مولوی در مثنوی تمثیل جالبی را بیان می کند بدین مضمون که آدمی که در دریا میرود تا وقتی که نمیرد دریا او را در خود فرو میبرد و موجها بر سرش می ریزد، اما همین که بمیرد دریا او را بر سر می نهد. در سرزمین ما، اگر به نوشته ها و مکتوبات ادبا و عرفا و بزرگان گذشته ی خود نگاهی بیفکنیم با این مضمون که «تا از خویشتن نمیری به وصال و حقیقت نرسی» بسیار مواجه می شویم. اشعار بسیار زیادی از آثار گذشتگان می یابیم که فنای نفس و از خویش مردن و به طور کلی مرگِ جسم را سرچشمه ی اتحاد با معشوق، رسیدن به بقا و جاودانگی و در کل سعادت فردی می داند:
راه عشقِ او که اکسیر بلاست محو در محو و فنا اندر فناست
فانی مطلق شود از خویشتن هر دلی کو طالب این کیمیاست
جدای از این که در عرفان ایرانی، مرتبه ی فنا یکی از مقامات بلندی است که سالک عارف در طی طریق به سمت حقیقت وجود می بایست به آن نایل شود، در فرهنگ ادبی ما نیز، نفی خویشتن یکی از ملزومات عاشق در جهت نیل به وصال معشوق شمرده می شود. و در مقابل آن، خویشتن بینی و خودپرستی، بسیار مورد نکوهش واقع شده و بزرگترین مانع وصال و کامیابی است:
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در رنج خودپرستی
حالا پرسش اینجاست که چرا اوراق کتب و رساله ها و اشعار گذشتگان ما مملو از طرد و نفی خودپرستی و خویشتن مداری است؟
دلایلی که می توان در پاسخ این پرسش بیان کرد با توجه به جنبه های گوناگون و نقطه نظرات متفاوت، بسیار است. اما ما می خواهیم از دیدگاه جامعه شناختی پاسخ این پرسش را بیابیم.
با تحقیق و مطالعه در احوال جامعه ی ایرانی در گذشته، ریشه های این مسأله آشکار می گردد. مسأله ای که امروزه نیز دامنگیر این جامعه است و موجب بروز دشواریها و معضلات زیادی است. که به عقیده ی من آن چه امروز جامعه ی ما با آن دست به گریبان است و از آن رنج بسیار می کشد ریشه در همین بیماری دارد که تا درمان نگردد، دستیابی به پیشرفت، آزادی و مدنیت میسر نخواهد گشت.
اما این بیماری چیست و از کجا سرچشمه می گیرد؟ اگر بخواهیم با یک عبارت از آن نام ببریم باید آن را خودمداری جامعه ی ایرانی نامید و در حقیقت باید گفت هر فرد در این جامعه در معرض ابتلا به این بیماری قرار دارد زیرا به شدت مسری و واگیردار است و به شکل ارثی نیز از پدر و مادر به فرزند انتقال می یابد. پیشگیری آن بسیار دشوار است اما غیر قابل درمان نیست.
این بیماری مانند هر بیماری دیگری یک سری علائم و ویژگیها دارد و راههای نفوذ و سرایت یعنی علل و ریشه های ابتلا و همچنین عوارض و پیامدهایی که شناخت هر کدام از اینها در رسیدن به درمان می تواند ما را یاری کند.
علائم و ویژگیهای بیماری خودمداری:
برای تشخیص اینکه چه کسی به این بیماری مبتلاست می باید نشانه ها و علائم آن را بدانیم و آن هم رفتاری است که از یک شخص سر می زند و خصوصیات اخلاقی وی و همچنین واکنش هایش در موقعیت های خاص. ما در اینجا نمونه هایی را که در جامعه ی امروز شاهد آن هستیم که البته میراثی هزاران ساله است (که دلایل آن را ذکر خواهم کرد) و همچنین نشانه هایی که در تاریخ مردم گذشته یافته ایم را ذکر می کنیم. باید توجه داشت که اینها مهم ترین و بارزترین علائم است و ذکر تمام نشانه ها در این مختصر نمی گنجد و باید در مجال دیگری به آن پرداخت:
1- شخص خودمدار خود را برتر از دیگران می پندارد. عیبهای دیگران را به وضوح تشخیص می دهد اما بر معایب خود نابیناست. حتما شنیده اید که: « هنر نزد ایرانیان است و بس». این یعنی همه ی اقوام دیگر بی هنرند و تمام هنر را ما برای خود برداشته ایم. جامعه ی ایرانی از گذشته ها، با نقادی بیگانه بود. عاشق اسطوره پردازیهای بی حد و حصر و تقدس بخشی های افسار گسیخته به شخصیتهای انسانی بود. به خیل افسانه ها و اسطوره هایی که درباره ی شخصیتهای تاریخی به ما رسیده است توجه کنید. مثلا نگاهی به ابومسلم نامه بیندازید که شخصیت تاریخی ابومسلم خراسانی را چگونه در لعاب تقدس و قهرمانی پیچیده است. کاری که درباره ی بسیاری از شخصیتهای تاریخی انجام پذیرفته است. این موضوع، جامعه ی ایرانی را به جامعه ای خرافه پرست و موهوم گرا تبدیل کرده است. ( هر کدام از این موارد بعدا در پستهای جداگانه به تفصیل مورد بررسی قرار خواهد گرفت. و لینکهای آن در این قسمت اعلام می شود.)
2- بی اعتنایی به عقاید دیگران. انسان خودمدار، خود را دانای کل، و مرکز هستی به شمار می آورد و به همین جهت افکار و عقاید خود را ممتاز و یگانه می داند و عقاید مخالف را برنمی تابد. حتی در موضوعاتی که هیچ دانشی درباره ی آن ندارد خود را صاحب نظر می داند. آن چه که حکمای قدیم ما از آن به جهل مرکب یاد کرده اند در مورد او بسیار گویاست. « نمی داند و نمی داند که نمی داند». لذا کسی که از جهل خود بی اطلاع است و می پندارد که دانشی دارد هرگز دانشها و اطلاعات تازه را نمی پذیرد و به علم ناچیز و حقیر خود اکتفا می کند. پس شخص خودمدار اهل پیشروی نیست و شاید در هر سال نوری یک قدم به پیش رود.
3- ترجیح تقلید به تحقیق. خودمدار، استاد انتخاب ساده ترین و سهل ترین راه ها برای وصول به مقصود خود است. و چون جهل خود را نمی پذیرد پس اهل تحقیق و یادگیری نیست. او همواره تقلید را انتخاب می کند تا به مطمئن ترین و بی خطرترین راهها دست یابد. او در تمام طول زندگی خود مقلدی بی چون و چراست. مقلد آداب و رسوم اجداد و نیاکان خود. مقلد قواعد عرف و جامعه ی ساکن و راکد خویش. و مقلد کسانی که به زعم او به موفقیت رسیده اند حالا از هر راهی که می خواهد باشد.
4- استغراق در روزمرگی: شخص خودمدار، از شناخت و معرفت خود گریزان است. او از شناختن شخصیت خویش واهمه دارد. بنابراین خود را در دامن روزمرگی می سپارد تا به واسطه ی اطمینان دروغین حاصل از آن، از خویشتن بگریزد. او اهل تفکر نیست. مغز او همواره در رخوت و نشئگی به سر می برد. شغل و حقوق ثابت، خانواده، و روند یکسان روزها و ماهها و سالها به او اطمینان خاطر می بخشد که به چیز دیگری نیاز ندارد. از نظر عرف و اجتماعِ او که اتفاقا مجموعه ای از انسانهایی شبیه خود اوست، زندگی او نقص و ایرادی ندارد. فعالیتهای مدنی و اجتماعی، مخل آسایش و نشئگی اوست. پس زنده باد روزمرگی، مرگ بر تفکر.
5- کسی که چند ویژگی اصلی بالا را داشته باشد، بالتبع در نتیجه، این خصوصیات را نیز خواهد داشت: عشق و عواطف انسانی برای او بی معناست. چون عشق، مخل آسایش و دشمن روزمرگی است. عشق نیازمند ایثار، خودشناسی، احترام و علاقه به دیگران و جوش و خروش است. همه ی این چیزها برای شخص خودمدار، غیر قابل پذیرش است. به همین خاطر با سلاح عقلانیت به جنگ عشق می رود. او که هیچگاه نمی توانستی با منطق و عقلانیت چیزی را به او بقبولانی، در برابر عشق، چنان دم از منطق و عقلانیت می زند که گویی منطقی ترین آدم دنیاست. اما حقیقت این است که مفاهیم بالذاته برای او دارا یا فاقد ارزش نیستند. او در جهت منافع و مصالح خویش آنها به کار می گیرد. چیزی که روزی در نظرش ارزشمند است اگر منافعش را به خطر بیندازد، برای او مضر و فاقد ارزش می شود. او به ظاهر، یعنی در هنگام امنیت و آسایش، طرفدار ارزشهای انسانی است اما همین که پای عمل در میان آید، ناگهان از نظرها پنهان می شود.
همچنین شخص خودمدار برای به کرسی رساندن عقاید خویش اهل خشونت و بیرحمی است. ریاکار و متقلب است زیرا به خاطر منافعش همیشه ظاهرش مغایر با باطنش است. ویژگیهای دیگر او را دیگر خودتان می توانید حدس بزنید. اما ریشه های این بیماری در کجاست. و چرا مردم ما اینطور فراگیر دچار و مبتلای این مرض شده اند. پیامدها و عواقبِ این بیماری در جامعه چیست که بزرگانِ ما این همه نسبت به آن هشدار داده و مردم را از آن نهی می کرده اند؟ و بالاخره اینکه راههای درمان آن چیست و چگونه می توان جامعه و افراد آن را از مضرات و خطرات آن رهایی بخشید. به زودی در این باره سخن خواهم گفت. همچنین منتظر نظرات شما هستم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید