زمستان بزرگ
شاخه ها شكستهاند
ريشهها پوسيدهاند
گلبرگها يخ زدهاند
ساقهها خشكيدهاند
و آونگها از رطوبت تهي شدهاند
زمستان
چون طاعوني
بر رگ و خونِ جنگل
آفت شده است
بادِ سرما
طوفانِ منجمد
سوزشِ صورت
برخوردِ دندان به دندان
سرخيِ دست و پيشاني
حرفي نيست
جز بخارِ آهي دردآلود
كه از كرانههاي دهان
انتشار مييابد
بيرون
جز سرمايِ دهشتبار
و درون
جز گرماي كاذبِ اين شعلههاي پراكنده
هيچ خبري نيست
به اين فكر ميكنم
آيا دوباره آغوشات را باز خواهم يافتگرم و خوشايند
و با اشكهايت
آيا قنديلهاي اين زمستانِ پهناور
خواهد شكست

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید