۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

ای سرزمین سترون! ای مام وطن..

Print Friendly and PDF


ای ملکِ لم یزرع.. هزار چشمِ آتش گون بایست که بر تو خون گریه کند شاید که از عطش ناکیِ رطوبتی دامن گیر خاکِ سردِ بیحاصلت جنبشی کند.


ای سرزمینِ سترون! شرم بر تو باد. که هر چه آب و آفتاب به کام تو ریختند مردمان، در تو عطوفتِ لطیفِ گیاهی پرورش نیافت که ناسپاسی آن قدر در ژرفای تو سخت شده بود که هیچ ریشه ای را در دل تو یارای گستردگی نبود. چندان که مردانی که خونِ دل در کار باغبانی تو کردند جز هرزگی و پژمردگی هیچ حاصل نیافتند.

ای خاکِ بیحاصل. شرم بر ما باد که در توایم. شرم بر ما باد که تاریخِ تو سرگذشت حسرت بارِ تباهی ماست. سرگذشت تبارِ بی اعتبار ماست که هر نشان که بر تو به جا نهاده اند جز به کار ساختنِ دوزخی نیامد که از آنِ ستمدیده گان و بیچاره گان می دانستندش. ملکی که میراث نیاکان بود همین خاکی است که افسونگران را در جادوی خویش مدفون می کند. میراث نیاکانی که شهریاران شان در تن تو نامِ خویش را حک کرده اند چنان که گویی حکم شان تا ابد جاری است. همانان که دشمنان خویش را دیو و اهریمن می خواندند و بهشت را از آن محتشمان و توانگران می پنداشتند. تاریخِ تو میراثِ مردانی است که هر دو دنیا را به یغما بردند و با تازیانه ی مهتری لگام به سر و بازوی زیردستان زدند که دین و دنیا از آنِ ماست زیرا که آریا و نژاده ایم. و قانونی از خود به جا نهادند که چنان در دلِ سنگی تو رسوخ کرد که ریشه ی هر گیاهی را پیش از سربرآوردن می سوزاند.

ای سرزمینِ اندهگین. هزار قناریِ حسرت خوان باید که بر تو مرثیه خوانند. چرا که اگر یک کاوه از رحم ات جوانه زد، هزار ضحاک در دامنِ خود پروردی که گاه و بیگاه، پنهان و پیدا بر کمرگاهت زخم عمیق زدند و جراحتِ خنجرهاشان چون شکافی سهمگین درازنایِ تاریخ را درنوردید و همچون دملی چرکین بر تنِ تو به جا ماند تا هر زمان سالی به سالی و قرنی به قرنی سر باز کند و عفونت بپراگند.

به من بگو. چه شد که در گذر ایام لشگریانِ تو را جز تاراج خان و مان و تار و مار فکر و بیان میراثی اندر خور به جا نماند. به من بگو که چگونه دفتر حوادث این گونه ورق خورد و ساکنان تو را چه افتاد که طریق ناانسانی را چنان پی افکندند که خوانش این طومار جانِ انسانی را چنین آشفته می کند. ملکی بنا نهادند و رسمی به جا گذاردند که هر خربنده ای خداوندگار شد و رسم و آیین دیگر کرد. هر ضحاکی بدین ملک تاخت و هزار سال، خوراکِ اهریمنی تخت و تاجش، مغزِ جوانان بود. چه بر سر یلان و جوانمردانت آمده بود که شیری در بیشه ای نمی غرید و لرزه در دلِ ظالمی نمی افکند. آن جا که پدر، خنجرِ آخته بر جگرِ فرزندش فرو می آورد و جایِ نکوهش نشانِ پهلوانی می یابد و رستمِ اساطیرِ تو می شود. سهراب کشان، چو بر خویش مروت نمی کنند چه ملامتی است دیگر بر قاتلان سیاوش. چه خاصیتی است در تنِ خاکی تو که خویش از خویش به بیگانه پناه آرد و دوست از شر دوست در دامنِ دشمن آرام گیرد.

ای خاکِ زادبوم. ای وطنِ درو شده. به من بگو اگرت سرِ گفتن و زبان سخن هست. چه شد که بر فرازِ تو هر زمان، نابخردان و سیه دلان، گرامی شده اند و فرومایه گان تاج سروری یافتند. آیا همان زمان، که آریا مردان، بذرِ خودستایی را به نامِ نژاده گرایی و نژادپرستی در دلِ تو کاشتند فرصت به کمندِ نااهلان افتاد که خود را مالکان ِ چینود و پلِ صراط انگاشتند و دروازه ی بهشت را جز برایِ خود گشاده نینگاشتند.  همان ها که با تازیانه هاشان، مردمان را برده گان پنداشتند و حرمت زنان را شکستند و دینِ خدای را چون لاشه ی مرده گان بر دره ها، خوراک کفتاران کردند. آیا همان زمان نبود که راهِ وطن باز شد و نامردمان، شهریار شدند و رسمِ ناسخته بنیان نهادند و دیری نگذشت که پای ترک و عرب و مغول و افغان بر این ملک گشاده گشت و بساط چپاول گستردند و آن اندک که پیشینیان به جا نهادند اینان به یغما بردند.

درنگ کن دمی. در سکوتی ژرف، سخن ام بشنو که اگر با تیغی برنده به مقابل ات آمده ام نشانِ هزاران زخمی است که در سینه ام حمل می کنم. تاریخِ رنج بار شکیباییِ ملتی را به دوش می کشم که هر بار کارد به استخوان رسید زبانش چنین گزنده شد. پس بر تلخیِ زبان ملامتم مکن و حقیقتِ کلامم را بنیوش. هر چند که دل لبریزِ عقده های عمیق باشد اما پروا مکن که جز طریق انصاف رهی دیگر اختیار کنم و گرچه جان، آشفته از تیر بلاهای پی در پی است که از نام تو به ما رسیده اما باز نامت مقدس است و جز به نیکی بر زبان رانده نمی شود. مام وطن بر ما گرامی است هر چند که در دامن اش هزار هزار مردمِ فاسق پرورش یافته باشند. زیرا که گوشت و خون ما از روحِ نیاکان تغذیه کرده و نضج یافته است و مغزِ ما از آموزه های قوانین کهن مالامال است حتی اگر یه کلی جز یاوه سرایی های قومی بیمار نبوده باشد. روانِ انسان در بدوِ تولد محتوایِ نانوشته ای نیست که تنها القائات خاندان و قبیله آلوده اش کند بلکه از همان ابتدا، هیأتش را از سازوکارهای کهن وام می گیرد. پس ما، از بدو تولد، محکوم به این سرنوشتِ نافرخنده ایم. که اجتماعِ راکد و فاسد، با خوراندنِ آداب و عاداتِ دیرینه و آموزشِ تقلید به جای پرسش، تسلیم به جای مبارزه و چالش، سازش به جای چاره جویی و منفعت خواهی به جای حقیقت طلبی، بر آن دامن می زند. خرافه پرستی چنان در این خاک ریشه گرفته و به موجِ عظیمی بدل شده که هر ازگاهی حاکمان این ملت را بر گرده ی خود نشانده و سواری داده است. که شهریاران خود را فرشته و امشاسپند نامیده اند و مخالفان خود را دیو و دد لقب داده اند. بهشت را ملک طلق خود پنداشته و رعیت را بی چالشی لشکریان بی جیره و مواجب خود ساخته اند. مردمانی که خود ابزارِ فریبِ خود را به حاکمان بخشیده اند و بی هیچ حرفی، تن و روحِ خود را با افتخار بدیشان فروختند.

ای سرزمینِ دیرین سال! دامن ات چه سان چنین ناپاک و آلوده شد. کجا هرزه دستانِ پلید سیرت در آغوشِ تو خفته اند و کمندِ تو را به فسق خویش افسردند. پستانِ تو را مکیده اند و طفلِ گاهواره ی دیگران شدند مردانی که در خاکِ تو برکشیدند و جایِ آب دلوِ مروت تیشه ی شقاوت بر ریشه ات کشیدند. هر زمان که شیری در بیشه ای غرید هرزه سگانِ ولگرد با کژ بانگِ  پلید خود صدای اش را پنهان ساختند و سپاهی گجسته از شوم مردانی که در آسیای تو آردهاشان الک شد به پا خاستند و دلیران را گردن زدند و شیران را در قفس ها از صفت شیری تهی ساختند.

همان مردان، نیاکان امروز، آموزگاران کهن به فرزندانِ خود آموختند که در خانه به رسمِ خانی بره صفت باشند و میان دیگران، گرگ درنده بی آن که صفتِ گرگی را باز شناسند که گرسنه چون به گله زند خویش از بیگانه نشناسد. بدین سان تباری از خود به جای گذاشتند بر دو صفت: یا همچون برده گان، خاموش و در فرمان که هر کس بر گرده شان نشیند سروری کند و چون استران بار دیگران کشند و سواری دهند مهتران شان را. یا این که گرگ صفت باشند درنده ی هر ناتوان و رنجور و تیغ کشنده بر هر بی دفاع بی سلاح و کشنده ی هر بی پناه بی یاور. هر کس بر این دو صفت باشد از تبار آنان است و آن که بر خلاف باشد ناخلف است. هر که اندیشه دیگر کند از زمره ی آنان طرد شود و در جمع خویشان بیگانه شود و همگان او را دشمن دانند. آنان دشمنانِ اندیشه های تازه و عدوی قسم خورده ی اندیشه گرانند.



به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر و پیام خود را انتشار دهید

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...