذیر می گشته است. بشر، در طول تاریخ انواع نوع حکومت را آزموده تا امروز، به عنوان مثال به لیبرال دموکراسی و سرمایه داری  در جوامع غربی رسیده است. که برخلاف برخی که آن را پایان سیر سیاست می دانند، غالب جامعه شناسان معتقدند که ایرادات بسیار بر این نوع حکومتی نیز رواست و باید از آن گذشت. به هر روی، در تمدن های قدیم نیز، انواع دولتها، از دیکتاتوری گرفته تا الیگارشی و دموکراسی در ملل مختلف از ایران و مصر تا یونان و روم در معرض امتحان و آزمایش قرار گرفت. زمانی حکومت پادشاهیِ ایرانی، از دولت دموکراتیک یونانی در زمینه های فرهنگی و پیشرفت های اجتماعی پیشی می گرفته و گاهی اتفاق وارونه ای می افتاده است. گاه یک دیکتاتورِ فرمانروا، آرمان خود را بر پیشرفت و توسعه فرهنگی و اجتماعی کشور خود و برقراری عدالت و دادگری معطوف می کرد و گاهی یک دولت برآمده از روش های به ظاهر دموکراتیک، تنها عقاید و منافع خود را بر عموم جامعه تحمیل می کرد. لذا می توان نتیجه گرفت، حکومت دیکتاتوری نیز، قادر است فردی مانند کوروش را به جامعه بشری عرض کند، که منویاتِ حقوق بشری اش اکنون، به عنوان آموزه ای جاودانی در ساختمان سازمان ملل متحد نگهداری می شود. در عین حال که همین حکومت دیکتاتوری، فردی مانند هیتلر یا استالین را با آن سابقه ی مشهور در نابودی انسان ها و تمدن های بشری نیز، بر مردم جهان می تواند تحمیل کند. 

بدیهی است که مردم یک جامعه، در تلاش برای رسیدن به تعالی و جامعه ای پیشرو و مترقی، می بایست ساختارهای ضعیف، پوسیده و ناکارآمدِ موجود را با ساختارهای به آیین و نیکوتر جایگزین سازند. لذا هر تلاشِ نتیجه بخشی که با این روند انجام گیرد کوششی مثبت ارزیابی می گردد. به عنوان نمونه مردم ایران، دیکتاتوریِ منفیِ زمان قاجار که استبداد سیاسی موجبِ عقب مانده گی جامعه و رواج بیدادگری شده بود را با دولتِ مشروطه جایگزین کردند. اما آیا انقلابِ کبیر در فرانسه نیز کوششی مثبت بود؟ شکستنِ پادشاهی لویی شانزدهم، که گر چه نالایق بود اما ستمگر نبود، به زودی منجر به بروز فضای وحشت و اختناقی در فرانسه گشت که در تاریخ مندرج است. اختراع گیوتین و اعدام های خونین و نقش بستنِ رنگ سرخ بر پیکر جامعه محصول آن انقلاب بود. البته دخالت های خارجی را نباید نادیده گرفت که هم موجبِ شکست انقلاب مشروطه در ایران و هم تأثیرات انکارناپذیری در انقلاب فرانسه به جای گذاشت. گرچه فشار نیروهای خارجی خصوصا اتریش موجبات تلطیف فضا را در فرانسه فراهم آورد اما دخالت های خارجی، همواره خصوصا در ایران، بر ضرر مردم و نیروهای اجتماعی رقم می خورد.

با کنار هم گذاشتن همه ی این عوامل به چه نتیجه ای می توان رسید؟ دیکتاتوری محمدرضا شاه در ایران، با توجه به تعاریف عرضه شده، دیکتاتوریِ مثبت قلمداد می شود. او همچنان که در ظاهر نیز از الگویِ تاریخی کوروش تبعیت می کرد، به هر روی می کوشید که اوضاع را به مانند سلف خود، تمشیت کند. بد یا خوب، باید اعتراف کرد او به واسطه ی انجام اصلاحات و تلاش در توسعه و پیشرفت ایران، و همچنین تظاهر به پاسداشتِ فرهنگ اقوام و اقلیت ها در جامه ی عمل پوشاندن به این آرمان کوشش می کرد. اما مردم، به تبعیت از جوشش های جهانی، و همچنین به سببّ اعمالِ خواست قدرت های بزرگ دنیا، بر علیه این استبداد شوریدند و پادشاه خود را از وطن بیرون راندند. اگر کوروش کبیر، نیز در جای محمد رضا پهلوی بود، با توجه به خلق و خویش که در تاریخ دیده ایم، به حتم کشور را ترک کرده و به خواست مردمش تن می داد به جای این که آن ها را به خاک و خون بکشاند. ستاینده گانِ امروز کوروش، احتمالاً در برابر شخصیت حقیقیِ او همان کاری را می کردند که با پادشاه کشور خود کردند. آن ها نه تنها کوروشِ واقعی را نمی ستودند بلکه با حرکتی انقلابی، او را وادار به فرار می کردند. عیبی ندارد!هیچ کس، استبداد را نمی ستاید اما اگر حق انتخابی در کار باشد، غالب خردمندان، در میان دو روش استبداد، مثبت را برمی گزینند. 

خلاصه کلام آن که، ملتی می تواند مسیر تعالی و پیشرفت را بپیماید که دانسته باشد این مسیر، جز از طریقِ تدریجی و مرحله ای و با طمأنینه و بردباری پیموده نمی شود و هرگاه، هر کنشِ اجتماعی تحت تأثیر احساسات و هیجانات آنی بروز کرده و در دم خاموش گردد، نتیجه ای جز تکرارِ تلخ و فاجعه آمیزِ حوادث و تداوم ملال آمیز تاریخ و به قول معروف گشتن در بر یک پاشنه، عاید نخواهد شد. یک ساختارِ هزاران ساله را یک شبه نمی توان نابود کرده و بنای تازه ای بر جای آن ساخت. از استبدادِ ریشه دار نمی توان به طور جهشی، به دموکراسیِ ایده آل جوامع مدنی دست یافت. دیکتاتوریِ منفی که برخی ویژگیهای آن را در این مقاله و یا این مقاله  شرح داده ام، تنها از طریق پله به پله و با خنثی کردنِ تدریجی مین های کارگذاشته شده در دلِ  اجتماع و دفع تدریجی سموم و ویروس هایش  از پیکر جامعه می توان معدوم ساخت.
و مهم تر آن که هیچ گاه دیکتاتوریِ مثبت را نباید به واسطه ی انقلاب و حرکت های بنیان گرایانه دفع کرد. دیکتاتوری مثبت، قابلیت اصلاح، بازسازی و تعمیر را دارد. البته نه یک شبه یا یک ساله. بلکه با طی زمان و به آرامی. زیرا در از بین بردن دیکتاتوریِ مثبت، فوریت و شتابی وجود ندارد چرا که این نوع حکومت، نه تنها ساختارهای اساسیِ مدنی را ویران نمی سازد بلکه در بسیاری مواقع، متناسب با آرمان خود، دانسته یا نادانسته، نهال های دموکراسی و جامعه ی آزاد را آبیاری می کند. دیکتاتوریِ مثبت از طریقِ روش های بطئیِ فرهنگی خود به خود و در خود تحلیل رفته و ذوب می گردد به طوری که مثلاً در مرحله ی تعویض یا چرخشِ قدرت، می توان اساسِ آن را به نهادهای دموکراتیک تبدیل کرد. کاری که به هر حال، اکنون برای یادآوری و یادگیریِ آن دیگر دیر شده است.
به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر و پیام خود را انتشار دهید

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...