کاوه آهنگر غضبناک از کاخ ضحاک بیرون می زند و جامه ی چرمین آهنگری را از تن به در کرده بر سر نیزه می کند و در کوچه های شهر گشته و فریاد می زند : آی خلایق، چه نشسته اید که ناموس تان برده اند، دین تان را به اندک بهایی فروخته اند و جان تان را بی حرمت کرده اند. پس غیرت و آزاده گی تان کجا رفته که شما ایرانیان را بدین شهرت بود. تا کی مشغول غرفه ها و دکان های خود خواهید بود. دشمن به درون خانه های تان رخنه کرده، اگر امروز نوبت من شده فردا نوبت شماست. اگر در سرزمین تان یکی را بردند و نجنبیدید، در شهرتان جوانی را سر بریدند و به هوش نیامدید، اگر به خانه ی همسایه تان هجوم آورده و نوجوانِ همسایه را دست و پا بستند و گردن زدند و شما را رگ غیبت هیچ جنبشی نکرد، بدانید که فردا نوبت شما و هنگام فرزند شماست. دیگر در همسایگی تان جوانی نمانده که آن هنگام به داد شما برسد...با نزدیک شدن به ایام جشن مهرگان(شانزدهم مهرماه)، مطالبی را به این موضوع اختصاص می دهیم. همان طور که می دانید موضوع و علت اصلی و اسطوره ای این آیین، بزرگداشت و یادمان پیروزی بزرگ و شکوهمند فریدون بر ضحاک ستمگر است. با هم در این یادداشت دلالت های اجتماعی این داستان را بازخوانی و بررسی می کنیم.
پس زمینه ی ذهنی ای که از ضحاک در خاطر ایرانیان باستان باقی مانده بود، نهایت بیر حمی و قساوت پادشاهی ستمگر بود که از کشوری بیگانه به ایران تاخت و هزار سال بر این سرزمین حکم راند. روایت فردوسی از این اسطوره، جنبه های نمادین بسیار قدرتمند و باارزشی در خود دارد که ما را در تحلیل اجتماعی جامعه ی ایرانی دوران فردوسی و دوران قبل و بعد وی یاری بسیار خواهد کرد.
ابتدا خلاصه ای از روایت فردوسی را برای یادآوری و آشنایی بیشتر بیان می کنیم تا ارجاعات ما در این یادداشت بهتر فهمیده و درک شوند:
در ابتدای داستان، فردوسی چکیده ای از آن چه ضحاک بر سر این سرزمین آورد را بیان می کند. او پس از تسلط بر جمشید و به قدرت رسیدن، دو دختر جمشید را به حرم خود می برد و آنها را جادو کرده یا به آنها جادوگری می آموزد. در هنگام پادشاهی وی، دیوان بر ایران تسلط می یابند و این به معنی چیرگی بدی و مصیبت بر مردم این مرزبوم است.
ضحاک را فردوسی از سرزمینِ « دشت سواران نیزه گذار» معرفی می کند که به روایتی همان عربستان است. او به تحریک ابلیس، پدرش را می کشد و به تخت می نشیند. سپس به ایران یورش آورده و بر جمشید تسلط یافته و برتخت شهریاری تکیه می زند. روزی شیطان خود را به شکل جوانی درآورده و نزد ضحاک می رود. خود را آشپزی چیره دست معرفی می کند و ضحاک چون غذاهای خوشمزه ی او را می خورد کلید «خورشخانه ی شاهی» را به دست او می سپارد. در مقابل این خوش خدمتی، با چاپلوسی به پادشاه می گوید که همه ی عمر آرزویش این بوده که بر دو کتف پادشاه بوسه دهد. پادشاه که همچون همه ی جباران عاشق چاپلوسی است اجازه فرموده و با این کار دو مار یا افعی از دو کتف ضحاک سر برمی آورد. که هر بار آنها را اره می کنند دوباره سر بر می کنند. این بار شیطان در نقش طبیبی ظاهر می شود و چون ضحاک از دست آن دو اژدها درمانده شده، به او توصیه می کند که چاره ی کار در این است که این دو مار را همیشه سیر نگه داری تا تو را آزار ندهند. و خوراک این ماران این است که هر روز دو جوان را کشته و مغز سرشان را خوراک این دو مار کنی. پادشاه چنین می کند و نتیجه ی مطلوب حاصل می شود. روزگار بسیار می گذرد که روزانه، دو جوان از جانب این مردم بخت برگشته می بایستی معرفی شده و قربانی گردند تا مغزشان خوراک مارهای جناب شاه گردد. دو پاکدین نیک اندیش در دربار شاه حضور دارند به نام گرمایل و ارمایل. این دو از این ستمگری به تنگ آمده چاره ای می اندیشند. به این نحو که هر بار دو جوان را به خورشخانه می آورند آنها در نهان گوسفندی را کشته و مغز سرش را با مغز سر یکی از جوان ها که کشته اند مخلوط کرده به خورد شاه می دهند. بدین ترتین یک جوان را از کشته شدن نجات داده و به او می گویند که خود را در کوه و دشت گم و گور کند. این جوانان نجات یافته به تدریج تشکیل قوم و جمعیتی را می دهند که به روایتی کردها از نژاد آنان هستند.
سال ها بدین منوال می گذرد و مردمی که با محنت و رنج بسیار فرزندی را پرورش داده تا به سن بلوغ رسانده اند وادار می شوند جوان برومندشان را تقدیم مزدوران شاه کنند تا توسط جلاد سر بریده شود و شاید پیش خود اصلا نمی اندیشند که آخر چرا و به چه دلیل باید این کار را بکنند و اعتراضی از آنان سر بر نمی کند که نمی کند. تا این که این پرسش جان و روان آهنگری را می آشوبد و روزها که پتک بر فرق سندان خود می کوبد دائما در فکر فرزندانی است که به دست خود تقدیم شاه کرده و در فکر فرزند دیگر خود است که به زودی قرعه نوبت به نام او می خورد.
کاوه آهنگر نماد انسان به بیداری رسیده و از خود به در آمده است. در مقاله دستی از غیب یا مردی خودشکن راجع به چنین انسانی سخن گفتیم. همان مردی که مخاطب این بیت است:
شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند
در اجتماعی ساکن و راکد، و مردمی که در انتظار دستی از غیب برای بهبود اوضاع هستند، فردی خود را سپر بلا می کند و به جای همه ی ستمدیده گان دست به دلیری و جانبازی می زند. او تحمل اش را از کف می دهد و قتی که می بیند روزمرگی و غفلت، مردم پیرامونش را در خویش کشیده در حالی که ناموس ملت به هرزه دست به دست می گردد. در اطراف این مرد، لبریز جوانانی است که به یأس و نومیدی مبتلا شده و میان سالانی که در بیهوشی و جهل غوطه ورند. چنین است که مرد آزاده طغیان می کند. برای نجات جان جوانان وطن، از دستان دیو هیولا صفت، خشمش را در بر کشیده و پا سفت می کند و قدم برمی دارد.
در داستان است که یک روز مطابق مرسوم، پادشاه، بارعام داده بود. این سنت شاهان قدیم است که مظلمه ها برپا می کردند و خود در میان رعیت نشسته به داوری و دادگری می پرداختند. شاه، ردای قاضیان می پوشد و به عرض حال مردم گوش فرا داده ، داد مظلوم را از ظالم ستانده و به او برمی گرداند. این رسم در دوره ی شاهان ساسانی نیز بسیار رعایت می شده و گاه، قاضیانی مستقل، بر جایگاه نشسته و خود پادشاه در ردیف مردم قرار گرفته و هر کس آزادانه و به واسطه ی امان نامه ی شاه، سخن می گفته است. این رسم در حکم تعدیل کننده ی استبداد و محدود کننده ی قدرت مطلقه ی شاه بوده است. به هر حال، آن روز نیز مردم دادخواست خود را بیان می کردند تا نوبت به مردی رسید که با روبند چرمین آهنگری خویش پای در دادگاه نهاد. قاضی از او پرسید بگو ای مرد از که ستم دیده ای؟ کاوه با صدایی بلند گفت: ای شاه من کاوه ی دادخواه هستم:
یکی بی زیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی بر سرم
آری. ستم از خود شاه دیده ام. اگر تو دادگری، داد من فرا ده:
که گر هفت کشور به شاهی تو راست چرا رنج و سختی همه بهر ماست
مرا در گیتی هجده فرزند بود که هفده تن از آنها خوراک ماران تو شدند و گزمه گان تو اکنون آن دیگر فرزند بازمانده ام را در نوبت قربانی آورده اند. من از تو می پرسم چرا فرزندان برومند من، جوانانی که عمر و هستی خویش در تربیت آنان گذاشته ام می بایستی قربانی تو شوند.
پادشاه گفت من فرزند تو را به تو خواهم بخشید و تو می بایست زیر این محضر یا گواهی را امضا کنی. همان روز ضحاک، فرماندهان و امیران و موبدان را جمع آورده و از آنها گواهینامه ای را امضا گرفت مبنی بر این که او را به عنوان پادشاهی دادگر ستوده اند و همگان از بیم او آن را امضا کردند. شاه دستور داد که آن محضر را بیاورند تا کاوه زیر آن را امضا کند. اما مرد آزاده در این دم برآشفت و:
خروشید کای پای مردان دیو بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی سپردید دل ها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گواه نه هرگز براندیشم از پادشاه
سپس غضبناک از کاخ بیرون می زند و جامه ی چرمین آهنگری را از تن به در کرده بر سر نیزه می کند و در کوچه های شهر گشته و فریاد می زند : آی خلایق، چه نشسته اید و از چه فراغت خفته اید؟! ناموس تان برده اند، دین تان را به اندک بهایی فروخته اند و جان تان را بی حرمت کرده اند. پس غیرت و آزاده گی تان کجا رفته که شما ایرانیان را بدین شهرت بود. تا کی مشغول غرفه ها و دکان های خود خواهید بود. دشمن به درون خانه های تان رخنه کرده، اگر امروز نوبت من شده فردا نوبت شماست. اگر در سرزمین تان یکی را بردند و نجنبیدید، در شهرتان جوانی را سر بریدند و به هوش نیامدید، اگر به خانه ی همسایه تان هجوم آورده و نوجوانِ همسایه را دست و پا بستند و گردن زدند و شما را رگ غیبت هیچ جنبشی نکرد، بدانید که فردا نوبت شما و هنگام فرزند شماست. دیگر در همسایگی تان جوانی نمانده که آن هنگام به داد شما برسد. بیدادگران را بی همتی و غفلت شما چنان فربه و نیرومند کرده که شما را همچون سگان ولگرد و گوسپندان حیوان صفت، پنداشته اند و کردند با شما آن چه کردند. نیرومندیِ شما در همت تان، و قدرت بیشمار شما در اتحاد و یکدلی تان نهفته است. به هوش آیید و بپویید که هنگام، هنگام نبرد است.
همی برخروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوی داد خواند
کسی کاو هوای فریدون کند دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مهتر آهرمن است جهان آفرین را به دل دشمن است
بدان بی بها ناسزاوار پوست پدید آمد آوای دشمن ز دوست
بدین ترتیب به واسطه ی درفش کاویانی، مردم بسیار پا در رکاب کاوه نهاده به سراغ فریدون رفتند تا نظامِ کاخِ ضحاک شاهی را برانداخته و ولایت ستمگرانه ی او را از بیخ و بن برکنده و ویران سازند. اما ماجرای فریدون چیست؟
فریدون کیست و چگونه بر ضحاک تاخته و کاخ او را سرنگون می سازد. چرا ضحاک با شنیدن نام فریدون لرزه بر اندامش می افتاده و در برابر او چه تدبیری می اندیشد. روایت فردوسی در این باب را فردا ادامه خواهم داد. مثل همیشه منتظر نظرات شما هستم..
یاحق
ایام یادمان آیین مهرگان
یازدهم مهرماه نود
همچنین برای مطالب بیشتری در موضوع اساطیر و تاریخچه استبداد در ایران رجوع کنید به این مقالات:


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید