در بخش های گذشته(1)، حکایت پیروزی فریدون و کاوه آهنگر را بر نظام سیاسی ضحاک بازنموده و از فرآیندهای اجتماعیِ دخیل در آن پرده برداشتیم. امروز، نگاهی خواهیم افکند بر آن واقعیتِ تاریخی که از دل این داستان درباره ی فرهنگ اجتماعی ایران فرافکنی می گردد.
تکرار و پیایند مداومِ این زنجیره، یعنی فروپاشیِ جمشید و سپس برنشینیِ ضحاک و دوباره ظهور فریدون، در تاریخ ایران به وفور رخ داده است. شهریاری بر تخت می نشیند (به شیوه ی روی کار آمدن اش کاری نداریم) پس از چندی به دلیل نبودن هیچ سازماندهی و نظامِ نظارتی اجتماعی، و بی تفاوتی و انفعال اکثریت مردم نسبت به کردار و رفتار حاکمیت، تخت نشین تبدیل به خودکامه ای ویرانگر می گردد. این مسأله در مورد همه ی دولت ها مصداق می یابد، چه جمشید که شهریاری محبوب بوده، چه ضحاک که به واسطه ی زور بر مردم استیلا یافته و چه فریدون که توسط توده ی مردم انتخاب شده و به قدرت رسیده است.
دورانِ جهنمی ضحاک به پایان می رسد. اکنون جشنِ شاخه های گل و شیرینی و لبخند است و مردم همه پایکوبان و غزلخوان به استقبال سالارِ نو می شتابند. او را بر سر دست می گیرند و بر می کشند. فریدون آمده تا بهشتِ موعود را در زمین برای ما محقق کند. امروز، روزِ مهر است و برادری. روزِ فراموشی کینه ها و به بار نشاندنِ صلح و دوستی بر دل هاست. (دیو چو بیرون رود فرشته درآید) پس، چون آن دیوصفتِ هیولا کردار را بیرون راندیم، لاجرم پری روشی بر جای او نشسته است. سالارِ کهن چون رانده شود، تختِ سروری را برای سالارِ نو مهیا کنید. اما این تخت، و قدرتِ نامحدود رهبری در کنارِ توده ای جاهل و خواب آلود، سالارِ نو را به کجا می کشاند؟
به قول کارل پوپر: شاید خطرناک ترین اندیشه سیاسی، همان آرزوی کامل کردن و خوشبخت ساختن انسان است. کوشش برای پدید آوردن بهشت در زمین، همواره دوزخ ساخته است.
اهمیت اساسی از نظرِ من، در نظامِ اجتماعی ای است که شهریار تازه بر آن قدم می نهد. او در هر حال، یک انسان است. حتی اگر یزدان پرستی آزاده همچون فریدون باشد، یک نظام اجتماعی فاسد و پوسیده، او را به خطا و انحطاط می کشاند. جامعه ای که هزار سال انتظار می کشد تا نجات دهنده ای ظهور کند و کسی همچون کاوه، از میان همین اجتماع از شدتِ درد و رنج، طغیان کند و فریادهایِ جگرخراش و جان سوزش، وجدان خفته و حتی مرده ی مردمی سوگوار را دوباره احیا کند، تا دستی بجنبانند و انقلابی بکنند.
تاریخِ ایران را اگر بکاویم، لبریز از چنین فرآیندها و سازو کارهایی است. گرچه هیچ خودکامه ای در تاریخ ما دولت و اقبالش زیاد دوام نیاورده و به زودی فروریخته است اما در مقابلِ حاکم نوآمده نیز هیچ نیروی بازدارنده ای به طور مداوم حضور نداشته و کار توده ی مردم نیز عجالتا این بوده که در یک دم بشورند و همه چیز را در هم بریزند و یک نظامِ پایدار و محکم را به کلی در هم بشکنند. سپس، فردی را سرِ جای آن قبلی بنشانند و خود پا پس بکشند. پا پس کشیدنی چنان، که حتی اگر فریادهای دردمندانه ی زنان و مردانی که از ظلم و بیدادِ حاکم تازه آمده، فغان شان به آسمان برود، گوشِ مردم آن را نشنود و چنان خود را به خواب بزند که ما مردی دیندار و یزدان پرست را نشانده ایم. هر چه او بگوید درست است و هر چه بکند، عین عدالت و حقیقت است و مخالفان او مشتی فاسدِ منافق و بدکار هستند. اعتمادِ نابخردانه ی توده، بر ظواهرِ دولت های متظاهر و عوامفریب، موجب می گردد که تا مدت های مدید، فساد و تباهی بیکرانِ نظام حاکم، بر مردم آشکار نشده و زمانی آن ها به خود آیند که ضحاکی دیگر بازتولید شده و مارهای کشنده ی دیگری از دو کتفش برزده اند.
فریدون چون به قدرت می رسد، مناصب را میان خاندان و قبیله خود تقسیم می کند. همخونی، در ساختار قبیله ای جامعه ی ایرانی نقش تعیین کننده ای بر عهده دارد. همخونی، جدای از معنای متعارف در معنای دیگری نیز به کار می رود. دو نفری که بر یک عقیده و مشرب هستند و با هم خط فکری یکسانی دارند نیز همخون دانسته می شوند. همخونی فکری و نژادی، دو عامل مهم در ساختار قدرت حاکمان به شمار می روند. حکومت هایی که با خون و انقلاب بر سر کار می آیند، به زودی به قدرت هایی سرخ بدل می گردند. قطارِ نظام، از میان اجساد همفکران قدیم و مخالفانِ تازه عبور می کند. تنها عده ی قلیلی با رهبرِ انقلابی باقی می مانند. همان ها که با وی همخون هستند. جدای از همخونی، هیچ چیز دیگری برای حاکم تازه و نظام انقلابی ملاک ارزش واقع نمی شود.
علاوه بر این در روایت فردوسی می بینیم، نخستین کاری که فریدون می کند ساختن گرزی از سر گاومیش است که به گرزِ گاوسر شهره می گردد. این نمادِ تشکیلات نظامی و ارتشی مجهز است. چنین حکومت هایی، می دانند که به زودی در معرضِ مخالفت هایی سخت و بنیادین قرار می گیرند. لذا از لحاظ نظامی خود را تقویت می کنند.
روزِ مهرگان، برآمدنِ فریدون و فروپاشی ضحاک، همان گونه که دیدیم رازهایی دیرینه را در خود پنهان دارد که هر چه بازگشایی شوند باز عمق بیشتری از آن نمایان می گردد. ژرفایی که آدمی را بر تاریخ کهن سال این مرزبوم، نگران کرده و بر آینده ی آن بیمناک می گردد. اما، مام وطن، سرزمین اجدادی ما از طرفی جایگاه و خاستنگاهِ مهر نیز هست. مهری که در ذره ذره ی این خاک و در سنگ و کلوخ آن ریشه دوانده و گرچه در طول تاریخ همواره لگدمال شده و زیر سم ضربه های ستورانِ ارتش جبار، در هم شکسته است اما همواره از جایی در دلِ خاکی دوباره شکفته و جوانه زده و بارور گشته است. این امید، همیشه در دل ما و انسان هایی که در تاریخِ همیشه در جستجوی مهر و صلح و برادری و آزادی بوده اند، جایِ خود را حفظ خواهد کرد.
به امید آن روزگار..
هجدهم مهرماه
داریوش الف.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید