
از شکلِ مست تو بود که
به هوش آمدم من
در یک شبِ سرد
از رحمی که بویِ خدا می داد
و خونِ منجمدی
مرا از خاطره های کهن
جدا می کرد
کدام معبد خاموش
سرسرای تو بود
که از جنبش مژه ای بر پلک ات
جهان متولد شد
و من تو را دیدم
رقصان
بر شعله های حریق
که با اشاره ی انگشتی
سرنوشت مقدر را
بر تنِ لزج ام
فرو می ریختی
سر در کدام آخور تقوا نهاده ای
که این چنین
تن ات بوی جنونِ خدا گرفته است
از کدام خاطره سرمست گشته ای
که با نیم نگاهی
آتش به دل ها می زنی و
از هر مژه ی پلک ات
خون در رگ ها به غلغله می افتد
آیینه ای است جهان
بگو
تا در کناره ی لبها یت
از سخن باز ایستم
و سکوت تو را
تا ابدیت تکرار کنم
تن ات ازلی است
و رستاخیز
با صور اسرافیلی نفس ات
اعلام می شود
اگر لب و دندانِ توست
اگر که با تن و اندام توست
شهوت
گناه نیست
چرا که مستی چشمان ات
دین و ایمان ها را می شوید
(و در مقابل بوی گیسوانِ بلندت
تقوا باد هواست)
بوسه ات شرم و حیا را ذوب می کند
که آغوش تو محرابِ دعاست
تا چشمان مست تو هست
هیچ پیامبری در جهان معصوم نیست
هیچ یوسفی در برابر چون تو زلیخایی
تابِ پرهیز ندارد
جنونِ تو
صد عاقل فرزانه را
به بند و زنجیر کشیده
پس مرا که گمگشته ای آواره ام
چگونه سرانگشت های لطیف ات
به حیرانیِ جاوید مبتلا نکند
آری
سرنوشت من در نگاه تو مقدر بود
ببین که چه آرام
روح از تنِ نحیف و بیمارم
کناره می گیرد و
چون بخارِ هوا
در سطح صیقلی روشن
فرا می رود و
محو می شود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید