پدر! منو ببخش كه نتونستم اونجور كه بايد و شايد دوستت داشته باشم.
پدر! منو ببخش كه نتونستم از مردي كه هر روز صبح سر راهم تا محل كار و هر غروب موقع برگشتنم سازِ ناكوكش رو دستش ميگيره و آوازاي غمگينِ قديمي رو به خاطرِ يه لقمه نون مينوازه تو رو بيشتر دوست داشته باشم.
پدر! منو ببخش كه نتونستم تو رو بيشتر از مرد جووني دوست داشته باشم كه چند روز پيش به خاطر ... اعدامش كرده بودن و من عكسش رو توي روزنامه ديدم.
پدر! منو واقعاً ببخش كه نتونستم تو رو قد اسمي كه روت گذاشتن دوست داشته باشم.
آخه من آدما رو فقط به خاطر اسماشون يا مقدار لحظاتي كه باهاشون گذروندهم دوست ندارم.
پدر منو ببخش كه نتونستم بچهي سر به راهي برات باشم. اون طور كه تو ميخواستي زندگي كنم. و بپرم بغلِ امنيتي كه تو برام با اسكناس و آجر و تيرآهن درست كرده بودي.
آخه دلِ من از ساختمونِ بلند تو جاي بيشتري براي آدماي جورواجور داره.
آخه دلِ من مثل يه كشتي توي دريايِ پر تلاطمِ زندگي غوطهوره و هر چه قدر سرگردوني كشيد نتونست تنش رو به يه ساحلِ امن نزديك كنه كه دريانوردي روي عرشهاش ظاهر بشه و سرودِ وطن رو با لبهاش زمزمه كنه.
پدر منو ببخش! كه خستهتر از اون بودم كه بتونم خستگيِ تو رو با جوونيم از تنت بيرون بكشم. آخه خستگيِ من به اندازهي پيريِ تو كمرشكن و طاقت فرساست.
پدر! از من دلگير نباش اگه نتونستم چشمم رو به چيزهايي كه تو از كنارشون رد شدي ببندم. اگه نتونستم به دنيايِ كوچيكي كه از اين دنيايِ بزرگ برام انتخاب كردي دل ببندم. دنيايِ كوچيكي كه توش صداي جيغ و نالههاي شبانهي كسايي كه از وحشتِ تاريكي خواب به چشم ندارن به گوش نميرسه. دنيايي كه توش كسي جز به اون چه كه دستمزدِ اندك مرارتهاي كوچيكِ خودشه به چيزِ ديگهاي فكر نميكنه. و از چار طرف چار ديوار بلند مانعِ محكمي درست ميكنه كه منظرهي دهشتبارِ بيرون آسايش مربع كوچيك درون رو از بين نبره. دنياي كوچيكي كه توش عشق، مانعِ بزرگِ آسايشه و عاشق بي آبرو و مطروده.
پدر منو ببخش كه نظمِ زندگيت رو بر هم زدم. شبا رو به جاي خوابيدن به بيداري و دلتنگي گذروندم و روزها رو به جاي دويدن با آهسته قدم زدن پشت سر گذاشتم.
به جاي معاشرت با مردمِ معتبر، با مفلساي دربدر دمخور شدم و عوض همرنگِ جماعت شدن تنهايِ تنها زندگي كردم. به جايِ موفقيت و افتخار، به دنبال راستي و جوانمردي گشتم و عوض سربلندي و پيروزي و به دست آوردن بيشتر و بيشتر، باختم و هر چي داشتم باختم.
پدر! به خاطرِ اون چيزي كه بودم لعن و نفرينم نكن. مبادا كه صداي نفرت ِ تو اون نزديكيها به گوشِ پدري برسه و اون رو به نفرينِ فرزندش ترغيب كنه. پدر! پدري رو در حق من كامل كن و نگذار تلاشي كه در راه خودم كردم نتيجهاي معكوس در پي داشته باشه. اون وقت شايد اميد اون باشه كه فرزند من و نوهي تو افتخار اين رو پيدا كنه كه در دنيايي كه ما براش آماده كرديم تاب و تواني داشته باشه كه به سمتِ مقصدي حركت كنه كه خودش انتخاب كرده. بگذار اگه تلاشي براي كسي ميكنيم و محبتي كه به نورچشمي ميكنيم در جهت اين باشه كه كمكش كنيم تا بتونه آزادانه به هر سمتي چشماش رو بگردونه. بدون اينكه مانعي در برابرش باشه تا از ديدن چيزهايي كه ما موفق به كشف زيباييشون نبوديم بي نصيب بمونه.

پدر
پاسخ دادنحذف..
ای نوشته بوسه زن در جا ، به دستان ِ پدر
دور باشد از چنین دستان ، حال ، لبهای پسر
آن پدر ، کو تربیت را بر پسر دستور داشت
جُور پنداشت از پدر ، پس عنادش کرد ، آن پسر
..
سوز