در ادامه ی مطلب قبلی غلبه ی فریدون دادخواه بر ضحاک ستمگر، به مناسبت پاسداشت جشن مهرگان این بار به سراغ فریدون و چگونگی برکشیدن او در سرزمین ستم می پردازیم.
برآمد بد ین روزگار دراز کشید اژدها فش به تنگی فراز
خجسته فریدون ز مادر بزاد جهان را یکی دیگر آمد نهاد
فریدون، فرزند آبتین از سلاله ی پادشاهان آریایی است. پدرش را مزدوران ضحاک دستگیر کرده نزد او آوردند و ضحاک او را به دار آویخت. مادر فریدون، فرانک، از شیرزنان ایرانی، چون کار شوهر را چنین دید بیمناک شده و گریزی درازدامن را آغاز نمود.
از آن سوضحاک شبی در خواب می بیند که سه جنگجو که یکی شان مهترِ آن دو دیگر است به کاخش یورش آورده و او را دست و پا بسته کشان کشان تا دماوند کوه می کشانند و در آنجا به زندانش می کنند. شاه، از وحشت بسیار، فریادی سخت برمی آورد و از خواب می پرد. ندیمان به بالینش آمده که چه بر سر شاه رفته که چنان هراسی در دلش افکنده. او که هفت اقلیم از آن اوست و هیچ کس بی فرمان او آب نمی خورد از چه کسی چنین به وحشت افتاده است. خلاصه شاه معبران و خوابگزاران را جمع می آورد و همانند آن چه که در بسیاری از این دست اسطوره ها می بینیم، حکیمان او را از آمدن فرزندی آگاه می کنند، که نامش فریدون است و گاوی، دایه ی اوست. هنوز از مادر نزاده، اما چون که در جهان قدم گذارد و به جوانی و برومندی رسد، روزگار شاه را تیره و ستون های سلطنتش را به لرزه خواهد افکند. ضحاک نیز، مانند آن دیگران فرمان می دهد که همه ی جهان را در پی فریدون بگردند و هر جا که یافتندش حتی اگر در شکم مادر، به نیزه ای کارش بسازند.
پس از این که مأموران ضحاک، آبتین را می کشند، فرانک فرزند خود را به پیش مردی دیندار که اهل سیاست نیست و از دنیا کناره گرفته می برد و بدو می گوید این نوزاد شیرخواره جانش در خطر است. از او چون فرزند خویش مراقبت کن و از شیر این گاو تغذیه اش کن. مرد می پذیرد و بدین ترتیب مدتی که می گذرد و آب ها کمی از آسیاب می افتد، فرانک تصمیم می گیرد که با فرزندش به هندوستان برود.
ببرم پی از خاک جادوستان شوم با پسر سوی هندوستان
جالب اینجاست که فرانک، فریدون را از ایران، از وطن دور می کند تا در سرزمین دیگری میان مردمی دیگر رشد و پرورش یابد. خاک جادوستان یعنی سرزمین خرافه پرستان. شاید اگر فریدون در خاک جادوستان یعنی وطن خویش مانده بود اکنون از او نامی باقی نبود. اگر با مردمی می زیست که صدها سال زیر ستم خودکامه گان زیسته و به استبداد خو کرده اند، شاید او نیز کاری از پیش نمی برد. خاک این ملک، او را وادار می کرد که تنها نظاره گر باشد و در خانه بنشیند و در نومیدی خویش، افسوسِ آن چه که بر سرمی رفت را بخورد. شاید او نیز مغزش خوراکِ مارهای ضحاک می شد. آزاداندیشی و فرزانگی، برای آن که ببالد، همتی شکوفا شده می طلبد و دلیریِ پا به آتش نهادن. در این ملک فریدون ها زاده می شوند اما پس از چندی در دل این خاک مدفون می گردند. بوی تعفن منفعت طلبی آنها را بیمار می کند و مصلحت اندیشی از آنها انسانهایی منفعل و زمین گیر می سازد. لذا، می بینیم که فریدون در خاک هندوستان پرورش می یابد و هنگامی که کسی از جنس این مردم، همچون کاوه طاقت از کف می دهد و غیرت و وجدان خفته ی مردم را ندا می دهد، بازاریان و کسبه، هنرمندان و مردم عامه، متفکران و جاهلان که همه با هم خود را به خواب زده بودند یکی یکی بیدار می شوند. آن ها که تا به حال به رسم جامعه ی خود رفتار کرده و می پنداشتند مرتکب خطایی نمی شوند، اکنون درمی یابند که همگان بر راه خطا بوده اند. اگر به خاطر منافع مادی، چشم بر آن همه ستمی که بر همسایگان شان می رفت، می بستند اکنون می فهمند که آن همه رنج و بلا به خاطر آن بود که ستمگران، وقتی مقاومتی روبروی خویش احساس نمی کردند، ثروت های آنان را به تاراج و یغما می بردند و اگر کسی اعتراضی می کرد او را به بیرحمانه ترین روش ها، آزرده و جانش می ستاندند. با غلبه ی ترس بر مردم، روز به روز بر فلاکت و تنگدستی افزوده می گشت و تا بدان جا پیش رفت که جان به لب ها رسید. جان به لبِ کاوه رسید و از درد جگر، خروشید. خروشید و مردم را به سمت فریدون خواند. نجات دهنده ای که منتظر است. مردمی که سالیان سال، در انتظار نجات دهنده بوده اند، اکنون دریافتند که نجات دهنده شان، سال های سال، منتظر آنها بوده، که با هم یکدل و متحد شوند و به سراغش بیایند. عمری را در انتظاری بیهوده از کف داده اند چرا که نجات، خود، به دست آنان بود و نمی دانستند. و کلید آن را کاوه به دست آنان داد:
هر آن کس هوای فریدون کند دل از بند ضحاک بیرون کند
آری. شرط آن که فریدونی از افق تیره ی این سرزمین برکشد، آن است که مردمی دل از بند ضحاک بیرون کشند. تا وقتی دست و پای مردم، در بند و زنجیر ستم ضحاکان است، وقتی که افسار هستی و حیات خویش را در کفِ ستمگران نهاده اند و برای کوچک ترین جنبشی، به اجازه و رخصت آنان نیازمندند، هرگز، فریدون به تنهایی نخواهد توانست کاخِ ضحاکی را ویران کند. خیالِ خامی است که بپنداریم، دلاوری همچون فریدون، قوت بازویی چنان دارد که یک تنه، کاخ ستم را از بن و پایه بر می کند. نه. بلکه باید حتی از این بیمناک باشیم که پس از آن که فریدون آمد و بر ضحاک غلبه یافت و دولت به او سپردیم، این فریدون، خود ضحاکی دیگر نشود. چه در دوره ی ضحاک و چه در دوران فریدون، حرمت آزادی و آزادگی، تنها توسط مردم این دیار است که پاسداری می شود. هنگامی که غبار غفلت و بیهوشی بر چهره های ما بنشیند، بلاهایی دامنگیرمان خواهد شد که فرقی نمی کند از جانب ضحاک یا فریدون باشد.
فریدون، فریدون نمی شد اگر پدر و مادری چنان آزاده نمی داشت. پدری که در راه آرمان خویش جان نهاد و مادری که کوی به کوی و شهر به شهر فرزندِ خویش را از خطر کمین کرده ی سربازانِ سلطنت محافظت نمود. چرا که می دانست، فریدون تنها فرزندِ خردسال او نیست، بلکه منتهای آرزو و آمال یک ملت است که به دست او سپرده شده. به همین خاطر است که وقتی فرزند را به دست مرد دینی می سپارد این مهم را به او گوشزد می کند:
فرانک به او گفت کای پاکدین منم سوگواری ز ایران زمین
بدان کاین گرانمایه فرزند من همی بود خواهد سرِ انجمن
ترا بود باید نگهبانِ او پدروار لرزنده بر جانِ او
وقتی فریدون به سن جوانی می رسد، از مادر درباره ی پدر و اجدادش می پرسد. مادر به او می گوید که پدر تو آبتین از سلاله ی شهریاران کیانی بود که برای نجات تو از دست ضحاکِ بیدادگر، جان خویش بداد. من تو را از دست مزدوران ضحاک رهانیدم و به مردی و گاوی قوی پیکر سپردم. تا این که مخفی گاه ما لو رفت و مزدوران حمله کرده و آن گاو را نیز کشتند. بدان که ضحاک، به واسطه ی دو ماری که از دو کتفش بر زده و خوراکش مغز آدمی است، دمار از روزگار مردمان سالهاست که برآورده است.
فریدون وقتی چنین می شنود در صدد انتقام برمی آید. گر چه مادر او را باز می دارد، که تو جوانی کم سال هستی و ضحاک پیر و کارآزموده که وقتی اراده کند چندین کشور برایش نیرو و ارتش بیشمار می فرستند. تو را یارای کارزار با او نیست. اما باز در اینجا، جوانی و شورِ اصلاح، و طغیانگری بر علیه بیداد، جان و روح فریدون را می آشوبد.
باید دانست که جوانان، بزرگترین دشمنانِ استبداد، و خاری در گلوی بیدادگران هستند. در اساطیر ما نیز، این مسأله بسیار به چشم می خورد. همان گونه که در مقاله ی دیگری با نام استبداد پدرسالار و رسم دیرین جوان کشی نشان دادیم، در اساطیر ما، کشتنِ فرزند رسم گجسته ی کهنی است که سنتی در جهت حفظ قدرت مطلقه است. اسفندیار، سیاوش و سهراب، قربانیان این مسأله هستند. جوان خواهانِ شادي، اميد و سرفرازيِ شادمانه است و پير (پدرسالار) خواهانِ ايجادِ اندوه و هراس، بيم از آينده و بيتعادلي است تا بدين واسطه، جواني را سركوب كرده و با ايجادِ رخوت و اختناق از تنش و عصيان، پيشگيري كند. نمادِ جوان از طرفي در جامعهي سنتي، سمبلِ تلقيِ عارفانه و عاشقانه از دين در برابرِ نگرشِ رسمي دولتي متشرعي و كاهني قرار دارد كه نمايندهي پيرسروري است.
به هر روی پایان کار ضحاک به دست فریدون رقم می خورد. مردم به سرکردگی کاوه به سراغ او می آیند و او مهتریِ سپاه را عهده دار گشته و بر ارتش ضحاک می تازند. در نهایت خواهرانِ وطن، دختران جمشید، شهرناز و ارنواز را از بند ستمگر، رهانیده و ضحاک را به بند کشیده و در دماوند کوه زندانی می کنند. فریدون دستور صلح و عفو صادر می کند و مردم را از کینه جویی و غضب پراکنی منع می کند. هر کسی را بر جایگاه شایسته ی خویش می نشاند تا هیچ کس برای غصب جای دیگری با هم نزاع نکنند. آیین فریدون، دادگری و صلح است و نیکی کردن در برابر بدیها. جشن مهرگان را او بنیان می نهد، که نمادی از آیینِ مهرورزی و یادگاری از اندیشه ی روشن او باشد:
فریدون چو شد بر جهان کامگار ندانست جز خویشتن شهریار
به روز خجسته، سر مهر ماه به سر برنهاد آن کیانی کلاه
دل از داوری ها بپرداختند به آیین یکی جشنِ نو ساختند
پرستیدن مهرگان دین اوست تن آسائی و خوردن آیینِ اوست
اگر یادگارست ازو ماه مهر بکوش و به رنج ایچ منمای چهر
درباره ی چگونگی کارزار فریدون با ضحاک، و نمادهای اجتماعیِ این داستان و همچنین حقایق تاریخی و غیر تاریخی موجود در آن، اگر عمری بود و طالبانی مشتاق و خواهان، در آینده سخن می گوییم.
عید مهر گان بر شما فرخنده و خجسته..
پدرود و درود
شانزدهم مرماه نود- برابر با آیین جشن مهرگان


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید