اگر یادتان باشد چند روز قبل از شما سؤالی پرسیدیم: در این پست پاسخ این پرسش مستلزم بیان حقایقی تاریخی است درباره ی مردم این دیار و دین و فرهنگشان. مسائلی که کمتر گفته و شنیده شده:
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی دستی از غیب برون آید و کاری بکند
در ظاهر تنها بیتی از حافظ است که در دو روایت به ما رسیده. مانند خیلی از اشعار دیگر که در چند شکل مختلف کتابت شده. اما موضوع فراتر از این هاست. در همین اختلاف روایت ساده ی یک شعر، هزار حرف و سخن نهفته که بسیار رمز و راز پنهان در کیفیت حیات این جامعه را بر ما مکشوف می دارد.
گذشته از مفهوم، شما کدام روایت را شنیده اید؟ یعنی روایت مشهور کدام یکی است. بحث ما در اینجا، نسخه شناسی نیست و به روایت صحیح کاری نداریم. کار ما جامعه شناسی است و ریشه های مفهومی ماجرا را می سنجیم. می خواهیم بدانیم که علت اقبال جامعه ی ما به آن روایت که «دستی از غیب» را برمی گزیند چیست؟ من از کودکی پیش از آن که حتی این شعر را در دیوان حافظ بیابم آن مصرع را به عنوان ضرب المثلی عام از بر داشتم: «دستی از غیب برون آید و کاری بکند». مانند کالایی که به تولید انبوه می رسد، هر بیتی که مصرف عام و پراندازه ای در نظام زیستی یک اجتماع داشته باشد تبدیل به مثل می شود. چرا وضع این مصراع نیز چنین بوده و اصولاً کدامیک از شرایط اجتماعی موجب استعمال عام و فراوان این مثل و مفهوم آن شده است؟ پاسخ این پرسش برای هر فردی که در این اجتماع زیسته و اندکی از تاریخ آن آگاه باشد، بسیار روشن و آسان است. اما ما قصد داریم با توجه به تاریخ و شرایط اجتماعی ایران در دوره های گوناگون گذشته، تفاوت مفهومی میان این دو روایت را عمیق تر بررسی و تحلیل کنیم.
جامعه ی ضحاک پرور:
همان طور که بر شما روشن است، سبب اقبال مردم به این مصراع، در شرایطِ اجتماعی مشابهی است که مردم ایران در زمان های مختلف در تاریخ این مرز و بوم با آن مواجه بوده اند. مردمی که در طول تاریخ تحتِ ستم اربابان بی مروت و سردمداران بی رعایت، می زیسته اند و گر چه در طی دوران تغییرات و تحولات بسیاری در اوضاع سیاسی شان رخ می نموده اما نابسامانی شرایط زندگی آنها هرگز دچار دگرگونی چندانی نگشته است. استبداد، شاه کلید درکِ علت گرفتاریهای این مردم در طی قرون و اعصار بوده اما آیا این استبداد از طریق قدرتی فرابشری و ماورایی بر این مردم تحمیل می شده یا ریشه هایی درون اجتماعی داشته است؟
حال برای درک این موضوع، تفاوت موجود در مضمونِ دو مصراع پیش گفته را بر می رسیم. یکی از آن دو، راه گریز از وضع موجود را در مردی رها شده می بیند که به آزادی و بینایی رسیده است. فردی از افراد تشکیل دهنده ی همین اجتماع، که امتیازش در آگاهی است. کسی که از رخوت خودبینی و بت پرستی به در آمده و درد را دریافته و در راه رسیدنِ به درمان دلیری کند. در این مصراع، معضل اساسی این جامعه در نفوذ و رواج نگرش مبتنی بر مصالح شخصی، یا به عبارت ساده تر در خودمداری یا خویشتن پرستی ساکنان این اجتماع تشخیص داده می شود. که جلوتر در این باره بیشتر سخن خواهیم گفت. اما روایت دوم که همان روایتِ مشهوره و مورد اقبال این جامعه است، راه نجات را در ظهور موعودی اهورایی می بیند که سر در دامن غیب داشته و به نیروهای ماورای بشری مجهز باشد. تقدیرگرایی، که یکی از ویژگیهای مشهود جامعه ی ایرانی در طی هزاره هاست، در این منظر پیداست. این اعتقاد که هر چه بر سر مردم می رود از اراده و مشیت باری است و اسباب نجات نیز جز بعینه از آن جانب و سمت و سو هویدا نمی گردد. این همان جامعه است که فتوای فقیهانش را در باب این که هر کسی به هر طریقی ولو به زور، بر مسند خلافت تکیه زند و به جبر بر همه ی مدعیان چیره گردد اطاعتش واجب و بیعت با او لازم است را به سادگی و بدون چالش می پذیرد و شهریارانی را که به زور سرنیزه خود را خلیفه ی خداوند می خوانند و بر مسند خلیفه اللهی می نشینند به زمامداری پذیرفته و فرمانشان را گردن می نهد حتی اگر که صدها سال مشیت خداوند برنگردد و جانشینانِ حضرتش در طی این سالیان متمادی از هیچ ظلم و قساوتی ابا نکرده باشند و دینِ مورد نظرش را پایمال نموده باشند. حتی در این اعتقاد چنان پیش می روند که خروج (قیام) بر خلیفه را گناهی نابخشودنی می پندارند و ریختن خون خلیفه را موجبِ نزول بلا بر این ملک می دانند. (و خلفا نیز بر این منظر دامن می زنند که مردم اساساً هیچ حقی در اداره ی این سرزمین چه در حیطه ی نظر و چه در عمل ندارند و خلیفه، هر چه بخواهد به آنها میدهد یا محروم می دارد این دیگر از کرم اوست)
با نگاهی به تاریخچه ی مردم ایران از منظری جامعه شناختی، می توان مبنا و ریشه های آن چه که درباره ی خویش خواهی و خودمداری فرودستان و توده ی مردم و استبداد فرادستان و حاکمان آنها گفتیم را دریافت. البته واژه ی استبداد به آن معنایی که امروزه از آن می فهمیم در اذهان توده ی مردم آن دوران محلی از اعراب نداشته و اساساً به دلیل فقدانِ پارادایمی دیگر در شیوه های حکومت در اندیشه ی متفکران آن روزگار آشکار است که استبداد حاکم چیزی مذموم و نکوهیده به شمار نمی رفته است. شیوه ی حکومت یکه سالاری و پادشاهی یعنی فرمانروایی مطلقه، در نظر علما پسندیده ترین و تنها روش حکمرانی محسوب می شده و تفاوت آرا تنها در فرعیات و جزئیاتی که موجبات تحدید قدرت و تلطیف آن را فراهم می آورده وجود داشته و بر اساس این اختلاف آرا، نام های متفاوتی بر (شیوه ی حکومتی) زمامداری مطلقِ فردی واحد اطلاق می شده: همچون ولایت، امامت، سلطنت، خلافت، امارت و ... تجربه های حکومتی متفاوتی همچون الیگارشی، حاکمیت طبقات ممتاز و اصولاً حکومت مردمی و دموکراسی، آنچنان که در غرب و یونانِ کهن وجود داشته، در ایران هیچگاه ظهور نکرده و لذا تصوری که در اذهان اندیشمندان ایرانی از امر حاکمیت نقش شده بود چیزی جز استبداد مطلقه نبود که مورد پذیرش غالب ایشان بود گرچه در میزان قدرت پادشاه و ایجاد زمینه هایی جهت کنترل و اعمال محدودیت و نظارت بر آن، میان این متفکران اختلافاتی وجود داشت.
همان طور که پیشتر گفتیم اگر اوراق تاریخ این سرزمین را رصد کنیم آن را مشحون از خویشتن بینی و منفعت پرستی مردمان از فقیه و عامی از عالم و جاهل و از خواجه و غلام می بینیم. شرح مفصل تاریخ گزارانه و ردیابی پیشینه و علل و ذکر نمونه ها در این مجمل نمی گنجد و مجالی فراخ تر می طلبد، اما برای آن که مقصود آن بیت بر ما روشن و آشکار شود که: «مردی از خویش برون آید» از کدام واقعیت و یا حقایق تاریخی نشأت گرفته، ناگزیریم که این موضوع را عریان سازیم که مردمان این سرزمین چه سان در گردش تاریخ همچنان سر در خویش فرو کرده بودند و بر ما آن رفت چنان که امروز می بینیم به سرمان آمده و راه نجات جز درمان این درد نیست.
از همان سال های اولیه پس از فوت پیامبر می توان مشاهده نمود که چگونه دین خدا فدای دنیاپرستیِ قدرتمداران واقع گردید و جعل حدیث و تحریف خبر سکه ی رایج شد و حکم و فتوای نادرست و خلاف شرع یکی پس از دیگری، مصالح زمامداران زمان را توسط فقیهانِ جاه طلب و متشرعانِ بی خبر از شرع تأمین می کرد. در همان آغاز کار بنی امیه و یزید بود که نخستین فتوایِ مهم و تأثیرگزار، از طرفِ فقیهان متمایل به دربار صادر شد و پنبه ی خلافت نبی خدا را به کلی رشته کرد. این فتوا، خلیفه ای را که به شمشیر بر مسند نشسته و به جبر؟ بیعت امت را گرفته باشد جایز و مشروع دانست و مخالفت و خروج بر وی را حرام شمرد.
پس از آن نیز همچنان بسیار از فقها و علما، در خدمت سلاطین زمان درآمدند و وظیفه ی تحلیل (حلال ساختن) خون ریختن ها و اعمال غیر شرعی و ناانسانی آنان را فراهم کردند. به عنوان نمونه در دوره ی پس از مغول و پراکندگی حکومت و نبودن قدرتی مرکزی در ایران، استفتائی از جانب خان بخارا تنظیم می شود که طی آن می بایست فقها، بر تکفیر قومی به نام قزاق و ارتداد آنها فتوا دهند تا خانِ مورد نظر بتواند لشکر کشد و آن قوم را از دم تیغ بگذراند و این جنگ و کشتار را مبنایی فقهی بنیان کند. فضل الله بن روزبهان، فقیهِ ما که می داند این قوم اهل طاعت و عبادت و در دایره ی مسلمانی اند گر چه این حکم را امضا می کند اما بر دیگر فقها از باب اعتراض خرده می گیرد که بر کفر این قوم حجتی جز قول خان وجود ندارد و این حکم را از طریق انصاف و دین خارج می داند. پاسخی که شاگرد وی بدو می دهد چنین است: «ما بندگان سر در خط و فرمانیم و سوای سلوک طریق متابعت و خدمت، طریق دیگری نمی دانیم و نمی توانیم».
این ترجیح و غلبه ی مصلحت بر حقیقت، چنان در اعتقاد علمای دین ریشه می دواند که به کلی آنها را تبدیل به آلت دست مقاصد ضدبشریِ زورمندان و سلطه گران می سازد. حال وقتی علمای یک ملت چنین باشند از عوام که خود مقلدان و متابعان کورِ آنان باشند چه توقعی می توان داشت.
یکی دیگر از آرای این فقیهان که سدی در برابرِ حرکت مردم به سمت و سوی دموکراسی و احقاق حقوق بشری خود ایجاد می کند، رأی و فتوای آنان در امر خلافت و ولایت (حکمرانی سیاسی) است. دانشمندان اهل سنت، بخصوص بزرگان اشعری مذهب، چهار رکن برای امامت قایل بودند: اجماع یا جماعت، استخلاف یا تعیین جانشین، شوری و استیلا (غلبه به زور و قدرت). به طور خلاصه باید گفت که فقها برای توجیه خلافت، خلفای اولیه بعد از پیغمبر و حفظ جایگاه آنها مجبور می شدند چیزهایی از جانب خود بر عقاید دینی شان بیفزایند. مثلاً چون انتخاب ابوبکر به واسطه ی تأیید و بیعت عمر با وی انجام گرفت و سپس باقی مردم مجاب به این کار شدند، فقهای اشعری چنین حکم می کنند که حتی اگر یک تن با کسی بیعت کند مشروط بر آن که آن یک نفر صاحب قدرتی بوده و دیگران از وی فرمان برند، و در مقابل آن مخالفت قابل توجهی صورت نگیرد همین برای انعقاد امامت کافی است.
درباره ی مسأله ی شورا نیز گرچه تنها یک بار در تاریخ اسلام این اتفاق افتاد، اما به خاطر اعتبار عمر در نزد اهل سنت، این تبدیل به قانون شرع شد. همچنین در مورد استخلاف یا تعیین جانشین، که کاملاً بر خلاف قواعد مردمسالاری است، به خاطر اعتبار ابوبکر، در فتوای فقها راه یافت. البته کسانی چون غزالی و ابن تیمیه این مسأله را کمی تلطیف کردند و گفتند اگر مردم وصیت ابوبکر در تعیین جانشین و یا نظر شورایی را که عمر برای تعیین جانشین خویش انتخاب کرده بود، نمی پذیرفتند امامت و خلافت عمر و عثمان تحقق نمی یافت. و به این صورت مهم ترین رکن انتخاب خلیفه را اجماع، یعنی رأی مردم دانستند. اما پس از اینها، غالب فقهای اهل سنت، گزینه ی استیلا (یعنی غلبه ی حاکم به زور بر مردم) را در ردیف اجماع، از شروط امامت برشمردند. به هر حال همه ی این احکام، تبدیل به بزرگیترین مانع بر سر راه امت مسلمان در جهت تحقق مردمسالاری شد.
همان طور که ملاحظه کردید، همه ی این موارد تاریخی موجبات به وجود آمدن استبدادی مطلق و بی چون و چرا را در طبقه ی حاکمه فراهم کرد. اما آیا ریشه ی تمام بدبختی ها فقط از اینجاست. تمام آن ظلم و ستمی که در طول تاریخ از طرف حاکمان، چه ترک و مغول و عرب و چه ایرانی بر مردم ما رفته از خیانت تعدادی از علمای دین نشأت گرفته یا این مسأله ریشه های دیگری نیز دارد.
ما در اینجا و در مقالات مرتبط دیگر این وبگاه، نشان خواهیم داد مهم ترین علت و سرچشمه ی بی عدالتی ها و ستمگری ها، از خود مردم، خصوصیات شان و جهل و نادانی شان نسبت به مسائل صورت پذیرفته است. (از جمله رجوع کنید به : درباره ی خودمداری ایرانیان )
در مقاله ی مورد نظر بالا، گفتیم که در ادبیات عرفانی ما یکی از پربسامدترین مضامین که مورد اشارات بسیار قرار می گیرد نفی خودپرستی است. حالا پرسش این است که چرا این همه, عرفای ما به پرهیز از خویشتن بینی و به طور کلی نفی و طرد خود (نفس) دعوت کرده و فقر و فنا را تبلیغ می کردند؟ بدیهی است که مقصود ایشان از نفی خود، مثلاً خودکشی و نابودی جسم نبوده بلکه منظور رهایی از خودپرستی و همه چیز را در منافع شخصی دیدن بوده است. در پاسخ باید گفت اگر که معضلی در دوران مختلف در میان مردم وجود نمی داشته، این بزرگان نیز این همه در رفع آن سخن نمی گفته اند. به همین دلیل می توان اینطور برداشت کرد که، مسأله ی خودمحوری و منفعلت طلبی، به عنوان معضلی بزرگ در طی دوران بین مردم وجود داشته که موجبات فساد و بی اخلاقی و دورشدن از شئون انسانی می شده که عرفای زمان، به عنوان وجدان بیدار جامعه عمل می کرده و مردم را نسبت به خطرات آن هشدار می داده اند.
در مقاله ی خودمداری ایرانیان بیان کردیم که خودمداری پیامدهایی دارد که یکی از آنها استغراق در روزمرگی است. روزمرگی، یعنی فرار از خودشناسی. یعنی گریز از روبرو شدن با ضعفها و نقص های خود و دچار فراموشی گشتن. از طرف دیگر، مردمی که بدون تحقیق، خود را به تقلید از علمای دین می سپارند و تعصب را به جای دانش برمی گزینند در دام خرافه پرستی می افتند. سودجویان و منفعت طلبان از هر طرف دوره شان می کنند و به نام مقدسات دین، آنها را فریب داده و برده و بنده ی خود می کنند. فرقه های گوناگون پیدا می شوند و هر کدام مریدان بسیار می یابند. در حالی که هدف و مقصود نهایی همه ی این مذاهب جعلی تنها یک چیز است. تأمین منافع رهبران و ابداع کنندگان آن مذهب و مسلک.
مردمی که همواره از بین راهها، آسان ترین را یافته و در پی سهل الوصول ترین امور می باشند، همیشه در بدترین شیوه ها گرفتار می گردند. جهل مضاعف آنها موجب می شود حتی حرف خیرخواهان خود را نپذیرند و آنها را بی دین، کافر، مرتد، گبر، زندیق، جاسوس، رافضی، ملحد و .. لقب دهند. چرا که آنها آن اموری را که خود بدان تقدس بخشیدند را قابل نقد و چون و چرا نمی دانند و ورود به بعضی ساحت ها را جزو نقاط ممنوعه و خطوط قرمز می دانند. حال آن که اگر به تاریخ مراجعه کنند می بینند همه ی این مقدسات، مسائلی بودند که پدران شان، بر اثر تلقین گروهی اهل سیاست یا منفعت طلب، آنها را ساخته اند. مسائلی که امروزه به عنوان مقدسات دینی مثلاً اسلامی می شناسیم، بسیاری شان اصلا سرچشمه اسلامی ندارند. یا متعلق به پیش از اسلامند یا گروهی آن را از پیش خود ابداع کرده اند و یا اینکه عده ای به تقلید از غرب یا شرق، بر دین خود افزوده اند. در نوشته های دیگر مثال هایی از این موارد را بیان می کنیم تا موضوع آشکارتر شود.
در پستی دیگر، موضوعاتی را که در آینده بدان خواهیم پرداخت را فهرست کرده و مورد بحث می گذاریم. پاینده باشید..
بنابراین حالا درک می کنیم چرا مردم همواره در انتظار برون آمدن دستی از غیب بوده اند تا بر ستمگریها و رنج ها و بی عدالتیها خاتمه دهد. هیچ کس این توانایی و غیرت را در خود نمی دید که پیش قدم شود و در نخستین گام، خود و عقاید گذشته اش و آموزه های پدرانش را به نقد بکشد. هر کس هم که دلاوری می کرد و اصلاح امور را از خود آغاز می کرد و به سنت های پیرامونش اعتراض می کرد در نظر مردم و دادگاه های اجتماعی مورد اتهام های سخت قرار می گرفت. به همین خاطر مبارزان و مجاهدان، از توده ی مردم، همراه و پشتیبان چندانی نمی یافتند و لذا قیام ها و مبارزات شان همواره به شکست و بدفرجامی می انجامید. مردم منتظر دستی غیبی یا فرشته ای آسمانی بودند که از همه ی عیب ها منزه و پاک باشد، چرا که نمی توانستند این حکم را درمورد برادر، خویشاوند یا همسایه ی خود بپذیرند و بر سخن آنان صحه بگذارند. اینها همه نتایج خودبینی و عافیت طلبی است. آنها انتظار اصلاح امور را دارند اما دست در دست هم نمی گذارند تا به همت و نیروی خویش بر مشکلات غلبه کنند. پس اعتقاد به یک نیروی موهوم غیبی که آمدنش تا ابد به درازا می کشد یعنی تا زمانی که مردم به خودآگاهی برسند برای آنها خوشایندتر است.
در پستی دیگر، موضوعاتی را که در آینده بدان خواهیم پرداخت را فهرست کرده و مورد بحث می گذاریم. پاینده باشید..
مطالب مرتبط با این نوشتار:


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید