بازخواني سيرت علي (ع) در حكومت و تطبيق آن با آداب سياسي آيين مزديسنا
اشاره: در بخش گذشته، مبانی نظریه ی شیعیان در باب حکومت را به طور مختصر بیان کردیم. امروز نیز به بازخوانی مقاله ای قدیمی می پردازیم که سیره ی عملی سیاسی یکی از پیشوایان شیعه را بررسی می کند. این مطلب، گزیده ای از مقاله ی چاپ نشده ی حکومت از نظر علی و ایرانیان است که به تحلیل تطبیقی مرام سیاسی علی (ع) و آموزه های زرتشتی به ویژه کتاب دینکرد در باب حکومت می پردازد. نگارش این مقاله به سه سال پیش ( اواخر سال 87) برمی گردد. اکنون که پرداختن به سیره ی سیاسی علی (ع) جهت تنبه زمامداران و آگاهی مردم، از طرف روشنفکران بسیار مورد توجه قرار گرفته و مقالات زیادی در این باب نوشته شده، با این حال هنوز وجوه گوناگونی از این موضوع جای بررسی و تعمق بیش و بسیار دارد و ضرورت تکرارِ این قبیل مسایل جهت آگاه ساختن بخش عظیمی از جامعه از حقایق تاریخ دینی، برای جلوگیری از فریب سازی یک گروه و دین گریزی جمعیتی دیگر، احساس می شود. لذا ارائه ی این مقاله ی قدیمی در این برهه خالی از فایده نیست. زیرا همچنان معضلات و مسایل ذکر شده در آن از جانب اولیای امور ملت بیش از پیش به چشم می آید.
درآمد – آن چه در اين گفتار موجز درصدد شرح و تبيين آن هستيم از يك سو بازنگري در مرامهاي سياسي علي در دوران خلافت ايشان و از سوي ديگر تطبيق و مقايسهي آن با ديدگاههاي دين زرتشتي در باب صفات شاهان و حاكمان ميباشد كه به نوعي نمودگار عقايد و نگرش ايرانيان آن دوران به شمار ميرود و موضع اخير را به ويژه به واسطهي بخشي از آراي مذكور در كتاب دينكرد، كتاب اعتقادي زرتشتيان در باب آداب شريعت و حكومت، مورد بررسي قرار خواهيم داد.
بديهي است كه مبحث مذكور در بستري تاريخي حادث ميگردد و ريشههاي آن چنان در خاك جغرافياي ايران استوار گشته كه ثمرات آن را امروزه ميتوان به نظاره نشست. آن بستري كه روزگاري مردم اين سرزمين بر آن نظارهگر حوادثي بودند كه سرنوشت آيندهي ايران به واسطهي آنها رقم ميخورد. مقارن با يورش تازيان، آنان از سويي با فرو ريختن ستونها و اركان به ظاهر مستحكم و خللناپذير دولت ساساني از پس قرنها مواجه بودند و از ديگر سو، با تازش اقوامي بياباني و بي نام و نشان كه خاك سرزمين اهوراييشان را لگدمال سمضربههاي ستوران خويش كرده و با خود حامل دين جديدي بودند كه به زودي در اين سرزمين ريشه دوانده و به بار مينشست و با درخت تنومند هزاران سالهي دين مزديسنا و ديگر آيينهاي ايراني در هم ميآميخت.
لذا جهت شناخت و ادراك اين كامجويي فرهنگي و آييني، كنار هم نهادن پارههاي مجزا اما متداوم آن چه كه فرهنگ ايراني به واسطهي آميزش مضامين خودي و بيگانه و امتزاج آنها در طي مدت زماني طولاني نضج يافته و بار داده ضروري به نظر ميرسد. از اين ميان ما نيز به سهم خود به تطبيق دو محتواي به ظاهر متفاوت يكي از دل اركان دين تازه تولد يافته و ديگري از مباني جا افتاده و شكل يافتهي آييني ايراني خواهيم پرداخت.
ملاحظات تاريخي –
بر طبق روايت تاريخنويسان، نخستين لشكركشيهاي تازيان به سمت جغرافياي ايراني، كه در زمان ابوبكر، خليفهي اول مسلمين، صورت ميگرفت به سرپرستي خالدبن وليد و سپاهياني متشكل از اقوام مختلف عرب، كه به طمع برخورداري از غنايم و منافع، تحت لواي پرچم واحد اسلام قرار ميگرفتند، بوده و حتي بسياري از اين قبايل همان زمان به اسلام گرويده و بلافاصله به صف لشكريان خالد پيوستهاند. آنها در ابتدا روستاها و سرزمينهاي جنوب فرات را كه تحت تابعيت دولت ساساني بودند غارت كردند و در منطقهاي موسوم به حيره سكنا گزيده و مدت زيادي همانجا به انتظار واكنش دولت ايران ماندند. سپاهيان خالدبن وليد مردان روستاها را – كه حتي برايشان تفاوتي نداشت تابع كدام دولت و جزو كدام ملت باشند – از دم تيغ گذرانده خانهها را چپاول كرده، زنان و كودكان را به اسارت و بردگي ميبردند و سپس كشتزارها و مزارع را آتش زده و عمارات را ويران ميكردند. آنان در آن مدتي كه در آن منطقه در انتظار واكنش دولت ايران به سر ميبردند بارها به بهانهي تأمين مايحتاج سپاه خود، به روستاها و قبايل منطقه يورش برده و آنها را مورد چپاول و تاراج قرار ميدادند. از آن سو، دولت ساساني درگير كودتاها و جنگهاي داخلي بود و ارتش به سبب اين درگيريها در نهايت ناتواني، و اوضاع از كنترل دولت خارج شده بود. در نهايت رستم فرخزاد، سپهسالار ساساني، طي كودتايي قدرت را به يزدگرد شاه بازگرداند و پس از سامان نسبي اوضاع، تازه متوجه و متمركز بر فتنهي تازيان گشتند.
از آن سو نيز، خليفهي دوم مسلمين، عمر خطاب، بر خلاف خليفهي اول كه تنها هدف اتحاد مردم شبه جزيره تحت پرچمي واحد را در سر ميپروراند و آن را محقق كرد، درصدد گسترش و نشر سرزمينهاي تحت سيطرهي دين جديد و دستيابي به افقهاي دور از دست بود. پس از او، خليفهي سوم نيز بر همان مشي، طي طريق نمود بدون آن كه در ميانهي سرمستيهاي خويش از فتح و فتوح سرزمينهاي تازه و كسب غنايم و منافع بسيار، لحظهاي بر آن چه كه در پيرامون خويش بر سر ميراث معنوي دين تازه ميرفت بنگرد و انديشه كند.
اما آن چه كه براي موضوع اين نوشتار جالب توجه و حايز اهميت ميباشد در اين نكته نهفته است كه پس از خلافت يافتن علي بن ابيطالب بر مسلمين، تفاوتي در خط مشي سياسي اعراب پديدار شد كه آن را ميبايد معلول نحوهي نگرش خاص ایشان به مسألهي حكومت و سياست دانست. در واقع بايد اذعان داشت آن چه كه براي او در درجهي اول اهميت قرار داشت نه گسترش سياسي اسلام، بلكه جاري شدن تعاليم حقهي دين و يكپارچگي امت در سايهي مساوات و برابري و همهگيري عدالتخواهي در ميان جامعهي تازه مسلمانان بود. اين نگرش و خط مشي كه در انطباق و هماهنگي چشمگيري با دستورات كتاب خدا و رويهي پيامبر قرار داشت، به زودي با مخالفت و عنان پيچي بسياري از نومسلمانان مواجه شده و موجب چرخش تاريخي خلافت و قدرتگيري حاكمان مستبد اموي گرديد، كه سياستشان بيشتر با روحيهي خشن و طبيعت آشتيناپذير و مبتني بر شمشير اعراب بياباني همساز بود. در سايهي فرمانروايي اينان، حكومت، بسيار بيش از خلفاي اوليه از تعاليم اسلام و آن چارچوبهايي كه ما در ذيل، تحت آموزههاي سياسي علي از آن ياد خواهيم كرد، فاصله گرفت و در واقع، اسلام تنها ابزار حكومت و قدرت سياسيشان گرديد. در ادامه شاهد خواهيم بود، آنچه كه از آن ميتوان به مانيفست سياسي علي تعبير كرد تا چه ميزان قرابت و همساني دارد با آموزههاي مكتب ويژهي مغان و مجوسان، به ويژه آراي دين مزديسنا و اقوال مندرج در كتاب دينكرد كه جداي از اين كه تا چه ميزان اين آداب و اركان توسط شاهان ايراني رعايت ميشده، اما در هر حال آن را ميتوان به عنوان معتقدات ديني ايرانيان پیش از اسلام در باب حكومت به شمار آورد. شايد در نهايت بر درك اين موضوع كامياب شويم كه خصوصاً چراييِ اقبال مليگرايان و وطنپرستان ايراني از پسِ استيلاي تازيان، به مذهب تشيع از ميان مذاهب مختلف اسلامي كه در آن دوران حتي رواج و آزادي عمل بيشتري داشتهاند را دريابيم.
صفات و تكاليف شاهان ايراني به موجب كتاب دينكرد:
در كتاب پهلوي دينكرد، كه بعد از ساسانيان تأليف شده است حقوق و تكاليف پادشاهان شرح داده ميشود و همانطور كه ميدانيم دولت ساساني يك حكومت مبتني بر شالودهي ديني بوده و روحانيون از قدرت سياسي و نزديكي به دربار برخوردار بودهاند. مطالب مذكور در كتاب را ميتوان خلاصهي اعتقاد روحانيان عهد ساساني راجع به قدرت سلطنت دانست. اين اعتقاد هر چند در اثر تحول سياسي عهد خسروان اندكي تغيير يافته، ليكن خاصيت خود را از اين حيث كه عقيدهي روحانيان است تغيير نداده است. ما در اينجا تعدادي از صفات و تكاليف پادشاه را به اختصار و به نقل از كتاب ايران در زمان ساسانيان اثر كريستينسن ذكر ميكنيم:
1- رعايت آنچه مربوط به تكليف پادشاهان نسبت به دين بهي (دين زردشتي) است 2- عقل سليم 3- اخلاق نيكو 4- قوهي عفو و اغماض 5- محبت نسبت به رعايا 6- قوهي تهيه آسايش براي رعايا 7- تذكر دائم به اينكه جهان گذران است8- تشويق مستعدان و كاردانان 9- تنبيه نالايقان10 - حسن سلوك با رؤساي كشور 11- صدور اوامر عادلانه 12- ابقاي رسم بارعام [رسمي كه طي آن تودهي مردم جهت دادخواهي و ارائهي عريضه در محلي حاضر شده و پادشاه در كنار آنها نشسته و به همراه موبدان موبد كه رياست طايفهي روحانيان را عهدهدار است و به عنوان قاضي عمل ميكند، به شكايات مردم رسيدگي ميكنند] 13- سخا 14- دفع آز 15- بي بيم كردن مردمان 16- تشويق نيكان و اعطاي مقامات درباري و مناصب دولتي به آنان 17- مواظبت در نصب كارگزاران مملكت 18- اطاعت تام از خداوند
در ادامه جهت تطبيق موارد فوقالذكر با نظريهي سياسي علي به عنوان نمونه يكي از نامههاي ايشان به مالك اشتر را مورد بررسي قرار ميدهيم كه ما را متوجه تشابهات چشمگير و پراهميتي ميان اين دو منظر خواهد كرد. پيش از آن جهت آشنايي با كيفيت ديدگاه سياسي علي مواردي را به اختصار ذكر خواهيم كرد.
مباني نظريه سياسي (حكومت) از منظر علي:
نخستين مسألهي حايز اهميتي كه جهت دستيابي به چارچوب منظر فوق بايد به آن اشاره نمود عقيدهي آن حضرت در باب اهميت راي مردم در گزينش حاكم و رهبر امت ميباشد. ما تنها سه نمونه از دلايل خود را در اثبات اين اعتقاد كه انتخاب رهبر ميبايست از جانب ملت و به واسطهي اتفاق و اجماع مردم بر يك شخص صورت گيرد ارائه ميدهيم. همان گونه كه در بالا نيز اشاره شد پس از قتل عثمان مردم به علي (ع) اقبال نشان دادند و ايشان چون علاقهي مردم را به بيعت با خويش چنان ديد از ايشان خواست كه بيعت با او آشكار و در مسجد باشد و مردم همگان حضور داشته باشند و سپس فرمود: «اگر يك تن از مردم بيعت مرا ناخوش بدارد براي اين حكومت گام فرا نمينهم» - ابن ابيالحديد، شرح نهج البلاغه (البته در چند جاي ديگر اين مسأله را خاطر نشان ميكند كه در امر بيعت هيچ كس را مجبور و وادار به آن نكرده كه به خاطر پرهيز از تكرار از ذكر آنها خودداري ميكنيم)
دومين نكته تعيين نكردن جانشين براي خلافت بعد از خود ميباشد. ايشان در واپسين دقايق حيات خود فرزندانشان را حاضر ساخته و وصيتي برايشان ايراد فرمودند و در آن هيچ اشارهاي به خلافت نكرده بلكه تنها مسايل اخلاقي و انساني و پند و اندرز را مطمح نظر قرار دادند. همچنين در طي خطبهاي از خليفهي اول مسلمين اينگونه انتقاد ميكند كه آن كه خلافت را ناخوش ميداشت چگونه براي از پسِ خود جانشيني به كار گماشت. دلايل در اين باب بسيار است اما مجال ما كوتاه و به يك نكتهي ديگر بسنده ميكنيم كه علي با اين كه حق مسلم ولايت و امامت بر مسلمين را من عندالله و رسوله از آن خويش ميدانست و با اينكه با خدعه و نيرنگ و پيشدستي آن حق را از وي ربودند و نيز مردم مدينه (انصار) به او گرايش بيشتري نسبت به ابوبكر و عمر داشتند، اما پس از بيعت مردم با ابوبكر عزلت اختيار كرد و آتش افروخته را دامن نزده و اطفا نمود و اين همه را معني آن است كه وي بر اتفاق مسلمانان بيش از هر چيزي عنايت و علاقه داشت.
با تعمق در اوضاع سياسي و اجتماعي آن دوران، بيشتر و بهتر ميتوانيم دغدغههاي شخصيتي چون علي و نگرانيهايش را از سرنوشت جامعهي نوپاي مسلمانان دريابيم. او با هشياري و بينش عميق خويش، خطر قدرتگيري رژيمهاي فاسد و حاكمان مستبد را احساس ميكرد و مردمان را در آن باره بيم و هشدار ميداد. در يكي از نامههايش اين دغدغه را ابراز ميكند: «اما نگرانيام همه اين است كه هرزهگان و سبكمغزان اين امت، بر آنان فرمانروايي يابند. مال خدا را چونان ثروت شخصي خويش، دست به دست بگردانند و بندگان خداي را به بردگي گيرند. شايستگان را رويارو و فاسقان را در كنار خود و عضوي از حزب خويش بينگارند- نهجالبلاغه، نامه 62». بدين سبب در تمام مدت خليفگي خويش بر آن بود كه غيرت مردم را بر عليه خطر زمامداري سردمداران جبار زمان بجنباند. «.. و از تمامي ارزشها برتر، فرياد شعار عدالت است روياروي رهبري ستمگر.»
از طرف ديگر او ميكوشيد آلترناتیو خود را جهت آگاهي مردم نسبت به جريان اقتدارگراي زمان در برابر نهد. او با بنيان نهادن نظام حكومتي مبتني بر عدل و برابري، مردم را در شناخت و تمييز حق از باطل رهبري و هدايت ميكرد. مرامهاي سياسي وي همان اندازه كه به دوران رهبري پيامبر قرابت داشت به همان ميزان در تعارض با خلفاي قبل و بعد از خود مينمود. با ذكر نمونههايي از سايقهي خاص وي در امر زمامداري و خلافت بهتر ميتوان به مقصود مستتر در اين گفتهها پي برد.
از جملهي اين مرامها، كه از طرف خود او و كارگزارانش مورد تأكيد بسيار قرار ميگيرد لزوم انتقادپذيري حاكمان و به طور كلي قائل بودن حق اعتراض براي مردم نسبت به عملكرد نامطلوب دولت است. چنان كه در نامههايي كه به همراه هر يك از كارگزارانش خطاب به مردم آن ناحيه ميفرستاده همواره به اين نكته اذعان داشته كه چنانچه آن والي بر طريق حق برود او را فرمان برند و در غير اين صورت بر او اعتراض و انتقاد كنند. خود وي در نامهاي كه به اهل كوفه نوشته تصريح ميكند «اينك به تمام كساني كه اين نامه را ميخوانند مسئوليتي را كه در پيشگاه خداوند دارند يادآور ميشوم كه به سوي من روي آرند، اگر نيكوكارم ديدند، به ياريم بشتابند و اگر بدكارم يافتند به باد انتقادم گيرند.»
از طرف ديگر نسبت به مدح و ثنا و ستايش نزديكان اظهار بيزاري مينموده و در خطبهاي خطاب به مردم مصر ميفرمايد: « به راستي من خوش ندارم اين پندار در ذهنتان راه يابد كه به چاپلوسي گراييدهام... و از شما ميخواهم ..مرا با مدح و ثناي نيكو نستاييد و بدان سان كه رسم سخن گفتن با جباران تاريخ است با من سخن مگوييد و آن چنان كه از زورمندان دژخوي پروا ميكنند از من فاصله مگيريد و با تصنع با من نياميزيد».
از ويژگيهاي ممتاز ديگر در سياست اميرالمؤمنين، خطمشي مقتصدانهي وي در امور و سياستهاي تبليغاتي است. چنانچه همواره كارگزاران خويش را به راستي و صداقت با مردم تحت امر خويش، فرمان ميداده و آنان را به در ميان نهادن پوزشها و خطاهايشان با مردم در جهت گرايش ايشان به حق ترغيب ميفرموده است. همچنين بر ارائهي گزارشهاي بيپيرايه و به دور از منت و مبالغه از عملكرد دولت در قبال مردم تأكيد مينموده است. به عنوان مثال در نامهي خويش به مالك اشتر اين نكات را تصريح مينمايد: «با خدمتهاي به مردم، بر آنان منت منه، و در عملكردهايات گزافهگويي مكن و از وعده دادنهايي كه به جاي آوردنشان را نتواني و به آنها پشت پا ميزني دوري گزين كه منت، خدماتات را بيبها ميكند، گزافهگويي فروغ حق را بيرنگ ميسازد و خلف وعده خشم خدا و خلق را برميانگيزد.».
همچنين عمال نواحي را به گزينش مشاوران صالح و خردمند و برخورداري از صحبت دانايان امر مينموده: «ناآگاهان را آگاهي ده و با دانشمندان به گفت و گو بنشين – نامه 67». و بر ارتباط مستقيم (و بدون دخالت نيروهاي نظامي و انتظامي) مسئولان با مردم تأكيد ميكند.
باري، نوايي كه از تمام اينها برميآيد آهنگ دادگري و عدالتگستري است كه در هر كلام و پيامي نهفته است و چنانچه همگان، چه مردمان آن دوران و چه دوستان و دشمنان پس از آن معترفند اگر بنا باشد يك كلمه دربارهي سياست و حكومت علي (ع) بر زبان آوريم آن، عدالت است. و از آن جا كه در اين مورد سخن بسيار گفته شده و دلايل، روشن و آشكار اقامه شده ما به چند فراز از كلام خود ايشان كه شيواتر و رساتر است اكتفا ميكنيم و آن، از نامههايي برگرفته شده كه در اندرز و تبيين شيوهي سياستورزي به كارگزاران و واليان خويش فرستاده است:
- (احترام به حقوق تمام انسانها از هر كيش و آيين) «مباد كه مردم را درندهاي خونآشام باشي كه خوردنشان را غنيمت بشماري، چرا كه مردم به تمام دو گروهاند: يا در دين برادران تو اند و يا در آفرينش همنوعانت»
- ( اهميت عدالتورزي حكام) مساوات را حتي در گردش چشم و نگاه و سلام و تعارف نيز پاس دار، تا بزرگان و نفوذداران، در تجاوز به تو طمع نكنند و ناتوانان نيز از عدالتات نوميد نشوند. – نامه 46
- (برابري انسانها در رابطه با حق) زمامداري كه در گرايش عاطفي به دوگانگي دچار آيد بسا باشد كه همين گرايش از عدالت بازش دارد. پس ميبايد كه در رابطه با حق، تمامي مردم را يكسان بنگري، چرا كه در جور و ستم، بهاي عدالت را نتوان يافت. – نامه 59
- نيز فرمانش ميدهم كه با مردم تندخو نباشد و به آنها دروغ نگويد و با تكيه بر امتياز سياسي خود، مورد بياعتنايي قرارشان ندهد . كه آنان برادران ديني اويند و نيز همكاراناش در به دست آوردن حقوق دولت.
واپسين ويژگياي كه اشاره به آن ضروري است، مرام ويژهي آن حضرت در روابط خارجي و تعامل با دشمنان است. با اندك ژرفنگري در مشي و سيرت او در اين باره به حق ميتوان سرآمد رهبران جهان در مدارا با دشمنان و بدخواهاناش ناميد. او را هرگز نميتوان در قبال دشمناناش، خارج از جادهي حق و انصاف يافت. به عنوان نمونه پس از نيرنگبازيهاي معاويه در تشويق و تحريك مردم شام بر عليه علي (ع) و بهانهجوييها و ترديدهاي مردم و سپاه كوفه در اطاعت از ايشان مبني بر آمادگي جهت مقابله با فتنهجوييهاي معاويه، حجربن عدي و عمرو بن حمق، دو تن از ياران حضرت در صدد برآمدند مردم را بر عليه معاويه و مردم شام تحريك كرده و بشورانند. لذا در كوچهها گشته و آشكارا از آنها بيزاري جسته و به لعنت و دشنام بر آنان پرداختند. علي (ع) آنها را به حضور خويش فراخواند و از آن كار بازشان داشت و فرمود: براي شما خوش نميدارم كه مردمي لعنت كننده و دشنام دهنده باشيد و دشنام دهيد و بيزاري بجوييد.
از طرفي او همواره سپاهيان و مسئولان دولت را بر پرهيز از تندروي و خشونت سفارش مينمود. در قبال دشمنان نيز هميشه صلح را بر جنگ و خشونت ترجيح ميداد چانچه در نامه به مالك اشتر ميفرمايد: « پيشنهاد هيچ صلحي را – هر چند كه دشمنت مطرح كند – رد مكن كه آسايش رزمندگان، آرامش خود و امنيت كشورت در صلح تأمين ميشود». و اين خط مشي، درست نقطهي مقابل سيرت عمر و سرداران سپاهش است كه سرزمينهايي را كه حتي رؤساي آنها پيشنهاد صلح بدانها ميدادند از تاخت و تاز و يورش و تاراج مصون نميگذاشتند. همچنين در همين نامه، وي را از كشتن انسانها، و قتلهاي ناروا و ناحق بر حذر ميدارد: « و بپرهيز از خونها و ريختن آن به ناروا، كه چيزي چون ريختن خون به ناحق، آدمي را به كيفر نرساند و گناه را بزرگ نگرداند و نعمت را نبرد... پس حكومت خود را با ريختن خوني به حرام نيرومند مكن كه خون به حرام ريختن، قدرت را به ناتواني و سستي ميكشاند، بلكه دولت را از صاحب آن به ديگري بگرداند».
نامه به مالك اشتر:
حال جهت مقايسه و تطبيق، همان گونه كه پيشتر عنوان شد، به عنوان نمونه نامهاي از آن حضرت را مورد توجه خاص قرار ميدهيم كه ميتوان گفت در آن، چكيده و عصارهي ديدگاه هاي سياسي علي و مرام و سيرهي وي در قالب پند و اندرز و كلام حكمتآموز آمده است و چنان كه از روايات برميآيد اين نامه به دست دشمنان حضرت افتاده و آنها تا مدت ها ( در حكومت چندين خليفه از خلفاي اموي تا عمربن عبدالعزيز) از اين نامه در راستاي حكومت خويش بهره ميبردهاند.
به واسطهي بازخواني اين نامه درمييابيم شباهتها و انطباقات بسياري ميان آن و آموزههاي موجود در كتاب دينكرد وجود دارد كه ما در اينجا تنها به چند مورد در كمال اختصار اشاره خواهيم كرد.
آن چه كه در دينكرد تحت عنوان حسن اخلاق پادشاه و محبت وي نسبت به رعايا آمده در اين نامه نيز بر آن تأكيد شده و در رابطه با مردم چنين توصيه شده: «مهرباني با رعيت را براي دل خود پوششي گردان و دوستي ورزيدن با آنان را و مهرباني كردن با همگان». در اين نامه به مالك اشتر دربارهي خواص و نزديكان نيز هشدار داده شده كه حاكم ميبايست مصالح تودهي مردم را بر منافع تنها عدهاي از نزديكان خود ترجيح داده چرا كه ناخشنودي همگان، خشنودي نزديكان را بياثر ميگرداند ولي خشم نزديكان، خشنودي همگان را زياني نخواهد رساند. همچون فرامين كتاب دينكرد و دين زردشتي، در اين نامه نيز حضرت بر تشويق افراد شايسته و تنبيه كارشكنان و نالايقان تأكيد كردهاند. همچنين نسبت به گذشت و عفو خطاهاي قابل گذشت سفارش شده است.
مسألهي مهم ديگر در باب سلوك و رفتار با ملت، همان چيزي است كه در تعاليم مغان مبني بر ابقاي رسم بار عام ذكر گرديده و در نامهي فوقالذكر نيز بسيار مورد تأكيد قرار گرفته است. چنان كه پيش از اين نيز گفتيم در ايران عهد ساساني و حتي پيش از آن رسمي بوده كه طي آن شاه در مقامي برابر با مردم نشسته و توسط داوري كه معمولاً پيشواي روحانيون آن عصر بود به رسيدگي به امور دادخواهان ميپرداختهاند. حتي كساني كه شكايتي از خود شاه داشتهاند بدون هراس آن را مطرح ميساختهاند و قاضي در اين مورد حكم صادر ميكرد كه حتي ممكن بود شاه در اين ميان محكوم شده و وادار به جبران مافات شود. در نامه به مالك اشتر نيز اين مسأله اين گونه بيان گرديده: «بخشي از وقت خود را خاص كساني كن كه به تو نياز دارند. خود را براي كار آنان فارغ دار و در مجلسي عمومي بنشين تا در آن فروتني كني خدايي كه تو را آفريد و سپاهيان و يارانات را كه نگهبانند يا تو را پاسباناند از آنان بازدار، تا سخنگوي آن مردم با تو گفتگو كند بي درماندگي در گفتار و درست سخن نگفتنِ آنان را بر خود هموار كن و تنگخويي بر آنان و خودبزرگبيني را از خود برهان كه رسول خدا (ص) فرمود: هرگز امتي را پاك نخوانند كه در آن امت بي آنكه بترسند و در گفتار درمانند ، حق ناتوان را از توانا نستانند». خلاصهي كلام آن كه در هر دو نگرش، مدارا و حسن رفتار با تودهي مردم را از اهم وظايف حكمرانان برشمردهاند.
همچنين از جملهي صفات شاهان ساساني كه در تاريخ آمده، بذل و بخششهايي است كه گهگاه از آنان در موقعيتهايي سرميزده كه من باب مثال، پادشاهان هنگام جلوس، رعايا را از بقاياي مالياتي دورهي سلف خود معاف ميكردند و بدين ترتيب قلوب عامه را فتح ميكردند. در اين مورد ميتوان به بهرام پنجم اشاره كرد و يا فيرزو كه در ايام قحط و غلا، ملت را عموماً از اداي خراج ارضي و باج شخصي و مالياتهاي مخصوص خيريه و بيگار و ساير تحميلات و عوارض معاف ميكرد و گاهي نيز علاوه بر بخشيدن ماليات، مستقيماً وجه نقد ميان فقرا تقسيم ميكردند و در مواقعي حتي نجبا و اشراف نيز علاوه بر بينوايان از عطاياي آنها نصيب ميبردند. يكي ديگر از سنتهاي نيك آنان وجود مأموريني بود كه در ساعات بار و تشكيل شوراها و مواقع تفريح در دربار، همواره حاضر بودهاند و وظيهي آنها اين بود كه مواظبت كنند مبادا پادشاه در حال غضب فرماني خارج از عدالت صادر كند و در هر وقت بايستي شاه را به عدالت و نوع دوستي راهبري كنند.
همهي اين مسايل نيز به نحوي در فرامين حضرت علي مورد تأكيد و اشاره قرار گرفته كه بسياري از آنها را در خلال مطالب گفتار حاضر ميتوان مشاهده كرد. و در خطبهها و نامههاي ایشان كه در نهج البلاغه مذكور است سفارشات بسيار و پرشماري در ستايش از بخشش و سخاوتمندي حكام و همچنين فراميني در باب حفظ عدالت و انصاف در اخذ ماليات از مردم و روش برخورد با مالياتدهندهگان مشاهده كرد كه به راستي از مترقيترين و متعاليترين آموزههاي مبتني بر حقوق بشر به شمار ميرود. البته نكتهاي كه دربارهي دولت ساساني نبايد از نظر دور داشت اين است كه مواقع بسياري نيز بوده كه شاهان ساساني از اين اصول تخطي كرده و حكومت استبداديشان از منهاج دادگري به دور ميافتاده است. و اين همان نقاطي در تاريخ است كه ميتوان علل اضمحلال و پايان كار دولت ساساني را در آن يافت و اين حديث پيامبر را در ضمن آن جلوهگر ديد كه مضمون آن چنين است: حكومت كفر (يعني حكومتهاي خودكامه يا ضداسلامي) به واسطهي دادگري برقرار ميماند اما حكومتي كه بيداد و ستمگري در آن راه يابد فرو ميريزد حتي اگر بر پايههاي دين و اسلام استقرار يافته باشد.
تطبيق و قياس سياست علي و حكومت در ايران باستان:
همان گونه كه ملاحظه شد، اصول و عقايد حاكم بر شيوهي حكومت علي فاصله و تفاوت بسياري با آن چه در بينش عربان موجود بود داشته و بيش از هر چيز به سيرت پادشاهان بزرگ و دادگر تاريخ نزديك است، كه از نژاد ممتاز و فرهي ايزدي برخوردار بودهاند. بدين سبب اين شيوهي حكومتي از جانب اعراب طرد و نفي ميشود و آنان بر آن روش تاب نميآورند و بر اثر كارشكنيها و دشمنيها به زودي سير تاريخ را وارونه ميكنند و حكومت را كه ميراث پيامبر و موهبتي الهي در ميان آنان است (كه تا به حال نه با تمدني همنشين بوده و نه همبستگياي در ميانشان بوده كه دولتي از دل آن پا بگيرد) را به دست جباران و دژخويان اموي ميسپارند.
از سوي ديگر، ملت ايران، كه پيشينهاي چنان با فر و شكوه از تمدني ديرينه و فرهنگي هزارساله در پس پشت داشتهاند، مغلوب چنين اقوامي گشته و تحت سلطهي چنان شاهاني بيگانه با مسلك شاهي مي گردند. آنها از طرفي دل به پيام و آموزههاي مساواتجويانه و عدالتانگارانهي دين جديد ميبندند و از ديگر سو با ناديده گرفتن و زير پا نهادن همهي آن تعاليم از جانب خلفاي عرب مواجه ميشوند. لذا آنچه آنها را از ميان خيل بيشمار مسلكها و فرقههاي آن روزگار دل خوش ميدارد، هر آن آيين و مرامي است كه به حق نزديكتر باشد. همان طور كه پيشتر ذكر شد با مطالعه در رسوم آييني ايراني در باب حكومت شاهان كه در برخي متون پهلوي مربوط به آن دوران مندرج است و امروزه بر جاي مانده و به دست ما رسيدهاند درمييابيم شايد يكي از علل اقبال مردم ايران زمين به خاندان پيامبر، عليالخصوص علي و فرزندان گرامياش (كه اين علاقه و احترام را در بيشمار متون ادبي – عرفاني و سنتهاي مكتوب يا شفاهي مذهبي و آييني باقيمانده از فرهنگ عامهي ايراني در طول چارده قرن ميتوان به وضوح مشاهده كرد)، همين قرابت مشرب و سيرت ايشان به فرهنگ ايراني و آموزههاي دين بهي زردشتي است. كه آشكارترين تجلي و تبلور آن را نيز ميتوان در دورهي خلافت علي و آنچه به اختصار و نمونه از اصول فكري و سياسي ايشان در بالا اشاره شد، نظارهگر بود.
اما روزگار را مقدر اين بود كه زمامداري اين ملت نژاده، به دست ناپاكان و تبهكاران آن قوم بيفتد. همانها كه علي (ع) جلوسشان بر تخت قدرت و مرام حكمرانيشان را پيشگويي كرده و از آن پرده افكنده است:« در افق فردا و فرداها، پرچمي را بر محور گمراهي افراشته ميبينم كه به هر سو شاخه ميپراكند و قلمرو سيطره را تا جايي ميگستراند كه فراگير شود، آنگاه تمامي شما را با پيمانه خود ميسنجد و سركوب ميكند.. در آن روز از شما كسي نماند به جز انگشتشماري چونان بازماندهي ديگهاي تهي و واماندهي جوالهاي خالي، چرا كه چونان چرم دباغيتان كنند، به سان كشت درو شده به خرمنكوبتان بسپارند، مؤمنان را از جامعهتان گلچين كنند هم بدان سان كه دانههاي پرمغز را از ميان دانههاي پوك برميچينند.. [در آن روزگار] باطل به دستاويزهاي خود چنگ زند و جهل توسنهايش را به زير ران كشد.. روزگار، همانند درندهگان هار يورش آورد، هرزگي و گناه محور برادري مردم شود، گريز از دين آغاز گردد، دروغ جاذبه يابد و جلب مهر كند، راستي انگيزهي كينتوزي و دشمني شود و فرزند، خشم انگيزد. باران، خشكسالي پديد آورد، فرومايهگان و پلشتان از هر سو بجوشند و پاكان و بزرگواران فروخشكند. در چنان زماني، مردم به هيأت گرگان درآيند و سلاطين به صورت درندهگان و قشرهاي ميانه طعمهي آنان و درويشانش مردهگان. چشمه راستي بخشكد و دروغ بجوشد. دوست داشتن به زبان رايج شود در حالي كه قلبها در هم آويزند. فسق، ملاك پيوند خوني گردد و پاكدامني به ديده شگفتي نگريسته شود. اسلام را نيز چونان چون پوستيني وارونه بپوشند.» او همچنين از آمدن آن روزگار هشدار ميدهد كه دين و اسلام، ابزار ستمگري و استبداد قدرتطلبان ميگردد و جباران در هر زمان با آراستن خود به لباس دينداران، مردم را به اطاعت از خود واميدارند. او به واسطهي ژرفانديشي و باريكبيني خويش آميزش حق و باطل را در هم و ناپيدايي دينداري از قدرت طلبي و سودجويي را ثمرهي آن رفتار و ميوهي اين درخت ميداند، چرا كه اگر «باطل، آميزهاي از حق را پيرايه نميساخت از حقجويان پوشيده نميماند. همچنان كه اگر حق از آلايش باطل پالوده ميشد، بدخواهان را زبان از بدگويي بازميماند. اما بخشي از آن و قسمتي از اين برگرفته ميشود و درهم ميآميزد». شايد رستم فرخزاد سپهسالار ايراني، و از واپسين پهلوانان و دلاوران نژاد بيآميزش ايراني، در آخرين روزهاي زندگياش، پيش از رويارويي با سپاه تازيان، چنين فرجام و سرانجامي را براي ملك مادري و زادبوم خويش متصور بوده و در نامهاي به برادر خود كه امير آذربايجان بوده آن را شرح كرده و بر چنين بد سرانجامي گريسته و افسوس خورده است. شاعر حماسهسراي ايران در شاهنامه، اين نامه را به زيبايي به نظم كشيده، كه خواندن آن بر هر ايراني، اثرگذار و دردانگيز است:
نگونسار شد تخت ساسانيان از آن زشت كردارِ ايرانيان
چنين است كردار گردنده دهر نگه كن كزو چند يابي تو بهر
كزين پس شكست آيد از تازيان ستاره نگردد مگر بر زيان
برنجد يكي ديگري بر خورد به داد و به بخشش كسي ننگرد
ز پيمان بگردند و از راستي گرامي شود كژي و كاستي
پياده شود مردم جنگجوي سوار آن كه لاف آرد و گفتگوي
كشاورز جنگي شود بي هنر نژاد و هنر كمتر آيد به بر
ربايد همي اين از آن آن ازين ز نفرين ندانند باز آفرين
بدانديش گردد پسر بر پدر پدر همچنين بر پسر چارهگر
شود بندهي بي هنر شهريار نژاد و بزرگي نيايد به كار
به گيتي كسي را نماند وفا روان و زبانها شود پرجفا
ز ايران و از ترك و از تازيان نژادي پديد آيد اندر ميان
نه دهقان، نه ترك و نه تازي بود سخنها به كردارِ بازي بود
همه گنجها زير دامن نهند بميرند و كوشش به دشمن دهند
زيان كسان از پيِ سود خويش بجويند و دين اندر آرند پيش
چو بسيار ازين داستان بگذرد كسي سوي آزادهگان ننگرد
بريزند خون از پي خواسته شود روزگار مهان كاسته
دل من پر از خون شد و روي زرد دهان خشك و لبها شده لاژورد
كه تا من شدم پهلوان از ميان چنين تيره شد بخت ساسانيان
چنين است راز سپهر بلند تو دل را به درد برادر مبند

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید