مي شنوي؟
صدايِ آواز گوش تا گوشِ فلق رو سر بريده.
مي بيني؟
مردها از مزرعهها برميگردند.
و نامردا تازه حالا دارن مي رن سرِ زميناشون.
مردا صدايِ آوازو شنيدن و يه دلِ سير گريه كردن. با عوض شدنِ رنگِ هوا به صورتِ اونها نگاه كن. چشمههاي خون از سمتِ كوههاي سر به فلك كشيده به دلهاشون سرازير مي شه. خورشيد خنجرشو با صداي نالههاي شبونه تيز كرده. و وقتي وقتش برسه با همون خنجرها خونِ تاريكي رو ميريزه.
آهاي دختركِ كولي. تو اين وقتِ روزگار اينجا چه ميكني؟ وسطِ جنگ كه نون و حلوا خيرات نمي كنن. ديگه كاري از دستِ فش و فشِ باد و گيسوانِ بلندِ تو برنمياد. دلها همه مردن. جوونمردا كشكولايِ پر و خاليِ دلشونو ورداشتن و از اين ديار كوچ كردن. بيابونگردا پاهايِ تاول زده و دلهايِ عاشق رو با خودشون بردن. اينجا ميونِ غربتِ دشتستون كسي با صداي قدمهاي تو دم نميگيره و با تراز چشماي خمار تو جفت نمي شه. صداي جرينگ و جرينگ شمشيرزنا رو از پشت كوههاي افق نمي بيني. گرگ و ميش فلق، مرگِ شبگرداست. دنيا به عاشقا وفا نداره. مگه چشمهاتو برقِ اشعهي ظلمات كم سو كرده؟
آهاي آوازِ پليد. كه صدات پشتِ دشتو لرزونده. مگه تو بركهي خشكيدهي فلك، زيرِ مشتِ خاك يغماگر چي ديدي كه صدات اين همه قوت گرفته و يكهتازِ ميدونِ بي شهسوار شده.
آهاي خنياگرِ مغلوب. كجاست نغمهي آوازت؟ نگو كه صدايِ تو رو جلادايِ تيغ به كف رو تختهسنگاي جفاكارِ دشت سر بريدن. اين قنارياي سوخته از گلوي سرخِ تو چكه چكه ميونِ آسمون و زمين معلق افتادن. اين دشت كه يه روزگاري زخميِ زخمههاي چنگِ تو بود حالا ببين كه رو شونههايِ زخميِ سازت سر خم كرده و منتظرِ دشنهي مرگه.
آهاي آسمونِ تشنه لب. اين زمينِ خسته تن سالهاست منتظرِ يه قطره بارونه. پس كجان ابرهاي رحمت كه وقت تجمع ميونِ چشمهاي تو حلقه ميزدن. مگه راه هوا بسته است. يا دزداي ناجوونمرد انگشتري سلطنتت رو با خودشون به قعر درياها بردن.
به همين سوي چراغ كه چيزي تا خاموشياش نمونده قسمت ميدم به اين پرندههاي قاصد كه طوفانِ شبونه بال و پرشون رو پرپر كرده به چشماي بي رمق شب زنده دارا قسمت ميدم حالِ نياز ما رو يك شب ببر به بالاها جايي كه كلمهها نوشته ميشه بي اون كه قلم به حركت در بياد. اونجا كه تختِ سلطاني ميونِ بال و پرِ رقصونِ چلچلههاي شاديه حكايتِ دردِ ما را بگو.
بگو كه زمينِ ما از دستِ يغمايي بادهاي خشك، سترونه. بگو كه ملكِ دنيا به دستِ نامرداست. بگو كه آوازِ خستهدلا صدايِ چلههاي زمستونه. بگو كه چشمهه خورشيد يخ بسته و ماهياي منجمد، ترانههاي دريا رو تويِ دلهاشون به خاك سپردن. بگو كه مرثيه به درازا كشيده و اشكي توي چشمي باقي نمونده.
آهاي آسمونِ بي روشني. يه نعرهي مستونه بكش و هر چي غم غربت تو دلته يك سره سرازير كن به روي پشت بوم ما. كفترا بي جفتن و هوا پر از بوي دلتنگيه. مستا و شبگردا رو ببين كه توي كوچه ها تلو تلو ميخورن اما تنِ آوازشونو قداره به دستا زخمي كردن و گلوي عربدههاشونو با خنجرِ هميشه خونالود سر بريدن. ديگه شراب هم مستي نداره و صدايِ گلولهها هر شب، نشئهگي رو از سر هر چي خراباتيه ميپرونه. نمي شنوي؟
- آهاي. هي مرثيهخونِ آواره. كه صدات خواب رو تويِ چشماي شب ميتركونه. دستاتو به من بده. آهاي. تو كه صدات گوشِ فلك رو پر كرده جوابمو نمي شنوي؟ دستاتو به من بده. منم. اينجا. كنارِ اين درختِ پيرِ صنوبر. زيرِ اين چراغِ سرگردونِ ستاره ها. پايِ همين تنِ تبر خورده خستگيم رو در كردم و حالا تشنهي يه جرعه آبم. نه. اشتباه نكن. اون كوزه دردِ منو دوا نميكنه. شرابِ عاشقا بويِ پيراهنِ دلداره. دستاتو به من بده تا تو رو از بالاي همهي اين اشكها كه فقط يك قطره اشكِ بزرگه كه تهِ يه چاه عميق گير كرده و بالا نمياد بالاتر ببرم. بالاتر از جايي كه خاطرههاي عزيز زندگي ميكنن. بالاتر از دريچههايي كه چشمهاي مضطرب از لابهلاي اونها به قصهي من و تو نگاه ميكنن. بالاتر از نفسِ آسمون كه اسيرِ چنبرِ تاريكيه. همراه من به اونجايي بيا كه كلمهها بدونِ اونكه نوشته بشن به رقص و ولوله در ميان. اونجايي كه به خورشيد حرارتشو ميبخشه و به پرنده پروازشو. اونجايي كه به هر دقيقهاي آتشفشاني از نور هديه ميده و به هر مردي غمِ دوري از محبوبش رو. بيا اگر كه دلت از زمونه گرفته و دامنِ تحملت به ننگِ نوميدي آلوده شده. اگر كه دلت تنگِ يه صداي گرمه همراهِ من بيا. كه من مبشرِ عشقم. توي صدام هزار آواز دلسوخته در نوسانه. نميبيني؟ اگر كه گوشي براي شنيدن داري پس چرا دستهات نبضِ دستهاي منو پيدا نميكنه؟
آهاي صدايِ غريب. كه مثلِ اومدنت كوتاه و گذرايي. آهاي صدايي كه براي بردنِ من هيچ تعلل نميكني. آيا توي خاطرههات نقشي از صورتِ من بي اونكه آلوده به هيچ مرگي باشه سراغ داري؟ آيا صداينفسهاي من تو رو به ياد اين زمينِ خشك بيحاصل نميندازه؟ آهاي درختِ صنوبر از اومدنت مست. عاشق به كجا بره وقتي بويِ دلدارش از چار جهتِ اين جغرافيايِ پست احاطهاش كردن. كي گفته كه چارهي دردِ عشق دارويِ وصله. كه وصال، هيزمِ آتيشِ عشقه. چرا از صدايِ نالههاي من گمانِ طلب درمان بردي. كه عاشق به دردِ فراق خوشه. اگر چه كه در وسطِ جنگلِ آتيشه. آهای.. گوش کن.. بزار با همین تن تبدار تو همین کوچه های غربت توی آغوش همین غمی که همه ی عمر همراهم اومده باقی این زمستونو سر کنم. آهای. صدامو می شنوی.. من به این سیاهی و این آسمون غبارآلود خو کردم. دوباره وقتی برگرد که دیگه لباسم خالی از من شده باشه و نفسم راه آسمونو چارنعل رفته باشه. اونوقت منو روی کولت بگیر و بر. نه. اونوقت من هم همراه تو پرواز می کنم. می رقصم و پرواز می کنم. آره. زمانی برگزد که جای این پاهای تاول زده، دو تا بال بزرگ از کنار زخمهام در اومده باشه.. تا اون موقع منتظرتم. شب و روز. هر لحظه تو زندگیم.. منتظر اون لحظه م.



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید