یادداشت های روزانه -1
سه شنبه:
اکنون یقین دارم که تردید برتر از یقین است. شاید به زودی در این یقین نیز تردید روا دارم. هماره از یقینی به تردیدی لغزیده ام و باز از تردیدی در دامنِ یقینی گرفتار آمده ام. جهان و پدیدارهایِ آن طوری نظام یافته اند که زایشگرِ تردیدها باشند. پدیدارهای جهان همگی در خدمت تردیدند حتی اگر در جستجوی یقین باشی تو را در هزارتوی تردیدهایی می افکنند که به یقینِ همه ی یقین کننده گان نیز شک می کنی.
قرآن، زمانی برای من، زاینده ی یقین هایی بی شک ارزشمند بود. خدا می گوید: اگر می خواستم همه ی مردم ایمان بیاورند چنین می کردم. اگر خداوند قادر مطلق باشد باید بتواند چنین کاری را حتی بدون اجبار و اکراه انجام دهد. اما آیا می تواند؟ او دست کم کوشش خود را کرده است. کتاب فرستاده، پیامبر فرستاده و مردم را به ایمان دعوت کرده است، معجزات نشان داده، کافران را عذاب کرده و بسیار بسیار کارهای دیگر. اما آن چه امروز می بینیم، همه گیریِ بی ایمانی در دنیاست. خدا جایی در قرآن اعتراف می کند: شیطان درباره ی انسان حق داشت. جز گروهِ کمی باقی پیروش شدند. این، آیا ثابت می کند که خدا شکست خورده است؟ آیا خدا می توانست، اگر می خواست، همه ی مردم را گردِ ستون های افراشته ی ایمان جمع کند؟
هدف از آفرینش جهان چه بوده است؟ زیباترین پاسخ را من در عقاید باورمندانِ به آیین اهل حق یافتم. پاسخِ خداوند یا حضرت سلطان چنین است: علاقه مندی اش به رنگ سازی و رنگ بازی. در چنین نگرشی، آفرینشِ ما از آن روی صورت یافته که نمایشی فرحمند برای آفریدگار پی افکند که او را غرقِ در لذت پدیدارهایی کند که خود در آن دخیل است. تماشایِ شادی ها و رنج های عظیم، دلاوری ها و بدکاری های بهت آورِ انسانی، ایثارها و مجاهدت ها، کشمکش ها یقین ها و تردیدها. هیچ آفرینه ای و دنیایی، به مانند دنیایِ انسانی لذتی چنین نقش انگیز و دلآویز را برای آفریدگار رقم نزد. او گاهی چنان محوِ تماشاهای حیرت آور رفتارها و موقعیت های انسانی می گردد که فراموش می کند خود در آن ها دخالت کند.
سکوتِ طولانی خداوند در این روزهای واپسین، برخی را بر این پندار کشانده که مگر خدا مرده است! یقین کننده گانِ قدیم اکنون در میانه ی تردیدهایی مداوم و کشدار در نوسانند. باورشان، در حجمِ پرسش های بی پاسخ مدفون می گردد و دانه های درشت عرق از پیشانی شان فرو می غلتد: مگر خدا مرده است؟ حتی به این پرسشِ بنیانی پاسخی درخور داده نمی شود. از طرفی، آنها ترجیح می دهند که پاسخ این پرسش مثبت باشد تا در مقابلِ رگبار پرسش ها و تردیدهای نابودگرِ عقل دوراندیش، جان شان از تک و تا نیفتد: آیا او زنده است و می بیند و دم نمی زند؟ دنیایِ انسانی، شاید که در تقاصِ عظیم بدکاری های خویش، عقوبت می بیند. این همه بلا، شاید مکافاتِ گذشته های تاریک باشد. اما چرا او، خدایِ دوست دارنده گانِ خویش، یارانِ همیشگی اش را نیز ترک گفته است. آنها که هنوز، در برابرِ سیل تمسخرها و پرسش هایِ بی پاسخ ویرانگر و ماندن در میانه ی کششی بی وقفه از دو جانبِ متضاد، همچنان بر پیمانِ خویش استوار مانده اند. آن ها که در این سال هایِ بی باری، باورِ نیم رمقِ دل شکسته ی خویش را با دستانی شکنجه شده و بی توان، همچنان پاسداری کرده اند. چرا آن ها را نیز از نشانه هایِ حیاتِ خویش، از معجزاتِ حتی کوچک اما شکوهمند، حتی در رؤیایی نیمه جان، یا تلنگری فریبنده بر روان، محروم کرده است؟ امتداد و تداومِ این مسیر پربلا به سمتِ تباهیِ مطلق و به سوی اضمحلال و فروپاشیِ انسان و هر آن چه انسانی است، آیا همچون گذشته در قالبِ نمایشی دل انگیز در جریان است؟ آیا هنوز تضادها و تقابل ها، تا اندازه ای هست که نیکی و شکوهمندی را در مقابل تاریکی و شر و تباهی و نیروهای این و سپاه آن را در برابر هم صف آرایی بخشد؟ یا امروز، تنها تن و جانِ انگشت شمار، باقی مانده گانِ جوان مردان و انسان صفتان، آماجِ تیرهای جان شکن و پلنگ افکنِ بی شمار، لشگریانِ انبوهِ بی صفتان و تبه کاران است. آیا هنوز لذتِ تماشای خداگونه گیِ فرهمند انسان، به آزار و احتزار همان باقی مانده گانِ خدامردان و فروزه گان و برگزیده گان، می ارزد؟ خدا، آیا هنوز مشغولِ لذت بردن از تماشاست یا این که خود، مدتی است در حینِ تماشا و از رنجِ تماشا، جان داده است؟
شاید حافظ اگر در این زمانه بود دیگر نمی سرود:
پیر ما گفت خطا بر قلمِ صنع نرفت آفرین بر نظرِ پاک خطاپوشش باد
شاید امروز، دیگر بر پیرِ خود که با پرده پوشی و اغماض، بر خطاهای آفرینش و ایراداتِ نظام کیهان قلم گذشت کشیده نه آفرین که نفرین می فرستاد. در آموزه های دینی همواره سفارش بر این بوده که افسارِ خردِ نقاد را در دست گرفته و به آن جولان ندهیم و عقلِ معاداندیش را جایگزینِ عقل مآل اندیش کنیم: «علیکم بدین العجائز» چنان که مولانا و دیگران نیز، در عرفانِ خویش بر آن تأکید می کردند. چرا که می دانستند، خردِ نقاد و علوم گیتیانه و پوزیتیویستی، چه بر سر ایمان آدمی می آورد! جایی می رسد و زمانی که هیچ چیز دیگر آرام بخشِ روانِ ملتهب ما نیست جز خردک ایمانی که اگر با ما باقی مانده باشد. ایمانی بدان که همه چیز توسطِ مأمورانِ الهی، چشم های خداوند، فرشتگان موکل و همان کرام الکاتبین، رصد شده و تمام وقایع نگاشته می گردند و خردک عملی حتی به اندازه ی دانه ی خردلی، از چشمان تیزبین شان پنهان نمی ماند. بر هر رفتاری، عقوبتی هست و خدایی که داننده ی هر راز و «فعالٌ بما تشاء» قادر به هر چه اراده کند، در کار است. باورمندی، به روانِ انسان آرامش می بخشد همچون پیرزنان، که قبل از خواب ادعیه هایی را از بر می خوانند و خواب شان، آرام بخش ترینِ خواب هاست. چرا که ایمان، دارویی شفابخش، بر زخم های بی آرامِ روح انسانی است و اگر، به هر دلیلی این خردِ نقادِ بی کردار، رهِ ایمان بزند، هیچ دارویی، آشفتگیِ روح انسانِ گرفتار در بلا را درمان نمی کند.
آری. اما با پرسش هایِ بی پایانِ این خردِ بی دین چه باید کرد؟ با این همه خلل و نا به سامانی که در کار جهان می بیند چه؟ چنان که خیام را همین خرد، به ورطه ی شک و تردیدهای عظیم کشاند؟ پرسش هایی از دین و باورمندانِ به روزِ جزا، پرسش هایی از خودِ خدا که اگر انسان را به خداگونه گی فراز کشید، خود را آیا تا ساحت انسانی فرو می برد؟ انسانی را که بنا به سرشتی که خود آفریدگارِ آن بوده: یعنی شتابزده گی و طمع کاری و گرایش به شهوات و آزمندی و حسد و کبر و جاه طلبی و هر آن چه که در نهاد ما تعبیه کرده، در صحنه ی این جهان رها ساخته تا دانه های همل بکاریم. اما آیا او خود نیز، در جایگاهِ خداوند، برابر نهادِ این سرشت وازده را در روزِ جزا تقدیم انسان می کند. اگر انسان آتش کاشته، بنا به سرشتِ خود، آیا خدایی که آفریدگار اوست نیز در سزا، آتش به او می دهد؟ پی تفاوتِ میان کارنده و جزا دهنده چیست؟ انسان می تواند خدا گردد، اما آیا خدا نیز انسان می گردد؟ تنها ترفندی که خداوند می تواند در برابر انسانِ پرسشگر در پیش گیرد این است که خود نیز به قالبِ انسانی درآید تا در عوضِ ناتوانی ها و تنگی ها که در سرشتِ بشر نهاده، خود، با پوست و گوشت، رنج های بیکرانِ انسانی را در دنیای کاملاً مادی بچشد. در قالبِ انسانی درآید و آن گاه خدایی کند. خود، که آن دو فرشته ی بابلی را چنان مؤاخذه می کند و در قالبی انسانی به زمین می فرستد و بر تباه کاری شان خرده می گیرد، آیا قادر است به قالبی انسانی نزول یا به قول برخی، حلول کند و همچنان، خدایی بماند. تنها بدین صورت است که انسانِ پرسش گر، در برابرِ جزادهیِ رستاخیز این خدا، پرسش اش را در خود می بلعد: چنین ام آفریدی که خطاکار باشم، در جانِ من هزار آفت و سستی و ضعف و عجز نهادی و هزار بلا و رنج به کامِ ناتوانم ریختی، و چون نادانسته یا بی توان، انگشتانم به سمت گناهی و خطایی لغزید، این گونه در عذابم می داری که چرا غلط کردی. تو خود اگر به قالبی چنین ناتوان در می آمدی، بهتر از این می بودی که منم؟
دست کم در باورِ آیین اهل حق، چنین تلقی ای وجود دارد و در آن جا، به انسانِ ناتوان و مجبور و گرفتار، پاسخ هایی از این دست داده می شود: خداوند، در کالبدِ انسانی در همین زمینِ ما ظهور کرده و همچون سلطانی در ساحتِ ملکوت، سروری نموده است. انسان نیز، طفیلیِ بهشت و دوزخ نیست. نانِ اعمالِ خویش را می خورد و در همین دنیا، آن قدر می آید و می رود تا گداخته گردد یا فولادِ آبدیده شود. این خودِ انسان است که مقدر می کند در کجا زاده شود، بر چه سرشتی و با چه میزان توش و توان. بهره اش و چنته اش، همیشه همراهش هست. در هنگامِ تولد، صفر و بی محتوا نیست. اعتبارِ اولیه ای با خود دارد که در این حیات از آن بهره می گیرد. ممکن است اعتبارش منفی باشد از سیاه کاری های پیشین. ممکن است کور به دنیا بیاید یا فقیر یا در خانواده ی یک سیاستمدارِ فاسد. بهشت و دوزخش همین دنیاست و در هر عملی، جزا و ثمره اش نهفته است. این پاسخ ها، روحِ سرگشته را کمی آرام می بخشد. اما پرسش های تازه ای در پی می آورد. پرسش هایی که باز، دمار از روزگارِ آدمی بر می آورد. پرسش هایی که جستجوی پاسخ ها، عمرها را می سوزاند و ذوب می کند. پرسش هایی داغ و تفته چون ریگِ گداخته چون سنگِ مذاب..

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید