اثر تازه ای از محمدرضا لطفی انتشار یافته با نام «سایه جان» که ضبطِ صوتیِ کنسرت برج میلاد است با صدای محمد معتمدی. این اثر به شاعر معاصر هوشنگ ابتهاج (سایه) تقدیم شده است و شامل بازخوانی شعرهای اوست. قصد من نقد فنی یا محتوایی اثر نیست که تنها سخنی، درددلی، گلایه ای با استاد خواهم داشت.
استاد گرانمایه! بر داننده گان و آشنایان فرهنگ ایران، پوشیده نیست که جایگاه شما در قافله ی موسیقی و تاریخ خنیاگری این سرزمین تا چه پایه و اندازه است. شاگردیِ اساتید گرانمایه و استادی شاگردان برگزیده از پیش از انقلاب مردم در سال 57 تا همین امروز شما را در عطفِ حکایت موسیقی ایران نشانده و هنوز نام شما سرِ زبان هاست. گر چه چند سال خروج از کشور، علاقه مندان شما را به شنیدنِ نواهای گذشته و تداعی خاطرات روزهای قدیم واداشت اما هرگز از خاطره ی شیفتگان موسیقی ایرانی بیرون نرفتید..
هنرمندان هم نسلِ شما، فراز و نشیب های بسیاری را در هنگامه های تاریخِ این روزگار سرزمین ما پس پشت نهادند چنان که شما و هم روزگاران شما، در کنار مردم تلخ و شیرین ایام را در کام ریختید و دوستداران تان به یاد دارند یا شنیده و خوانده اند که در هنگامه ها شما و یارانِ آن دوران تان، برای حفظِ موسیقی میهنی، چه رنج ها که متحمل شدید و چه سان با رنجِ مردم سرزمین تان هم نوا شدید و برای شادی و غم هاشان، چکامه ها در دلِ ساز و همدلی ها در زخمه ها و سرپنجه ها ریختید.
استاد عزیز! اینها را گفتم که از یاد نبردنِ آن خاطره ها، چنان چه در سرگذشتنامه ی شخصیِ شما درج است، بر ما و با ماست و هرگز به هیچ روی آن نغمه ها و چکامه ها از ذهن و خاطرِ ما بیرون نشده و اگر گلایه ای یا درددلی است شما را آزرده نسازد که با قدمی، همه ی گام های گذشته از یاد برود و نپندارید لحظه ای، خاطرات لحظه های سپری شده را از یادِ آنها که دوستدار شما و نگرانِ سرزمینِ میهن شان هستند بزداید.
اما چندگاهی است که پیگیریِ آثار امروز شما، جدای از ساختنِ لحظه های هنوز دلپذیر یادآوردِ چیزکانی است که چندان دلپسند نیست. هنگامی که خبر بازگشت تان به مام میهن به ما رسید شادمان شدیم که موسیقی کهن ما، فرخندگی تازه ای خواهد یافت و گرما و شکوفایی دوباره ای نمایان خواهد ساخت. شنیدن دوباره ی صدای سازتان، و نخستین تصنیف ها نیز همان وجد و شوریدگی را برای مان به ارمغان آورد. چرا که سرزمین ما دیرزمانی بود شادی و خرسندی را تکه تکه از خاطر برده بود و هر نوید کوچکی، بر دل خزان زده ی ما بشارت نوبهاری سترگ و بارآور بود. اما هر چه گذشت، کام ما که به تلخی ها خو گرفته بود از حادثه های تازه، تلخ و تلخ تر گشت.
حضرت استاد! بازگشتِ شما بر ما بشارتی بود که بزرگِ دیگری از گرامی هنرمندان ما آمده تا در این لحظه های صعب و ناگوار در کنارمان باشد و ترنم روحبخش سازش، آرام دهِ جان و روان مان. اما دیری نگذشت که سخنان شما دلِ ما را آزرد و نغمه های شما حکایت دیگری بر جا نهاد.
این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
اثر واپسین شما «سایه جان» که بر سردفترش نام شاعر گرانمایه، هوشنگ ابتهاج نقش بسته انتظارات ما را بر باد داد. نام ابتهاج ما را در یاد شاعری برد که می سرود:
امشب همه غم های عالم را خبر کن
بنشین و با من گریه سر کن
در دل گفتیم که شما نیز با تأخیر اندکی، همنوای دردهای طاقت سوز و رنج های کمرشکنِ این روزهای ملتی شده اید که عمری را در کنار غم و شادی هاشان سپری کردید. با خود گفتیم که روزگار، شما را به یادِ یاران رفته و همرهان هم خون انداخته و خواهید که یاد آنان زنده کنید:
ارغوان شاخه ی همخون جدامانده ی من
آسمان تو چه رنگ است امروز
ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
آری. همه ی اینها اشتیاق شنیدنِ شعر سایه، ساز شما و صدای محزون و روحبخش خنیاگری جوان و دلتنگی و غربت این روزها، ما را چنان ترغیب کرد که پنداشتیم مرهمی بر عسرت و خفقان و ناشادمانی این روزها یافته ایم. و هر که را دیده و ندیده در این اشتیاق سهیم کردیم اما..
اما باز به خود نهیب زدیم که این چه خیال باطلی است. در این زمانه که هر کسی از بیم آن که در خوابش حرفی در آید از دهانش، بی خواب می شود و هنگامی که کلمه ها را پیش از تولد در خیال، بر سینه ی دیوار می چسبانند، در جایی که «حق و انسان حرف هایی پوچ و بیهوده است» چگونه می توان این گونه بی محابا چنین شعری را به آواز بلند برخواند:
ای جنگل ای پیر
بالنده افتاده آزادِ زمینگیر
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها
ای جنگل اینجا سینه من چون تو زخمی است
اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد
آری. چنین توقعی یکسره باطل بود. اما.. هر چه جستیم که نشانی و اثری بیابیم.. از آن شعرهای سایه.. از دردهایش.. از فریادهایش.. نه! خیال باطلی بود آن هم در این زمان. ایجابِ مصلحت نبود و ما مصلحت اندیشی نمی دانستیم. اما انگار فراتر از اینها بود. در هر شعری نشانِ رنجی پیداست اما انگار در گزینش اشعار، فکر و پنداری دخیل بوده که یا پنهان کند یا این که انکار کند.. با خود فکر کردیم: آیا نمی شد حتی این تشویش را سرود. دلواپسیِ شاعری که هر صبح وقتی بیدار می شود از خواب.. دلنگرانِ آن است که امروز دیگر چه چیزی دلش را خواهد آشفت:
هر شب این دلهره ی طاقت سوز
خوابم از دیده ربود
هر سحر چشم گشودم نگران
چه خبر خواهد بود؟
این شاید انتظاری بود که از محمدرضا لطفی می رفت که نام شاعری چون «سایه»، همراه و همنوای دیرینش را بر اثرش برمی گزیند، نوای سازش یادآور کلام و منشِ شاعری باشد که در غمِ انسانی نه که با یاران و همرهان، نه که با خویشان و نزدیکان شاید که با همسایه ای همنوعی بیگانه ای نیز همدردی نه که شاید یکدلی کرده باشد
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
اما شاید خودِ شاعر گمان این را نداشت که به نام او، از وطنِ او که هم اینک در خشمِ هزار انسانِ بی پناه، غرق خونابه های گل آلود ماتم است این گونه یاد شود:
ای فروغ وطنم شکوه سخنم همه جان و تنم فروغ شب من
ای صفای چمنم دم از غم نزنم که نام وطنم سرود لب من حبیبم ...
آن شاعری که شعرهای کهن می سرود اگر امروز هم آشیانه ی مردم این سرزمین بود شعرهای کهن اش را به گنجه های کهن می سپرد و حرفی نو، شعری نو، مشت و فریادی نو برمی کشید و دست کم در روزگار امروز با وزن و هجای قجری، هم آوازِ مخاطب خود نمی شد چرا که می دانست:
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیر است گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لب ها و دست هاست
عصیان زندگی ست
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد از این پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
یارانِ من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغِ شاه
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
زود است گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
استاد عزیز! روشن است که خطاب من با شماست. هنرمندی که نامی بزرگ با خود یدک می کشد و بناست در یاد و خاطر فرزندان این آب و خاک جاودانه شود. که تنها با انتقال ردیف ها و تربیت شاگردان و بسیار بسیار اثر ارزشمند، دست کم این اتفاق برای شما افتاده است. خطابم با آنانی نیست که در خم و پیچ روزگار، هنگامی که خود را بر بلندی و اوج دریابند دیگر مصونیتی با خود ببینند که هیچ حادثه ای خاطرشان را نیازارد. خطاب من شعرسازان، فخرفروشان و تازه به دوران رسیده گان نیست. آن ها که بلندی هاشان یادآوردِ سقوطی ژرف است و ارزشِ کارهای شان با خودشان و با من شان خاک می شود. خطاب من با شماست. و این انتظار درباره ی شماست که تحقق می یابد. آیا نمی شود ارزشی را گرانمایه تر ساخت یا بر سر آن سنگ و آجر ریخت. آیا نمی شود جاودانه ای را شکوهمند ساخت یا ماندگاری را گذرا کرد. آیا همراهی هنرمندی (مانند استاد شجریان) با مردم، مرهمی بر دل جوانان و خاطره ای گرانبار در قلب و روح آیندگان نیست. یا این بی تفاوتی، شلاقی بر روحِ مجروحِ تازیانه خورده ی مردمی دربند نیست. قصدِ مقایسه نباشد در حکم یادآوری بیراه نیست که به اجرای این روزهای محمدرضا شجریان، در لندن نظری افکنیم. جالب آن که در این اجرا دو غزل از سایه نیز خوانده شد. هوشمندیِ شجریان را در انتخاب اشعار باید ستود آنجا که در کنسرت هایش مردم را همواره همراه و همنوای خود می گرداند. غزلی از سایه که خوانده شد
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست
به سوز دل نفسی آتشین بر آر ای عشق
که سینهها سیه از روزگار دمسردست
بیش از این اگر بخواهید راجع به کنسرت شجریان و راز اشعار سایه این مطلب را بخوانید. باری سخن این است که گزینشِ اشعار و نام یک شاعر بر سردفترِ آلبومی تازه، تا چه حد می بایست نشانگرِ بیوگرافی و منشِ شعر امروزِ شاعر معاصر ما باشد که آینده گان نیز با زمزمه ی آوازها، در یاد شاعرشان افتند که روزگاری چنین بود چنان که درباره ی عارف قزوینی و تصنیف های او و دیگران در آن دوره ی تاریخ اتفاق افتاد. گر چه شاید، اختناق و سنگینیِ خفقان امروز بیشتر باشد. که حرفی نیست. اما امروز اگر نمی توان سرود:
بشنو ای جلاد
می خروشد خشم در شیپور
می کوبد غضب بر طبل
هر طرف سر می کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده می شود طوفان
بشنو ای جلاد
و مپوشان چهره با دستان خون آلود
می شناسندت به صد نقش و نشان مردم
..نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه
و به جا مانده ست از خون شهیدان
بر سواد سنگفرش راه
نقش یک فریاد: ای جلاد ننگت باد
دست کم می توان نگران بود. نگرانِ آینده. اگر نه با آشکار ساختنِ هراس که با پی افکندنِ امید و آرزومندی شادی، می توان بیم خود را پنهان ساخت
آری از مرگ هراسی نیست
..من دلم از دشمن کام شدن می سوزد
مرگ با دشنه ی دوست؟
دوستان این درد است
باری. در پهنه ی تاریخ و حرکت دورانی زمان، می ماند آن چه می ماند و می گذرد آن چه گذراست. امید به آن که روزی برسد که دیگر خرده ای بر آثار اخیر شما در کار نباشد چرا که همگان بر این باور که گل و بلبل و بوستان در این سرزمین طلوع کرده و آثار غمی بر چهره ای نیست. آن زمان ما هم با شما در عشق و شوریده گی هم داستان خواهیم بود و از فراقِ دلدار و هجران معشوقِ ازلی که هر زمان و این زمان بیش از هر زمان، روحمان را بیتاب می کند، در رقص و سماع خواهیم آمد.
زود است گالیا! نرسیده ست کاروان
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت
من نیز بازخواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من..
باقی نمی ماند جز آرزوی سلامتی و طول عمر برای شما
یکی از دوست داران تان
تمام شعرهای این نوشتار از سایه است.
این هم یکی از تراک های این آلبوم برای دانلود:
تصنیفی از آلبوم سایه جان با صدای محمد معتمدی ( ارائه شده در سایت آوای شیدا)
تمام شعرهای این نوشتار از سایه است.
این هم یکی از تراک های این آلبوم برای دانلود:
تصنیفی از آلبوم سایه جان با صدای محمد معتمدی ( ارائه شده در سایت آوای شیدا)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید