۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

اینجا کنار حادثه

Print Friendly and PDF

شعر فوری
(برای نهال..)

آغوش ات را وا کن
ای دستان ات برکشنده ی خورشیدها
باز غنچه ی تازه شکفته ای
از باغ خزان زده ی طوفان خیزمان
به تو تقدیم می کنیم
ای انگشت ات  سرپنجه ات  رقصان
خاموش اینجا کنار باد شمال
پیش از آن که لب باز کند
نهالِ کوچکِ ما
                   پژمرد

به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

درد دلی با پدر

Print Friendly and PDF



پدر! منو ببخش كه نتونستم اونجور كه بايد و شايد دوستت داشته باشم.
پدر! منو ببخش كه نتونستم از مردي كه هر روز صبح سر راهم تا محل كار و هر غروب موقع برگشتنم سازِ ناكوكش رو دستش مي‌گيره و آوازاي غمگينِ قديمي رو به خاطرِ يه لقمه نون مي‌نوازه تو رو بيشتر دوست داشته باشم.
پدر! منو ببخش كه نتونستم تو رو بيشتر از مرد جووني دوست داشته باشم كه چند روز پيش به خاطر ... اعدامش كرده بودن و من عكسش رو توي روزنامه ديدم.
پدر! منو واقعاً ببخش كه نتونستم تو رو قد اسمي كه روت گذاشتن دوست داشته باشم.
آخه من آدما رو فقط به خاطر اسماشون يا مقدار لحظاتي كه باهاشون گذرونده‌م دوست ندارم.
پدر منو ببخش كه نتونستم بچه‌ي سر به راهي برات باشم. اون طور كه تو مي‌خواستي زندگي كنم. و بپرم بغلِ امنيتي كه تو برام با اسكناس و آجر و تيرآهن درست كرده بودي.
آخه دلِ من از ساختمونِ بلند تو جاي بيشتري براي آدماي جورواجور داره.
آخه دلِ من مثل يه كشتي توي دريايِ پر تلاطمِ زندگي غوطه‌وره و هر چه قدر سرگردوني كشيد نتونست تنش رو به يه ساحلِ امن نزديك كنه كه دريانوردي روي عرشه‌اش ظاهر بشه و سرودِ وطن رو با لبهاش زمزمه كنه.
پدر منو ببخش! كه خسته‌تر از اون بودم كه بتونم خستگيِ تو رو با جووني‌م از تنت بيرون بكشم. آخه خستگيِ من به اندازه‌ي پيريِ تو كمرشكن و طاقت فرساست.
پدر! از من دلگير نباش اگه نتونستم چشمم رو به چيزهايي كه تو از كنارشون رد شدي ببندم. اگه نتونستم به دنيايِ كوچيكي كه از اين دنيايِ بزرگ برام انتخاب كردي دل ببندم. دنيايِ كوچيكي كه توش صداي جيغ و ناله‌هاي شبانه‌ي كسايي كه از وحشتِ تاريكي خواب به چشم ندارن به گوش نمي‌رسه. دنيايي كه توش كسي جز به اون چه كه دستمزدِ اندك مرارت‌هاي كوچيكِ خودشه به چيزِ ديگه‌اي فكر نمي‌كنه. و از چار طرف چار ديوار بلند مانعِ محكمي درست مي‌كنه كه منظره‌ي دهشتبارِ بيرون آسايش مربع كوچيك درون رو از بين نبره. دنياي كوچيكي كه توش عشق، مانعِ بزرگِ آسايشه و عاشق بي آبرو و مطروده.
پدر منو ببخش كه نظمِ زندگيت رو بر هم زدم. شبا رو به جاي خوابيدن به بيداري و دلتنگي گذروندم و روزها رو به جاي دويدن با آهسته قدم زدن پشت سر گذاشتم.
به جاي معاشرت با مردمِ معتبر، با مفلساي دربدر دمخور شدم و عوض همرنگِ جماعت شدن تنهايِ تنها زندگي كردم. به جايِ موفقيت و افتخار، به دنبال راستي و جوانمردي گشتم و عوض سربلندي و پيروزي و به دست آوردن بيشتر و بيشتر، باختم و هر چي داشتم باختم.
پدر! به خاطرِ اون چيزي كه بودم لعن و نفرينم نكن. مبادا كه صداي نفرت ِ تو اون نزديكيها به گوشِ پدري برسه و اون رو به نفرينِ فرزندش ترغيب كنه. پدر! پدري رو در حق من كامل كن و نگذار تلاشي كه در راه خودم كردم نتيجه‌اي معكوس در پي داشته باشه. اون وقت شايد اميد اون باشه كه فرزند من و نوه‌ي تو افتخار اين رو پيدا كنه كه در دنيايي كه ما براش آماده كرديم تاب و تواني داشته باشه كه به سمتِ مقصدي حركت كنه كه خودش انتخاب كرده. بگذار اگه تلاشي براي كسي مي‌كنيم و محبتي كه به نورچشمي مي‌كنيم در جهت اين باشه كه كمكش كنيم تا بتونه آزادانه به هر سمتي چشماش رو بگردونه. بدون اينكه مانعي در برابرش باشه تا از ديدن چيزهايي كه ما موفق به كشف زيبايي‌شون نبوديم بي نصيب بمونه.



به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

استبداد پدرسالار - عوارض و پیامدها

Print Friendly and PDF

index5





در یادداشتهای قبل، از سیر تاریخی خودکامه گی و حکومت های خودکامه در ایران گفتیم. در مقاله ی استبداد پدرسالار و رسم دیرین جوان کشی بحثی را در تحلیل اساطیر ایران و ردیابی ویژگیهای رفتاری قدرت مداران و آسیب شناسی حکومت مبتنی بر پدرسالاری را آغاز کردیم. بنا داریم این سلسله مباحث را به خاطر استقبال شما و نیاز به بیان حقایق، پی گیری کنیم و موضوع ما ریشه شناسی خودکامه گی در جامعه پدرسالار از طریق بازخوانی اساطیر و تاریخ ایران و همچنین تحلیل روانشناختی روابط انسانی در این جامعه و پدیدارها و پیامدهای آن خواهد بود.
همان طور که در بازخوانی داستان رستم و سهراب نشان دادیم نمودهایی از رفتار قدرتمداران در دستگاه استبدادی کهن ایرانی را در خلال آن روایت می توان مشاهده کرد. امروز به تحلیل آن داستان پرداخته و روزهای بعد بازخوانی و تحلیل داستان های دیگر را خواهم آورد.



index3
1- مبنای حرکت های جوامع بشری را، به ظن بسیاری از فلاسفه در خواست معطوف به قدرت باید جست. قدرت اساس و بنیان توسعه و تکاپوی انسان است. برخی از جمله مارکس، ثروت را به جای قدرت، اساس مناسبات انسانی در اجتماع دانسته اند. اما واقعیت آن است که ثروت را باید در زیرمجموعه ی قدرت به حساب آورد. قدرتمدار همواره می کوشد، اعمال خود را در کسب قدرت بیشتر توجیه کند. بوده اند بسیاری از قدرتمداران، که خود را برگزیده ی خداوند و فرستاده ی او دانسته اند. پادشاهان ایرانی خود را بهره مند از فره ی ایزدی می دانسته اند. نخستین کس در میان آنها جمشید بود که سالیان بسیار از آن موهبت الهی برخوردار شد و بر مردم فرمان راند. گرچه گرایش به استبداد و ادعای خدایی، موجب شد در پایان کار، این فره از او برداشته شود. حتی خونخواری مثل ضحاک نیز خود را بی بهره از این عنایات نمی دانست. در بخش های دیگری، به مناسبت ایام نزدیک به فرارسیدن جشن مهرگان، مهم ترین آیین ایرانیان باستان به زودی درباره ی ضحاک سخن بیش از این خواهیم گفت.
چنگیز خان مغول را نیز مردم فرستاده ای از جانب خداوند می دانستند. نزول آن همه بلا و ویرانی بر مردم بسیار گران می آمده، و برای توجیه آن سبعیت و قتل و کشتار متوسل به داستانی شدند که طی آن چنگیزخان چند صباحی در غاری معتکف شده و از ظلمی که حاکمان ایرانی به تاجران مغول که به آن دیار سفر می کردند به درگاه یزدان تضرع و زاری نموده و هاتفی غیبی او را به یورش به ملک ایران فرمان داده و به امدادهای الهی بشارتش فرموده است. حاکم خودکامه، خود را قیم ملت می داند و نقش پدرانه ی خانواده را بر خود می نهد و خود را پدر ملت و مردم و وطن را ناموس خود می شمارد. هیتلر می گفت: من تشخیص داده ام که نفع جهان در این است که نژاد آریا بر آن حکومت کند. به قول اریک فروم منطق سلطه گران این است که می گویند: «من بر تو حکم می رانم چون مصلحت تو را تشخیص می دهم و نفع تو در آن است که بدون مخالفت از من پیروی کنی».
باید اضافه کرد که خودکامه گی تنها در در معرض و همراه با قدرت است که نمود حاد می یابد. بسیاری از مبارزان، که عمری با استبداد جنگیده اند، در حین پیروزی و نشستن بر اریکه ی قدرت، خود تبدیل به خودکامه ای بیرحم تر می گردند و حتی همراهان خود را قتل عام می کنند. نمونه ی آن در جهان معاصر لنین است که پس از قدرت گیری دست به تصفیه ی حزب و جناح خود می زند و جانشینش استالین، همچون جلادی میرغضب، نزدیکانش را به کام مرگ می فرستد. فیدل کاسترو در کوبا، پس از به قدرت رسیدن، مارتا فرید زنی که همرزم و همکار او بود را به زندان و تبعید محکوم می کند و به قول خانم فرید، پس از قدرت گیری چهره ی حقیقی خود را نشان می دهد. لذا افراد را می بایستی با محک نقد در زمانی که قدرتی ندازند سنجید. حتی اگر دم از مبارزه با استبداد و ریشه کنی ظلم و تبعیض بزنند، باید ابتدا اعمال و رابطه ی خود او را با خانواده و اجتماع کوچک پیرامونش سنجید. آیا در جایی که در رأس آن قرار دارد تحمل عقیده ی مخالف را دارد. یا این که حتی فرزند خویش را وادار به پذیرش عقاید و سبک حیات خویش می کند. روسو در کتاب قرارداد اجتماعی آن جا که مبنای حقوق بشر را می چیند اذعان می کند، سعادت امری شخصی است و هیچ کس حق تحمیل سعادت به دیگری را ندارد. مثلا یک پدر نباید آن سعادتی را که مد نظر اوست بر فرزندانش که طور دیگری می اندیشند تحمیل کند. این فرد وقتی به قدرت برسد وظیفه ی اصلاح و تربیت جامعه را برعهده می گیرد و خود را ولی و قیم ملت می پندارد.

images7

2- نتیجه موارد بالا، یعنی توجیه قدرتمداری و استبداد توسط قدرت حاکم، و خود را بهره مند از فره ی الهی و تأییدات ایزدی دانستن یکی دیگر از تبعات استبداد پدرسالار را به ما نشان می دهد: رواج خرافه پرستی. شهریارِ سردمدار به خود جلوه ی خدایی می بخشد و خود را دینِ مطلق و فرمانروای بلامنازع می خواند. هیتلر مدعی بود که آن چه برای جهان آورده فوق ادیان است: «ناسیونال سوسیالیزم برترین شکل مذهب است. هرگز چیزی برتر از آن نیامده است.. کسی که ناسیونال سوسیالیزم را تنها جنبشی سیاسی می شمارد از آن چیز زیادی نمی داند. ناسیونال سوسیالیزم چیزی بیش از یک مذهب است، یعنی اراده ای برای آفرینش ابرمرد.»
در واقع حاکمان مستبد، با رواج اساطیر و خرافات، به تهییج و برانگیختن و شعله ور کردن احساسات مردمی دامن می زنند و خود را در زمره ی قهرمانان و ابرمردان قرار می دهند. قدرت‌طلبان كه از دين جهتِ اعمال قدرت و استبداد بهره مي‌جويند مي‌كوشند دين را در قالب افسانه‌ها و اسطوره‌سازي‌ها فرو برده و واقع‌گرايي و تعقل را از بطن آن بزدايند تا بدين واسطه مردم اسطوره‌پرست را به خرافه‌پرستي كشانده و از اين راه تفكرات خود را بر ذهن و روح مردم اعمال كرده و آنها را از خويش بيگانه و برده‌صفت كنند. بزرگترین حکومتهای خودکامه و فاشیستی، اساس کارشان بر پایه ی باورهای اسطوره ای است. می توان کتابی کامل درباره ی ترویج عقاید اسطوره ای توسط حزب نازی در دوران بین دو جنگ و همچنین حزب فاشیست در ایتالیا نگاشت. آنها کشته شده گان حزب خویش را در جایگاهی برتر از انسانهای معمولی نشان می دادند. حزب، در نظرگاه اینان تقدس می یابد و جایگاهی بالاتر از همه ی امور می یابد. کتاب 1984 اثر جورج اورول، به خوبی این مسائل را آشکار می سازد. او می گوید: از نظر حاکمان، هیچ وفاداری نیست به جز وفاداری به حزب. آن هم تنها یک حزب. حزب آنها. (مثال: حزب رستاخیز) لذت رقابت را از بین می برند.. اگر بخواهی تصوری از آینده داشته باشی همیشه یک پوتین چهره ی انسان را لگد می زند. در واقع پاردایمِ استبداد، تقدس است. تقدس حزب کمونیست در منش و شیوه ی حاکمان روسیه ی استالینی آشکار است. سران حزب خطاناپذیر هستند. آنها برخلاف انسانها بری از خطا و مصون از اشتباه هستند. مقدس سازی در واقع، سدی غیرقابل نفوذ در برابر نقادی و مخالفت ایجاد می کند. تریبون های رسمی که در اختیار دولت است (رادیو، تلویزیون، مطبوعات و ...) در طول شبانه روز در تمام روزهای سال، ابزاری برای تبلیغ نظام و یادآوری عقاید و تقدس باورهای نظام است. (در کتاب 1984، در تمام کوچه ها و خیابان های شهر و در تمام خانه های مردم تلویزیونهایی وجود دارد که هیچ کس قادر نیست آن را خاموش کرده و یا صدای آن را کم کند. این تلویزیونها در تمام ساعات شبانه روز مشغول تبلیغ رژیم و ارائه خبرهای یک جانبه است) هر کس غیر از این بیندیشد، خائن، معاند، برانداز و فاسد لقب می گیرد. مردم تنها در صورتی حق حیات دارند که بردگی را بی چون و چرا و با علاقه و اراده بپذیرند و به زندگی روزمره و وابستگی تمام و کمال به دولت در تمام شئون زندگی خود تن دهند. دیری نمی گذرد که مردم در این جامعه ناخواسته و نادانسته تبدیل به جاسوسان یکدیگر می گردند. با به وجود آوردن فضایی اطلاعاتی و امنیتی، انسان را به دشمن خود تبدیل می کنند. هر کس برای اینکه جایگاه خود را حفظ کند یا برای ترقی و پیشرفت در این جامعه، مجبور می شود دوست یا همسایه یا همکارش را بفروشد. این گونه، حزب حاکم، به تمام اطلاعات و احوال مردم دست می یابد و زمام و افسار آنها را به دست می گیرد.

images6
3- ایجاد و تبلیغ یک دشمن فرضی، از دیگر راهکارهای استبداد است. بسیار از عملکردهای بالا، به این بهانه انجام می گیرد. استراق سمع، دزدیده نظر کردن و زیر نظر داشتن همه چیز به این خاطر انجام می گیرد که دشمن در همه جا در کمین است. تئوری توطئه در همه ی امور به چشم می خورد و برای مبارزه با این دشمن فرضی هزینه های گزافی صورت می پذیرد. مبارزه با این دشمن فرضی و حفظ حزب و نظام مقدس، وظیفه ای انسانی و مقدس شمرده می شود. هدف از جنگ، پیروزی نیست بلکه هدف  تداوم جنگ است. ایجاد نیروهای منظم سرکوب، به بهانه ی همین هدف یعنی مبارزه با دشمن فرضی که در همه حال به فکر ضربه زدن به نظام است صورت می پذیرد. حسن این دشمن فرضی برای نظام خودکامه در این است که هر نقد و مخالفت درونی را متهم به جاسوس دشمن و عامل بیگانه بودن کرده و بدین بهانه سرکوبش می کند. البته ترفند دیگری نیز برای سرکوب مخالف، و توجیه آن در بین مردم وجود دارد. مبتذل نشان دادن هدف و عقاید گروه مخالف و دروغ پراکنی درباره ی آنها و ایجاد ظن فساد و ابتذال مخالفان در برابر پاکی و تقدس نظام. ناپلئون می گوید: «انقلاب تمام شده و اصولش در شخص من متبلور گردیده و بر جای مانده است. حکومت من نماینده ی ملتِ حاکم بر خود است. در مقابل این حاکمیت، مخالفت معنا ندارد.»
آرمان و ایدئولوژی حاکم، نیروی محرکه ی حکومت استبدادی است. حالا این آرمان و ایدئولوژی هر چه که باشد در آن جامعه تبدیل به دین و مذهبی برتر از ادیان و مذاهب دیگر می شود. شهریارِ این نظام در جایگاه خدایی نشسته و حکمش علی الاطلاق، به منزله ی حکم خداوند و مخالفت با آن کفر و زندقه و محاربه با حق تلقی می گردد. ژورنل می گوید: « .. در حقیقت آن نیروی خودخواهی ای که قدرت را به حرکت درمی آورد و آرمانی که قدرت مدعی تحقق بخشیدن بدان است از هم جدایی ناپذیرند. از این رو قدرتمندان بزرگ، خود نمی دانند که آیا مست از وجود خودند یا از ملت خود. آنان می پندارند همه چیز را می دهند در حالی که همه چیز را می گیرند.»
از نظر آنان نادانی قدرت است و رحم و بخشش، ضعف. یک جامعه ی طبقاتی فقط بر اساس فقر و نادانی قابل دوام است. ذهنِ توده تبدیل به ذهن پاکسازی شده، ذهنِ بی تاریخ می شود. نه گذشته ای هست - نه حالی - نه آینده ای. همه چیز توهم یک ذهن بیمار است. افسردگی، بی حالی و ضعف، نتیجه ی نومیدی است. انگیزه ی حیات از نفسِ بی آینده سلب می شود. حاکمان خودمختار، دشمنان قسم خورده ی شادمانی هستند. آنان مردم را به سمت این عقیده سوق می دهند که در این اوضاع شادمانی جرم و گناه است.و بالتبع، دشمنی با جوانان نیز از همین جا نشأت می گیرد. این که ما در تحلیل خود، همه جا حکومت خودمدار را قدرت پدرسالار اطلاق می کنیم و ریشه ی استبداد زده گی را در بیماری جامعه ی پدرسالار می دانیم به این معنی است. وقتی از جوان کشی در جامعه ی ضحاک پرور سخن می رانیم بدیهی است که ما جوان را نماد اصلاح و تغییر و پیر را نماد استبداد معرفی کرده و مقصود ما از جوان و پیر، نسبت سنی نیست. چه بسا جواناني كه در خدمتِ استبدادند و چه بسا سالخوردگاني، كه در ستيزِ با ظلم، جانفشاني‌ها مي‌كنند. به هر روي، نمادِ جوان از طرفي در جامعه‌ي سنتي، سمبلِ تلقيِ عارفانه و عاشقانه از دين در برابرِ نگرشِ رسمي دولتي متشرعي و كاهني قرار دارد كه نماينده‌ي پيرسروري است. جوان خواهانِ شادي، اميد و سرفرازيِ شادمانه است و پير (پدرسالار) خواهانِ ايجادِ اندوه و هراس، بيم از آينده و بي‌تعادلي است تا بدين واسطه، جواني را سركوب كرده و با ايجادِ رخوت و اختناق از تنش و عصيان، پيشگيري كند.


index4
نتیجه و خلاصه: با نگاهی به اسطوره ی رستم و سهراب و ارائه ی برداشتی روانشناسانه و جامعه شناختی از آن به حقایقی از امور و رسوم نادلخواه در جامعه ی کهنسال ایرانی پی می بریم. (البته بدیهی است که نگاه ما ادبی یا زیباشناسانه یا فرهنگی نیست که البته این داستان سرشار از چنین ظرافتها و چنان دلپسندیهاست) به هر حال رسمی که نهاده اند چنین است:

پيشاهنگانِ بيدادگري، دادخواهي را به سود خويش مصادره به مطلوب مي‌كنند و با برپاييِ مظلمه‌هاي دروغين، برائتِ خود و محكوميتِ مخالفِ خود را نمايش مي‌دهند پيش از آنكه در محكمه‌هاي مردمي، مورد قضاوت و دادگري قرار گيرند. آنها به واسطه‌ي اسطوره‌سازي و حماسه‌پردازي از خود و اسلافِ خويش، خود را در جايگاهِ قهرماني و حقانيت قرار داده و مي‌كوشند از خويشتن در نظرِ توده‌ي ملت، محك و معياري جهتِ سنجش حقيقت نمايش دهند. قهرمانانِ اساطيري، خويش را به نژادگي ستوده و به تبار خويش مباهات مي‌كنند يعني بر پدران و نياكان مي‌نازند حال آن كه همانان فرزند خويش را به قربانگاه مي‌فرستند يا اينكه به دستِ خويش خنجر به سينه‌ي پسر فرو مي‌كنند و گر چه كه دانسته مرتكبِ چنين جنايتي مي‌شوند اما آن را به بخت و تقدير نسبت مي‌دهند. آنان از اين بيم دارند كه پسر، پله‌هاي صعود و ترقي را يكي پس از ديگري طي كند و ناگاه در صدد دست‌اندازي بر جايگاه پدر برآيد و يا در قدرت با وي برابري كند و زودا كه او را از تخت به زير افكند. حال آن كه در جامعه‌ي تحت سلطه‌ي او، چنين رسم و دين نهاده‌اند كه كسي را توانِ مخالفت با سخنِ شاه نیست چرا كه حكمِ پدر حكم خداست، و پسر را هرگز، خود فكرِ جانشيني در سر نمي‌آيد. لذا پسر را كه تنها، خواستار رفتن در راهِ خويش است گزيري جز تن دادن به مرگ نيست. حال چون سياووشي در غربت به كام مرگ مي‌رود و چون اسفندياري را در وطن، به چنگال مرگ مي‌سپارند. یا همچو سهرابی را خنجر بر جگر فرو می برند و سپس بر سر و رو می کوبند که وای دلبندم! دریغ فرزندم!

 index

تمام نقل قول ها نقل به مضمون از منابع زیر است:
1984، جورج اورول
تراژدی قدرت در شاهنامه، مصطفی رحیمی، انتشارات نیلوفر، سوم 1376


مطالب مرتبط با این موضوع :


به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

آواز سوخته خنیاگر

Print Friendly and PDF

مي شنوي؟
صدايِ آواز گوش تا گوشِ فلق رو سر بريده.                   
مي بيني؟
صداي آواز چشمِ آسمونو پرِ خون كرده.
مردها از مزرعه‌ها برمي‌گردند.
و نامردا تازه حالا دارن مي رن سرِ زميناشون.
مردا صدايِ آوازو شنيدن و يه دلِ سير گريه كردن. با عوض شدنِ رنگِ هوا به صورتِ اونها نگاه كن. چشمه‌هاي خون از سمتِ كوههاي سر به فلك كشيده به دلهاشون سرازير مي شه. خورشيد خنجرشو با صداي ناله‌هاي شبونه تيز كرده. و وقتي وقتش برسه با همون خنجرها خونِ تاريكي رو مي‌ريزه.
آهاي دختركِ كولي. تو اين وقتِ روزگار اينجا چه ميكني؟ وسطِ جنگ كه نون و حلوا خيرات نمي كنن. ديگه كاري از دستِ فش و فشِ باد و گيسوانِ بلندِ تو برنمياد. دلها همه مردن. جوونمردا كشكولايِ پر و خاليِ دلشونو ورداشتن و از اين ديار كوچ كردن. بيابونگردا پاهايِ تاول زده و دلهايِ  عاشق رو با خودشون بردن. اينجا ميونِ غربتِ دشتستون كسي با صداي قدمهاي تو دم نمي‌گيره و با تراز چشماي خمار تو جفت نمي شه. صداي جرينگ و جرينگ شمشيرزنا رو از پشت كوههاي افق نمي بيني. گرگ و ميش فلق، مرگِ شبگرداست. دنيا به عاشقا وفا نداره. مگه چشمهاتو برقِ اشعه‌ي ظلمات كم سو كرده؟

آهاي آوازِ پليد. كه صدات پشتِ دشتو لرزونده. مگه تو بركه‌‌ي خشكيده‌ي فلك، زيرِ مشتِ خاك يغماگر چي ديدي كه صدات اين همه قوت گرفته و يكه‌تازِ ميدونِ بي شهسوار شده.

آهاي خنياگرِ مغلوب. كجاست نغمه‌ي آوازت؟ نگو كه صدايِ تو رو جلادايِ تيغ به كف رو تخته‌سنگاي جفاكارِ دشت سر بريدن. اين قنارياي سوخته از گلوي سرخِ تو چكه چكه ميونِ آسمون و زمين معلق افتادن. اين دشت كه يه روزگاري زخميِ زخمه‌هاي چنگِ تو بود حالا ببين كه رو شونه‌هايِ زخميِ سازت سر خم كرده و منتظرِ دشنه‌ي مرگه.
آهاي آسمونِ تشنه لب. اين زمينِ خسته تن سالهاست منتظرِ يه قطره بارونه. پس كجان ابرهاي رحمت كه وقت تجمع ميونِ چشمهاي تو حلقه مي‌زدن. مگه راه هوا بسته است. يا دزداي ناجوونمرد انگشتري سلطنتت رو با خودشون به قعر درياها بردن.
به همين سوي چراغ كه چيزي تا خاموشي‌اش نمونده قسمت مي‌دم به اين پرنده‌هاي قاصد كه طوفانِ شبونه بال و پرشون رو پرپر كرده به چشماي بي رمق شب زنده دارا قسمت مي‌دم حالِ نياز ما رو يك شب ببر به بالاها جايي كه كلمه‌ها نوشته مي‌شه بي اون كه قلم به حركت در بياد. اونجا كه تختِ سلطاني ميونِ بال و پرِ رقصونِ چلچله‌هاي شاديه حكايتِ دردِ ما را بگو.
بگو كه زمينِ ما از دستِ يغمايي بادهاي خشك، سترونه. بگو كه ملكِ دنيا به دستِ نامرداست. بگو كه آوازِ خسته‌دلا صدايِ چله‌هاي زمستونه. بگو كه چشمه‌ه خورشيد يخ بسته و ماهياي منجمد، ترانه‌هاي دريا رو تويِ دلهاشون به خاك سپردن. بگو كه مرثيه به درازا كشيده و اشكي توي چشمي باقي نمونده.




آهاي آسمونِ بي روشني. يه نعره‌ي مستونه بكش و هر چي غم غربت تو دلته يك سره سرازير كن به روي پشت بوم ما. كفترا بي جفتن و هوا پر از بوي دلتنگيه. مستا و شبگردا رو ببين كه توي كوچه ها تلو تلو مي‌خورن اما تنِ آوازشونو قداره به دستا زخمي كردن و گلوي عربده‌هاشونو با خنجرِ هميشه خونالود سر بريدن. ديگه شراب هم مستي نداره و صدايِ گلوله‌ها هر شب، نشئه‌گي رو از سر هر چي خراباتيه مي‌پرونه. نمي شنوي؟

-  آهاي. هي مرثيه‌خونِ آواره. كه صدات خواب رو تويِ چشماي شب مي‌تركونه. دستاتو به من بده. آهاي. تو كه صدات گوشِ فلك رو پر كرده جوابمو نمي شنوي؟ دستاتو به من بده. منم. اينجا. كنارِ اين درختِ پيرِ صنوبر. زيرِ اين چراغِ سرگردونِ ستاره ها. پايِ همين تنِ تبر خورده خستگي‌م رو در كردم و حالا تشنه‌ي يه جرعه آبم. نه. اشتباه نكن. اون كوزه دردِ منو دوا نمي‌كنه. شرابِ عاشقا بويِ پيراهنِ دلداره. دستاتو به من بده تا تو رو از بالاي همه‌ي اين اشكها كه فقط يك قطره اشكِ بزرگه كه تهِ يه چاه عميق گير كرده و بالا نمياد بالاتر ببرم. بالاتر از جايي كه خاطره‌هاي عزيز زندگي مي‌كنن. بالاتر از دريچه‌هايي كه چشمهاي مضطرب از لابه‌لاي اونها به قصه‌ي من و تو نگاه مي‌كنن. بالاتر از نفسِ آسمون كه اسيرِ چنبرِ تاريكيه. همراه من به اونجايي بيا كه كلمه‌ها بدونِ اونكه نوشته بشن به رقص و ولوله در ميان. اونجايي كه به خورشيد حرارتشو مي‌بخشه و به پرنده پروازشو. اونجايي كه به هر دقيقه‌اي آتشفشاني از نور هديه مي‌ده و به هر مردي غمِ دوري از محبوبش رو. بيا اگر كه دلت از زمونه گرفته و دامنِ تحملت به ننگِ نوميدي آلوده شده. اگر كه دلت تنگِ يه صداي گرمه همراهِ من بيا. كه من مبشرِ عشقم. توي صدام هزار آواز دلسوخته در نوسانه. نمي‌بيني؟ اگر كه گوشي براي شنيدن داري پس چرا دستهات نبضِ دستهاي منو پيدا نمي‌كنه؟

آهاي صدايِ غريب. كه مثلِ اومدنت كوتاه و گذرايي. آهاي صدايي كه براي بردنِ من هيچ تعلل نمي‌كني. آيا توي خاطره‌هات نقشي از صورتِ من بي اونكه آلوده به هيچ مرگي باشه سراغ داري؟ آيا صداي‌نفس‌هاي من تو رو به ياد اين زمينِ خشك بيحاصل نميندازه؟ آهاي درختِ صنوبر از اومدنت مست. عاشق به كجا بره وقتي بويِ دلدارش از چار جهتِ اين جغرافيايِ  پست احاطه‌اش كردن. كي گفته كه چاره‌ي دردِ عشق دارويِ وصله. كه وصال، هيزمِ آتيشِ عشقه. چرا از صدايِ ناله‌هاي من گمانِ طلب درمان بردي. كه عاشق به دردِ فراق خوشه. اگر چه كه در وسطِ جنگلِ آتيشه. آهای.. گوش کن.. بزار با همین تن تبدار تو همین کوچه های غربت توی آغوش همین غمی که همه ی عمر همراهم اومده باقی این زمستونو سر کنم. آهای. صدامو می شنوی.. من به این سیاهی و این آسمون غبارآلود خو کردم. دوباره وقتی برگرد که دیگه لباسم خالی از من شده باشه و نفسم راه آسمونو چارنعل رفته باشه. اونوقت منو روی کولت بگیر و بر. نه. اونوقت من هم همراه تو پرواز می کنم. می رقصم و پرواز می کنم. آره. زمانی برگزد که جای این پاهای تاول زده، دو تا بال بزرگ از کنار زخمهام در اومده باشه.. تا اون موقع منتظرتم. شب و روز. هر لحظه تو زندگیم.. منتظر اون لحظه م. 


به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

سمفونی آفرینش

Print Friendly and PDF
از نخستين كرنش، آدمي زاده شد.... من، انسان، كه خداوندگارِ خود بودم، خدايِ جهان گشتم... ( چگونه انسان بر زمین تسلط یافت و جهانِ پیوسته را تکه تکه کرد و بر هر تکه ای مرزی نهاد! بخوانید..)


مینیاتور موسیقی آفرینش اثر استاد فرشچیان  -   بیشتر
پيش از آن كه بر خميره‌ي آدمي دست برده شود، پيش از آن كه سر بر قوزكِ پا فرو برد از فرطِ تنهايي، مرگ! پيش از سرمستيِ پرنده‌گان، آن سان كه بر شكوهِ جنگل‌زاران، ترنمِ دلداده‌گي سر دهند.. هر كجا كه قدم بنهي بالابلند.. پيش از تولدِ اولين زخم، نخستين عشق؛ گلي بودم بر پهنه‌ي خاك در مردابي بي نيلوفر. و بانگِ تو در من پيچيد..

آدمي زاده شد، از نخستين كرنش، آدمي زاده شد. نه به شكلِ سوسن و نسترن، كه در هيأتِ يكي گياه درآمدم و پيرامون‌ام، گستره‌ي خشك و ترك‌خورده‌ي خاك، آبستنِ حوادث بود. باد و باران در اختيارم نهاده گشت و نطفه‌ي من در مرزهايِ زمين گسترده شد. با رويشِ من جهان روييد و قد كشيد. من، انسان، كه خداوندگارِ خود بودم، خدايِ جهان گشتم. من، آفتاب و جهان، سايه‌ي من..
در نخستين پگاه، بر فرازِ تپه‌اي روشن نمودار شد. صدايش، شمال تا به جنوب را درنورديد و از شرق تا به غرب، نغمه‌ي كلام‌اش رقصيدن گرفت. او، به شكلِ رهايي بود و مخاطبانش، هر كدام حلقه‌اي از پيامش ساختند و در پاي‌شان سلسله‌ افكندند و بندها از بندها زاده شد. چنين بود كه يگانگيِ نامكان را، حصارِ تعابير در هم شكست و از قطعه‌ها و مرزها، جغرافيا پديدار شد و خاكِ غريب، هر يكي نامِ وطن گرفت. هر وطن، مبنايِ تمايز شد و هر انسان در محدوده‌ي جغرافيايِ خويش، در قالبِ شخصيتي فرو رفت. جهانِ سراسر، تكه تكه شد و معنايي تازه يافت. معنايي در گرو هستيِ انسان. هر جغرافيا را اصطلاحي درخور نهاده شد و تفاوتِ زبان، اختلافِ نژاد را دامن زد و اقوام از دلِ آن زبانه كشيد.
آغازِ دامنه‌ها در پهنه‌ي زمين از آنجا بود كه تبر بر پيكر زبان فرود آمد و آن را چندين تكه كرد. تفاوتِ ماهيت، هر يكي را به زاويه‌ي خويش كشيد و سرزمین وطن  بيتوته‌گاهِ تفرقه‌انديشان گشت. آن كه صنمي افراشت، جمعيتي بر گردِ خويش گرد آورد و آن كه صنم نداشت خود را صنم انگاشت و بيرقِ خودپرستي در خاكدانِ سينه گماشت. 
تفاوت موجب اختلاف و اختلاف افروزنده ی شعله جنگها شد. قوم و نژاد دستاویز برتری و سروری قرار گرفت و آن که خود را نشناخت بنده ی دیگری شد. رنگ پرچم ها، جدایی سرزمین های جغرافیا، در زمینی که پیش از آن، هیچ جنگلی از جنگل دیگر برتر نبود و هر بیابان با دیگری یکسان.. اکنون نقاط زمین بر یکدگر فخرفروشی آغاز می کردند و هر سرزمین زیر قدم های مردان و زنان با سرزمین دیگر و مردان و زنان دیگر سودای تفاوت و تبعیض در سر می پخت. و اینچنین زمینِ سرد و ساکت، به دست انسان و قراولانش فتح گردید. همچون ماه.. همچون تمام فضای لاجوردی بیکران. انسان جهانِ ناممکن ها را به دست خویش گشود اما آیا قادر بود که بر قلب همسایه اش نیز دست یابد؟ چنین بود که پندار رابطه پدیدار شد. به هزار زبان لب به سخن گشود و آن را فرهنگ نام نهاد... 

به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۹۰ مهر ۵, سه‌شنبه

مسلخ عشق

Print Friendly and PDF
images (1)

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند            روبه صفتان زشت خو را نکشند
گر تو عاشق صادقی ز مردن مهراس        مردار بود هر آن که او را نکشند

.........................................................................
شاها نظری کن که در این ملک غریبیم          بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
حلاج وشانیم که از دار نترسیم                    مجنون صفتانیم که در عشق خداییم
ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود             اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است        بردار ز رخ پره که مشتاق لقاییم






به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

عالمی بینم خراب و ..

Print Friendly and PDF





این چه سیل است این چه رملت این چه طوفان است و دود              این چه قهر است این چه دهر است اهل گیتی را چه سود
سینه ها از کینه ها بین گشته بی نور حضور                              کلبه ی دلها ز غل ها مانده بی شمع شهود
عالمی بینم خراب و مردم غافل درو                                     در پی دنیا زبانِ آخرت را دیده سود

به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

مناجات امروز (پنجم مهرماه)

Print Friendly and PDF

 

ای صاحب احسان که فضل و رحمتت بر قهر و خشم ات سابق است! ما را در پناه خود گیر از این که بیش از آن که مدارا کنیم در پی انتقام باشیم، پیش از آن که به محبت جذب کنیم به غضب دفع کنیم و آن چه که در دیگران نکوهیده و ناپسند می شماریم در خود ما باشد و بر آن چشم ببندیم. دیگران را به باد انتقاد بگیریم و خود گرفتارِ همان چیزی باشیم که موردِ نکوهش ماست. بادا که خود را مقدم از دیگران مورد داوری قرار دهیم و در داوری دیگران از ره انصاف بیرون نرویم که داوری جز تو را نسزد.

دادگسترا! این عالم چنان در سنن و آداب مدام و مکرر خود فرورفته و بر عادات خوار و سبک خو گرفته و قوانین بیدادگرانه ی جباران زمان، چنان اساس و بنیانی از خود به جا نهاده که دادگری و توازن دیگر جز رویایی و آرزویی نیست که امید دردمندان و قلب ستمدیده گان هر بار آن را دوباره می آفریند و زنده می کند پس از آن که در دلهای پیشینیان فرو نشسته و تباه گشته است.

ای درهم شکننده ی ستمگران! ما را دست و دل دیگر به فرمان نیست. هر کدام از مواهب تو بر ما بار وظیفه ای را سنگین می کند و یادآور پیمانی است کهن که با تو نهاده ایم. چشم های ما که می بیند در آن چه می بیند مسئول است. گوش های ما که می شنود و زبان مان که به سخن می آید. دست و پای ما که موهبتی از جانب توست مسئولیتی فراروی ما می نهد. وای از آن روزی که دست و پا و چشم و زبان بر ما و اعمال ما در پیشگاه حقیقت گواهی دهند. از آن همه آلودگی که دیدیم و دیده فرو بستیم. از آن چه که شنیدیم و نشنیده انگاشتیم. حقیقتی که لب گزیدیم و زبان در کام کشیدیم و پنهان اش ساختیم. و ناراستی و یاوه ای که زبان گشودیم و منتشرش ساختیم. ای کاش دست و پای خود را به راهی وامی داشتیم که فرمان تو بود. آن زمان که چشم به عنایت تو داشتیم، هنگامی بود که چشم تو در انتظار دخالت ما بود چرا که فرمودی خداوند شر بعضی از مردم را به دست بعضی دیگر دفع می کند و ان جا که بدی تنها به واسطه ی دستان ما دفع می شد تنها چشمان خود را گشودیم. پس وای بر ما از آن روزی که دل ها را داوری کنند. آن جا که دریابیم آرزوهای کوچک ما چنان بایسته نبود که سدی محکم در مقابل خردمندی وحقیقت گردد.

پس بارخدایا! یاری مان کن در جایی که چشمان مان شاهد پامال شدن حقی و رواج ظلمی بود، زبان مان شاهدی راستین در دفاع از ستمدیده باشد و دست و پای مان در مقابله با ستمگر شتابان و روان باشد.

یاری مان کن تا زبان بر ناراستی و باطل گویی نگشاییم و گوش های مان را از شنیدن سخن دروغ و دل های مان را از تأیید آن بازداریم.

 

مناجات قبلی

به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

دستی از غیب یا مردی خودشکن

Print Friendly and PDF

اگر یادتان باشد چند روز قبل از شما سؤالی پرسیدیم: در این پست   پاسخ این پرسش مستلزم بیان حقایقی تاریخی است درباره ی مردم این دیار و دین و فرهنگشان. مسائلی که کمتر گفته و شنیده شده:


شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی      مردی از خویش برون آید و کاری بکند
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی      دستی از غیب برون آید و کاری بکند

در ظاهر تنها بیتی از حافظ است که در دو روایت به ما رسیده. مانند خیلی از اشعار دیگر که در چند شکل مختلف کتابت شده. اما موضوع فراتر از این هاست. در همین اختلاف روایت ساده ی یک شعر، هزار حرف و سخن نهفته که بسیار رمز و راز پنهان در کیفیت حیات این جامعه را بر ما مکشوف می دارد.

به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

دردهای ازلی و بغض های شکسته

Print Friendly and PDF



هزار سخن نگفته چنان راه گلو را بسته که نفس ام به شماره می افتد. سینه را خون مردگی هزار زخم عمیق، متورم کرده و بغض های پی در پی راه نفس را بسته است. به دور وبرم که نگاه می کنم دردم افزون می شود. شاید صدای تو، یا آخرین خاطره ی لبخندت در این لحظه های فروپاشی، مرهمی باشد بر زخم هایم. اما آیا هنوز صدایی در فضای خالی شهر، در خلاء این روزها، امکان رها شدن دارد. در هوایی که هر لحظه سنگین تر، شهری که خالی تر، و آسمانی که تیره و وهم آلود و زمینی که از عشق و لبخند بی نشانه تر..

این روزها دیگر عشق ها، از ژرفای دل راهی به زبان نمی یابند. این روزها، عاشقی پنهان و منزوی است. عاشقی را این روزها، دست و پا بسته در قفسی فلزی، زندانی کرده اند و جز بوی سیگار زندان بان، از روزنه ی کوچک دیوار، پرتوی به درون نمی آید.

آن روزها که هنوز سخن گفتن ممکن بود و لبها دوخته و دل ها این گونه سوخته نبود، می گفتی: روزی دوباره ما خانه ی کوچک خود را بر همین خاک درو شده، بر روی این زمین باقی مانده از سرزمین اجدادی بنا می کنیم. دیوارها را به هم می چسبانیم، پنجره ها را رو به خورشید باز می کنیم و کنار لبخندهای تو در آینه های موازی، جشن تولدی دوباره می گیریم. امروز اما، ما دوباره من شده، و هیچ من با من دیگر ما نمی شود و سرزمین ما، انباشته از من های بیشمار است که هیچکدام دیگری را در آغوش نمی گیرد و دست ها در دست ها حلقه نمی شود. دیگر هیچ خانه ای، جای عشق نیست و خلوت من وتو، با هزار چشم نامحرم احاطه شده است. من هستم، تو اما، دور از من، نمی دانم در کجای این گیتی پهناور، با کدام همنشین، آیا حرفی از امید و رهایی.. یا عشق یا هر چه بگویی.. هر چه که تو بگویی و لب های ات ترنم هزار ترانه را دوباره به یاد من آورند..جای تو در نمی دانم کجا، از وقتی که رفته ای، خاطره ات را بر فضای زمین منتشر کرده است. من و هزار حرف نگفته، تنها اندکی هوای تازه، کوچک روزنه ای از امید می جوییم تا بهانه ای کنیم و دریا دریا اشک، از روزهای رفته خاطره کنیم و اگر قفل و زنجیرها کمی مدارا کنند و دست و پای مان یاری کند آغوشی وا کنیم تا اولین کسی که به سراغ مان آمد، بی حرف و حدیث با او ما شویم و آغوش به آغوش ، از آدم های همسایه، از مردمان شهر فرومرده، از من های بی شمار این سرزمین سوخته، دوباره زنجیره ای بسازیم سخت تر از زنجیرهای آهنی، که دیگر  هیچ کس نتواند از خلوت ما، از تک تک من ها، گلوله ای بسازد و قلب تو را نشانه کند. چرا که دیگر، یکی از ما همه ی ماست و کسی نمی تواند دیگر لب های تو را بدوزد چرا که دست ما در دست هم است. تا کسی دیگر نتواند حتی اگر که بخواهد..

می شود آیا که تو از نمی دانم کجا دوباره برگردی، به این شهر شکسته، شادی و امید بیاوری و سینی سینی در سر چارراهها شربت عشق به مردم تعارف کنی، برای همه دست تکان دهی: چه دوست چه دشمن، چه موافق چه مخالف، چه با ما چه بر ما، و با لبهای جدا از هم، دوباره زبان وا کنی و بگویی تمام شد. دیگر تمام شد. ما کار خود را کردیم.. حالا دیگر نوبت شماست..


به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

Print Friendly and PDF

زمستان بزرگ


شاخه ها شكسته‌اند
ريشه‌ها پوسيده‌اند
گلبرگ‌ها يخ زده‌اند
ساقه‌ها خشكيده‌اند
و آونگ‌ها از رطوبت تهي شده‌اند
زمستان
چون طاعوني
بر رگ و خونِ جنگل
آفت شده است
 
به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

شعری از نصرت رحمانی

Print Friendly and PDF

پل پیروزی






پایان گرفت جنگ
و عشق پرشکوهمان
روی دو خط موازی
                                                   
یک متر مانده بود
در بین عشق ما
که واگون ها
پر از سرباز بود
آدامس می جویدند
و از اسارت
بازمی گشتند

به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

شعرهای خود را انتشار دهید

Print Friendly and PDF
در بخش نظرات و پیام های این پست، اشعار خود را ارسال کنید. پس از بررسی شعرهای شما در صفحه اشعار شما منتشر خواهند شد. توجه کنید که این صفحه تنها به شعر اختصاص دارد و یادداشتها و مقالات خود را به این بخش نفرستید. (در صورت استقبال بخش جداگانه ای برای فرستادن شعر مخاطبان ایجاد می گردد.)


                    برای فرستادن شعر خود کلیک کنید


             مشاهده اشعار


به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

استبداد پدرسالار و رسم دیرین جوان کشی

Print Friendly and PDF

یکی از ویژگی های نظام های استبدادی جوان کشی است. در ایران، پیشینه ی چنین حکومت هایی که مبتنی بر پدرسالاری است به زمان آریایی ها برمی گردد. در اسطوره های ایرانی فردی چون ضحاک، برای حفظ سلطنت جوانان را کشته و مغز سر آنها را خوراک مارهای برآمده از کتفش می کند و شاهان دیگر حتی تا جایی پیش رفته که فرزند خویش را سر می برند. فرزندکشی در شاهنامه فردوسی نماد قدرتمندیِ نظام استبداد مطلقه در برابر اصلاح طلبی است.  کیکاووس، فرزندش سهراب را در مسلخ رها می کند، گشتاسب، حکم قتل فرزندش را می دهد و از همه شرم آورتر، رستم است که به دست خویش خنجر بر پهلوی فرزندش فرو می آورد. 




به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

داستان شیخ صنعان؛ روایت عاشقانه دین

Print Friendly and PDF



( شیخ صنعان، شیخ اسلام و پیشوای اهل طریق دل در گرو دختری کافر می بندد و در عشق او
  مسلمانی و ایمان را به کنار می نهد و آتش در خرقه و قرآن می زند. عطار در این داستان        تمثیلی دو قرائت متفاوت از اسلام را در مقابل یکدیگر می نهد: برداشت خشک زاهدانه  و برداشت عاشقانه. کدامیک بر دیگری پیروز می شود: فقیهی زاهد که تمام عمر سر و کارش با عبادت و نماز و قرآن بوده و خود را انسان کامل می دانسته یا عاشقی شوریده که در کار خویش حیران مانده است ؟..)







به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

پرچم سرخ صلح

Print Friendly and PDF



اسلحه‌اي در دستانم
اسلحه‌اي در برابرم
اين سو
          لميده كودكم در قنداق
آن سو
          چشمان چو كاسه‌ي خون
          نشسته خيره به بي سو
                                      برادرم
از شهري كه ساكنش بوديم
جز تلي از خاشاك
و بوي هر جا بلندِ دود
و صدايِ آتش و سوختن
باقي نيست

به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

توصیف جامعه ایرانی

Print Friendly and PDF


ما را اگر روی بامی قرار دهند یا از این سر آن می افتیم یا از آن سر. در واقع دور است که بتوانیم خود را در حالتی متعادل بر مرکز بام حفظ کنیم. یا از آن دسته ایم که انسانی را تا مرتبه ی پرستش، تقدس می بخشیم و این قابلیت را نیز داریم که از همان انسان، ابلیسی دیوسیرت بسازیم. و یا جزو آن دسته از این جامعه ایم که به هیچ انسانِ بزرگ و فرزانه ای بها نمی دهیم و اصولا همه را سر و تهِ یک کرباس می دانیم و با یک محک همه را می رانیم. یا آن قدر بی تفاوت و منفعلیم که همه ی اعضا و جوارح را از دست و پا گرفته تا گوش و زبان، همه را همچون چشم تماشا به کار می گیریم و تنها ناظرِ فرایندهاییم. مداخله و مواجهه در هیچ امری نمی کنیم چه امرِ مربوط و چه نامربوط. و یا از طرفِ دیگر در هر دعوایی آن وسطیم. حق یا باطل، فرقی نمی کند، هیچ کس از مشت ما در امان نیست. طومار همه را یکسره در هم می پیچیم. در یک کلام یا محافظه کاریم یا رادیکال. ما ملتی هستیم که حد وسط نداریم. تعادل را نمی شناسیم و با اقتصاد بیگانه ایم.

در ادامه ی بررسی های جامعه شناختی، در این یادداشت به صورت تیتروار نمونه هایی از عناصر ماندگار و ویژگیهای عمده ی جامعه ی خود را ذکر می کنیم و در فرصتهای بعد مهم ترین آنها را به بحث می گذاریم.

ویژگیهای کلی جامعه ی ما در تاریخ:  
 سلطه ی آداب و سنن و عادات اجتماعی بر زندگی عمومی خرافه پرستی و جادو مزاجی و موهوم گرایی (باور به نقش نیروهای موهوم در جامعه و حاکمیت پری داران بر روح و روان مردم) رواج تقلید و فقدان روحیه ی حقیقت جویی در مردم حاکمیت جهل مرکب میان توده ها و رواج اطلاعات مخدوش و نادرست و غیاب حقیقت و راستی ( دعوی دانایی و همه دانی به رغم تسلط بی چرای نادانی)   همه گیری دروغ و رونق عوامفریبی شکم پرستی و اهمیت یافتن غذا و جنگ میان گرسنه و سیر تظاهر به صداقت و رواج تقلب در روابط اجتماعی و غش در معاملات اعتقاد به منجی و ترویج روحیه ی بردگی و نیاز به رهبر معنوی بی چون و چرا جهت تبعیت محض و اضمحلال تفکر خودرایی، خودکامگی و خودبینی بیش از اندازه در روابط خانوادگی و اجتماعی و انتقاد گریزی -  مردسالاری و اتکای بیش از اندازه ی خانواده به نقش پدر و چیرگی مسایل اقتصادی ( اهمیت به منافع مادی) در روابط عاطفی سودجویی و منفعت طلبی و مادی گرایی افراطی   غرق شدگی در زندگی روزمره و گریز از خودشناسی به دامن روزمرگی یأس و نومیدی در میان جوانان و بی تفاوتی و انفعال در بین میان سالان و سالخورده گان -  جبر ساختاری و قرار گرفتن افراد در موقعیت های نادلخواه و اجباری بدون امکان استفاده از استعدادها و قابلیت ها و تخصص ها -  بی حرمت شدن حریم خصوصی و بی اعتباری مالکیت      - بی ثباتی در تمام امور اجتماعی سیاسی و اقتصادی قدرت گیری بیش از اندازه ی روحانیون در امور اجتماعی و سیاسی و وابستگی مادی و معنوی عوام به نقش آنها رواج سپاهیگری و قدرت گیری نظامی ها فساد دستگاه های اداری جذابیت غارتگری در میان مردم و حکومت فاصله گرفتن مردم از حکومت -  مقاومت جامعه در برابر تغییرات بنیانی به خاطر نیاز توده به روزمرگی برای فرار از دشواری ها و خطرات خودشناسی از سکه افتادن اخلاق و رواج قانونگریزی در میان ملت و به تبع آن حکومت -  باور داشتن به این نکته که برای حل مشکلات باید دستی از غیب برون آید و کاری بکند بی اعتبار شدن عهد و پیمان در میان مردم و از بین رفتن قبح اعمالی چون پیمان شکنی، تقلب، ریاکاری و نفاق و البته دروغ ناپاسخگویی دستگاه قضایی در برابر بیعدالتی ها و تبعیض ها و فسادها و عدم تلاش وی برای رفع مظالم -  تحقیر و فروداشت جایگاه زنان و عدم استقلال آنان نابودی فرهنگ و کاهش علاقه ی مردم به هنر و ادبیات و سقوط نرخ کتابخوانی و مطالعه در بین عامه ی مردم آموزش و پرورش سفارشی و شستشوی مغزها توسط قدرتمداران اجتماع جهت ترویج عقاید خود (به عنوان عقاید سالم) و جلوگیری از رواج افکار ناسالم و مخرب و خطرناک (یعنی تحریم آزاداندیشی و دگراندیشی به واسطه ی سانسور و جعل اخبار و اسناد و تحریف تاریخ و تغییر حقایق) خود دانای کل پنداری و عدم اعتنا به عقاید دیگران و طرد و نفی مخالف و منتقد تحقیر و تخریب شخصیت و جایگاه دگراندیشان و مبتذل جلوه دادن منش، افکار و عقاید و اهداف ایشان ایجاد توهمِ وجود دشمنی (موهوم و فرضی) قدرتمند و همیشگی و تقدس بخشی به نبرد و مخاصمه با آن دشمن- تقدس بخشی به افراد و زمامداران و حاکم مستبد و بخشیدن نقشی متافیزیکی به رهبر اضمحلال نقادی و نسبیت گرایی و ترویج تقدس بخشی و مطلق گرایی - 

( برای آشنایی بیشتر و تجزیه و تحلیل در این مورد دو کتاب را به شما پیشنهاد می کنیم: 1- در پیرامون خودمداری ایرانیان، نوشته حسن قاضی مرادی، نشر اختران 2- جامعه شناسی خودکامگی (تحلیل افسانه ضحاک ماردوش) ، نوشته علی رضا قلی، نشر نی)

البته ما دراینجا تنها نکات منفی را بیان کردیم. بدیهی است که هدف ما آسیب شناسی و پیشرفت و تعالی به واسطه ی رفع نقایص است. وگرنه جامعه ی ما نقاط قوت و ارزشمند بسیاری  دارد که با اتکا به آن می توان مسیرهای پیشرفت را هموار نمود که در فرصت
 مناسب به آن خواهیم پرداخت.


به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

شعری از شهریار

Print Friendly and PDF
به مناسبت روز بزرگداشت شهریار:


دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام           نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر               پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار         کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار          آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس      من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود                 از روزگار سفله دو چندان کشیده ام
بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو               بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام
دور از تو ماه من همه غم ها به یکطرف         وین یکطرف که منت دونان کشیده ام
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب              با من بگوی قصه که دندان کشیده ام
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم            افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام
از سرکشی طبع بلند است شهریار                 پای قناعتی که به دامان کشیده ام



به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

ای سرزمین سترون! ای مام وطن..

Print Friendly and PDF


ای ملکِ لم یزرع.. هزار چشمِ آتش گون بایست که بر تو خون گریه کند شاید که از عطش ناکیِ رطوبتی دامن گیر خاکِ سردِ بیحاصلت جنبشی کند.


ای سرزمینِ سترون! شرم بر تو باد. که هر چه آب و آفتاب به کام تو ریختند مردمان، در تو عطوفتِ لطیفِ گیاهی پرورش نیافت که ناسپاسی آن قدر در ژرفای تو سخت شده بود که هیچ ریشه ای را در دل تو یارای گستردگی نبود. چندان که مردانی که خونِ دل در کار باغبانی تو کردند جز هرزگی و پژمردگی هیچ حاصل نیافتند.

ای خاکِ بیحاصل. شرم بر ما باد که در توایم. شرم بر ما باد که تاریخِ تو سرگذشت حسرت بارِ تباهی ماست. سرگذشت تبارِ بی اعتبار ماست که هر نشان که بر تو به جا نهاده اند جز به کار ساختنِ دوزخی نیامد که از آنِ ستمدیده گان و بیچاره گان می دانستندش. ملکی که میراث نیاکان بود همین خاکی است که افسونگران را در جادوی خویش مدفون می کند. میراث نیاکانی که شهریاران شان در تن تو نامِ خویش را حک کرده اند چنان که گویی حکم شان تا ابد جاری است. همانان که دشمنان خویش را دیو و اهریمن می خواندند و بهشت را از آن محتشمان و توانگران می پنداشتند. تاریخِ تو میراثِ مردانی است که هر دو دنیا را به یغما بردند و با تازیانه ی مهتری لگام به سر و بازوی زیردستان زدند که دین و دنیا از آنِ ماست زیرا که آریا و نژاده ایم. و قانونی از خود به جا نهادند که چنان در دلِ سنگی تو رسوخ کرد که ریشه ی هر گیاهی را پیش از سربرآوردن می سوزاند.

ای سرزمینِ اندهگین. هزار قناریِ حسرت خوان باید که بر تو مرثیه خوانند. چرا که اگر یک کاوه از رحم ات جوانه زد، هزار ضحاک در دامنِ خود پروردی که گاه و بیگاه، پنهان و پیدا بر کمرگاهت زخم عمیق زدند و جراحتِ خنجرهاشان چون شکافی سهمگین درازنایِ تاریخ را درنوردید و همچون دملی چرکین بر تنِ تو به جا ماند تا هر زمان سالی به سالی و قرنی به قرنی سر باز کند و عفونت بپراگند.

به من بگو. چه شد که در گذر ایام لشگریانِ تو را جز تاراج خان و مان و تار و مار فکر و بیان میراثی اندر خور به جا نماند. به من بگو که چگونه دفتر حوادث این گونه ورق خورد و ساکنان تو را چه افتاد که طریق ناانسانی را چنان پی افکندند که خوانش این طومار جانِ انسانی را چنین آشفته می کند. ملکی بنا نهادند و رسمی به جا گذاردند که هر خربنده ای خداوندگار شد و رسم و آیین دیگر کرد. هر ضحاکی بدین ملک تاخت و هزار سال، خوراکِ اهریمنی تخت و تاجش، مغزِ جوانان بود. چه بر سر یلان و جوانمردانت آمده بود که شیری در بیشه ای نمی غرید و لرزه در دلِ ظالمی نمی افکند. آن جا که پدر، خنجرِ آخته بر جگرِ فرزندش فرو می آورد و جایِ نکوهش نشانِ پهلوانی می یابد و رستمِ اساطیرِ تو می شود. سهراب کشان، چو بر خویش مروت نمی کنند چه ملامتی است دیگر بر قاتلان سیاوش. چه خاصیتی است در تنِ خاکی تو که خویش از خویش به بیگانه پناه آرد و دوست از شر دوست در دامنِ دشمن آرام گیرد.

ای خاکِ زادبوم. ای وطنِ درو شده. به من بگو اگرت سرِ گفتن و زبان سخن هست. چه شد که بر فرازِ تو هر زمان، نابخردان و سیه دلان، گرامی شده اند و فرومایه گان تاج سروری یافتند. آیا همان زمان، که آریا مردان، بذرِ خودستایی را به نامِ نژاده گرایی و نژادپرستی در دلِ تو کاشتند فرصت به کمندِ نااهلان افتاد که خود را مالکان ِ چینود و پلِ صراط انگاشتند و دروازه ی بهشت را جز برایِ خود گشاده نینگاشتند.  همان ها که با تازیانه هاشان، مردمان را برده گان پنداشتند و حرمت زنان را شکستند و دینِ خدای را چون لاشه ی مرده گان بر دره ها، خوراک کفتاران کردند. آیا همان زمان نبود که راهِ وطن باز شد و نامردمان، شهریار شدند و رسمِ ناسخته بنیان نهادند و دیری نگذشت که پای ترک و عرب و مغول و افغان بر این ملک گشاده گشت و بساط چپاول گستردند و آن اندک که پیشینیان به جا نهادند اینان به یغما بردند.

درنگ کن دمی. در سکوتی ژرف، سخن ام بشنو که اگر با تیغی برنده به مقابل ات آمده ام نشانِ هزاران زخمی است که در سینه ام حمل می کنم. تاریخِ رنج بار شکیباییِ ملتی را به دوش می کشم که هر بار کارد به استخوان رسید زبانش چنین گزنده شد. پس بر تلخیِ زبان ملامتم مکن و حقیقتِ کلامم را بنیوش. هر چند که دل لبریزِ عقده های عمیق باشد اما پروا مکن که جز طریق انصاف رهی دیگر اختیار کنم و گرچه جان، آشفته از تیر بلاهای پی در پی است که از نام تو به ما رسیده اما باز نامت مقدس است و جز به نیکی بر زبان رانده نمی شود. مام وطن بر ما گرامی است هر چند که در دامن اش هزار هزار مردمِ فاسق پرورش یافته باشند. زیرا که گوشت و خون ما از روحِ نیاکان تغذیه کرده و نضج یافته است و مغزِ ما از آموزه های قوانین کهن مالامال است حتی اگر یه کلی جز یاوه سرایی های قومی بیمار نبوده باشد. روانِ انسان در بدوِ تولد محتوایِ نانوشته ای نیست که تنها القائات خاندان و قبیله آلوده اش کند بلکه از همان ابتدا، هیأتش را از سازوکارهای کهن وام می گیرد. پس ما، از بدو تولد، محکوم به این سرنوشتِ نافرخنده ایم. که اجتماعِ راکد و فاسد، با خوراندنِ آداب و عاداتِ دیرینه و آموزشِ تقلید به جای پرسش، تسلیم به جای مبارزه و چالش، سازش به جای چاره جویی و منفعت خواهی به جای حقیقت طلبی، بر آن دامن می زند. خرافه پرستی چنان در این خاک ریشه گرفته و به موجِ عظیمی بدل شده که هر ازگاهی حاکمان این ملت را بر گرده ی خود نشانده و سواری داده است. که شهریاران خود را فرشته و امشاسپند نامیده اند و مخالفان خود را دیو و دد لقب داده اند. بهشت را ملک طلق خود پنداشته و رعیت را بی چالشی لشکریان بی جیره و مواجب خود ساخته اند. مردمانی که خود ابزارِ فریبِ خود را به حاکمان بخشیده اند و بی هیچ حرفی، تن و روحِ خود را با افتخار بدیشان فروختند.

ای سرزمینِ دیرین سال! دامن ات چه سان چنین ناپاک و آلوده شد. کجا هرزه دستانِ پلید سیرت در آغوشِ تو خفته اند و کمندِ تو را به فسق خویش افسردند. پستانِ تو را مکیده اند و طفلِ گاهواره ی دیگران شدند مردانی که در خاکِ تو برکشیدند و جایِ آب دلوِ مروت تیشه ی شقاوت بر ریشه ات کشیدند. هر زمان که شیری در بیشه ای غرید هرزه سگانِ ولگرد با کژ بانگِ  پلید خود صدای اش را پنهان ساختند و سپاهی گجسته از شوم مردانی که در آسیای تو آردهاشان الک شد به پا خاستند و دلیران را گردن زدند و شیران را در قفس ها از صفت شیری تهی ساختند.

همان مردان، نیاکان امروز، آموزگاران کهن به فرزندانِ خود آموختند که در خانه به رسمِ خانی بره صفت باشند و میان دیگران، گرگ درنده بی آن که صفتِ گرگی را باز شناسند که گرسنه چون به گله زند خویش از بیگانه نشناسد. بدین سان تباری از خود به جای گذاشتند بر دو صفت: یا همچون برده گان، خاموش و در فرمان که هر کس بر گرده شان نشیند سروری کند و چون استران بار دیگران کشند و سواری دهند مهتران شان را. یا این که گرگ صفت باشند درنده ی هر ناتوان و رنجور و تیغ کشنده بر هر بی دفاع بی سلاح و کشنده ی هر بی پناه بی یاور. هر کس بر این دو صفت باشد از تبار آنان است و آن که بر خلاف باشد ناخلف است. هر که اندیشه دیگر کند از زمره ی آنان طرد شود و در جمع خویشان بیگانه شود و همگان او را دشمن دانند. آنان دشمنانِ اندیشه های تازه و عدوی قسم خورده ی اندیشه گرانند.



به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

مرگ تن؛ حیات روح ( درباره ی خودمداری به شیوه ی ایرانی)

Print Friendly and PDF




 مولوی در مثنوی تمثیل جالبی را بیان می کند بدین مضمون که آدمی که در دریا میرود تا وقتی که نمیرد دریا او را در خود فرو میبرد و موجها بر سرش می ریزد، اما همین که بمیرد دریا او را بر سر می نهد. در سرزمین ما، اگر به نوشته ها و مکتوبات ادبا و عرفا و بزرگان گذشته ی خود نگاهی بیفکنیم با این مضمون که «تا از خویشتن نمیری به وصال و حقیقت نرسی» بسیار مواجه می شویم. اشعار بسیار زیادی از آثار گذشتگان می یابیم که فنای نفس و از خویش مردن و به طور کلی مرگِ جسم را سرچشمه ی اتحاد با معشوق، رسیدن به بقا و جاودانگی و در کل سعادت فردی می داند:
             
              راه عشقِ او که اکسیر بلاست             محو در محو و فنا اندر فناست
              فانی مطلق شود  از  خویشتن              هر دلی کو طالب این کیمیاست 

به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...