وجودِ مجازيِ تكه تكه شده. همان برزخِ ميان نور و ظلمتِ اهريمني خود. همان يكه تازِ نابودكنندگانِ كمال خويشتن. همان اسيرِ ترديد ابديِ اين سو يا آن سو. آن موجودِ بي پناه. آن . . انسان.
ميبينمت. ايستاده در ظلمت ِ خويش، خرمن ِ زمان را آسياب ميكني. بر جنازهي تو نماز ميخوانند، مردمان. نمازي بي تكبير.
و تو را، اي خداوند از سويي ديگر ميبينم. ايستاده بر بيمنتهايي خويش. با دستهايت، كار جهان را ندبير مي كني. و همه را از براي او ميكني. اي عاشق. اي عاشقِ او. اي خداوندگار.
ميخوانمت انسان. اما چگونه انسان بخوامت وقتي كه هيچ چيز، ديگر، انسان بودنت را اثبات نميكند. در چارسوي جهان اسم تو را تكفير ميكنند و تو در نالهي زمين، جاودانه، تكرار ميشوي. هيچ چيز از قدرتت نميكاهد، جز آن كه به خويش دل ميبندي.
بال بگشا. اي چلچلهي خيال. كه شاهينِ تيزربايش چنگال گشوده و منتظر است. كه آن چه در زبان نيامده است در جهان نفسي بگشايد. قبله مهيا كن كه نماز بر پا شد.
صنمي آمد و به ميانه نشست. عقل و جان به پايش قربان كن. كه دلبرت عظيم دلرباست.
چه بالا بلند است ايستادنت در آستانهي در. و چه درازدامن است نيامدنات، به درون.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید