۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

استبداد پدرسالار - عوارض و پیامدها

Print Friendly and PDF

index5





در یادداشتهای قبل، از سیر تاریخی خودکامه گی و حکومت های خودکامه در ایران گفتیم. در مقاله ی استبداد پدرسالار و رسم دیرین جوان کشی بحثی را در تحلیل اساطیر ایران و ردیابی ویژگیهای رفتاری قدرت مداران و آسیب شناسی حکومت مبتنی بر پدرسالاری را آغاز کردیم. بنا داریم این سلسله مباحث را به خاطر استقبال شما و نیاز به بیان حقایق، پی گیری کنیم و موضوع ما ریشه شناسی خودکامه گی در جامعه پدرسالار از طریق بازخوانی اساطیر و تاریخ ایران و همچنین تحلیل روانشناختی روابط انسانی در این جامعه و پدیدارها و پیامدهای آن خواهد بود.
همان طور که در بازخوانی داستان رستم و سهراب نشان دادیم نمودهایی از رفتار قدرتمداران در دستگاه استبدادی کهن ایرانی را در خلال آن روایت می توان مشاهده کرد. امروز به تحلیل آن داستان پرداخته و روزهای بعد بازخوانی و تحلیل داستان های دیگر را خواهم آورد.



index3
1- مبنای حرکت های جوامع بشری را، به ظن بسیاری از فلاسفه در خواست معطوف به قدرت باید جست. قدرت اساس و بنیان توسعه و تکاپوی انسان است. برخی از جمله مارکس، ثروت را به جای قدرت، اساس مناسبات انسانی در اجتماع دانسته اند. اما واقعیت آن است که ثروت را باید در زیرمجموعه ی قدرت به حساب آورد. قدرتمدار همواره می کوشد، اعمال خود را در کسب قدرت بیشتر توجیه کند. بوده اند بسیاری از قدرتمداران، که خود را برگزیده ی خداوند و فرستاده ی او دانسته اند. پادشاهان ایرانی خود را بهره مند از فره ی ایزدی می دانسته اند. نخستین کس در میان آنها جمشید بود که سالیان بسیار از آن موهبت الهی برخوردار شد و بر مردم فرمان راند. گرچه گرایش به استبداد و ادعای خدایی، موجب شد در پایان کار، این فره از او برداشته شود. حتی خونخواری مثل ضحاک نیز خود را بی بهره از این عنایات نمی دانست. در بخش های دیگری، به مناسبت ایام نزدیک به فرارسیدن جشن مهرگان، مهم ترین آیین ایرانیان باستان به زودی درباره ی ضحاک سخن بیش از این خواهیم گفت.
چنگیز خان مغول را نیز مردم فرستاده ای از جانب خداوند می دانستند. نزول آن همه بلا و ویرانی بر مردم بسیار گران می آمده، و برای توجیه آن سبعیت و قتل و کشتار متوسل به داستانی شدند که طی آن چنگیزخان چند صباحی در غاری معتکف شده و از ظلمی که حاکمان ایرانی به تاجران مغول که به آن دیار سفر می کردند به درگاه یزدان تضرع و زاری نموده و هاتفی غیبی او را به یورش به ملک ایران فرمان داده و به امدادهای الهی بشارتش فرموده است. حاکم خودکامه، خود را قیم ملت می داند و نقش پدرانه ی خانواده را بر خود می نهد و خود را پدر ملت و مردم و وطن را ناموس خود می شمارد. هیتلر می گفت: من تشخیص داده ام که نفع جهان در این است که نژاد آریا بر آن حکومت کند. به قول اریک فروم منطق سلطه گران این است که می گویند: «من بر تو حکم می رانم چون مصلحت تو را تشخیص می دهم و نفع تو در آن است که بدون مخالفت از من پیروی کنی».
باید اضافه کرد که خودکامه گی تنها در در معرض و همراه با قدرت است که نمود حاد می یابد. بسیاری از مبارزان، که عمری با استبداد جنگیده اند، در حین پیروزی و نشستن بر اریکه ی قدرت، خود تبدیل به خودکامه ای بیرحم تر می گردند و حتی همراهان خود را قتل عام می کنند. نمونه ی آن در جهان معاصر لنین است که پس از قدرت گیری دست به تصفیه ی حزب و جناح خود می زند و جانشینش استالین، همچون جلادی میرغضب، نزدیکانش را به کام مرگ می فرستد. فیدل کاسترو در کوبا، پس از به قدرت رسیدن، مارتا فرید زنی که همرزم و همکار او بود را به زندان و تبعید محکوم می کند و به قول خانم فرید، پس از قدرت گیری چهره ی حقیقی خود را نشان می دهد. لذا افراد را می بایستی با محک نقد در زمانی که قدرتی ندازند سنجید. حتی اگر دم از مبارزه با استبداد و ریشه کنی ظلم و تبعیض بزنند، باید ابتدا اعمال و رابطه ی خود او را با خانواده و اجتماع کوچک پیرامونش سنجید. آیا در جایی که در رأس آن قرار دارد تحمل عقیده ی مخالف را دارد. یا این که حتی فرزند خویش را وادار به پذیرش عقاید و سبک حیات خویش می کند. روسو در کتاب قرارداد اجتماعی آن جا که مبنای حقوق بشر را می چیند اذعان می کند، سعادت امری شخصی است و هیچ کس حق تحمیل سعادت به دیگری را ندارد. مثلا یک پدر نباید آن سعادتی را که مد نظر اوست بر فرزندانش که طور دیگری می اندیشند تحمیل کند. این فرد وقتی به قدرت برسد وظیفه ی اصلاح و تربیت جامعه را برعهده می گیرد و خود را ولی و قیم ملت می پندارد.

images7

2- نتیجه موارد بالا، یعنی توجیه قدرتمداری و استبداد توسط قدرت حاکم، و خود را بهره مند از فره ی الهی و تأییدات ایزدی دانستن یکی دیگر از تبعات استبداد پدرسالار را به ما نشان می دهد: رواج خرافه پرستی. شهریارِ سردمدار به خود جلوه ی خدایی می بخشد و خود را دینِ مطلق و فرمانروای بلامنازع می خواند. هیتلر مدعی بود که آن چه برای جهان آورده فوق ادیان است: «ناسیونال سوسیالیزم برترین شکل مذهب است. هرگز چیزی برتر از آن نیامده است.. کسی که ناسیونال سوسیالیزم را تنها جنبشی سیاسی می شمارد از آن چیز زیادی نمی داند. ناسیونال سوسیالیزم چیزی بیش از یک مذهب است، یعنی اراده ای برای آفرینش ابرمرد.»
در واقع حاکمان مستبد، با رواج اساطیر و خرافات، به تهییج و برانگیختن و شعله ور کردن احساسات مردمی دامن می زنند و خود را در زمره ی قهرمانان و ابرمردان قرار می دهند. قدرت‌طلبان كه از دين جهتِ اعمال قدرت و استبداد بهره مي‌جويند مي‌كوشند دين را در قالب افسانه‌ها و اسطوره‌سازي‌ها فرو برده و واقع‌گرايي و تعقل را از بطن آن بزدايند تا بدين واسطه مردم اسطوره‌پرست را به خرافه‌پرستي كشانده و از اين راه تفكرات خود را بر ذهن و روح مردم اعمال كرده و آنها را از خويش بيگانه و برده‌صفت كنند. بزرگترین حکومتهای خودکامه و فاشیستی، اساس کارشان بر پایه ی باورهای اسطوره ای است. می توان کتابی کامل درباره ی ترویج عقاید اسطوره ای توسط حزب نازی در دوران بین دو جنگ و همچنین حزب فاشیست در ایتالیا نگاشت. آنها کشته شده گان حزب خویش را در جایگاهی برتر از انسانهای معمولی نشان می دادند. حزب، در نظرگاه اینان تقدس می یابد و جایگاهی بالاتر از همه ی امور می یابد. کتاب 1984 اثر جورج اورول، به خوبی این مسائل را آشکار می سازد. او می گوید: از نظر حاکمان، هیچ وفاداری نیست به جز وفاداری به حزب. آن هم تنها یک حزب. حزب آنها. (مثال: حزب رستاخیز) لذت رقابت را از بین می برند.. اگر بخواهی تصوری از آینده داشته باشی همیشه یک پوتین چهره ی انسان را لگد می زند. در واقع پاردایمِ استبداد، تقدس است. تقدس حزب کمونیست در منش و شیوه ی حاکمان روسیه ی استالینی آشکار است. سران حزب خطاناپذیر هستند. آنها برخلاف انسانها بری از خطا و مصون از اشتباه هستند. مقدس سازی در واقع، سدی غیرقابل نفوذ در برابر نقادی و مخالفت ایجاد می کند. تریبون های رسمی که در اختیار دولت است (رادیو، تلویزیون، مطبوعات و ...) در طول شبانه روز در تمام روزهای سال، ابزاری برای تبلیغ نظام و یادآوری عقاید و تقدس باورهای نظام است. (در کتاب 1984، در تمام کوچه ها و خیابان های شهر و در تمام خانه های مردم تلویزیونهایی وجود دارد که هیچ کس قادر نیست آن را خاموش کرده و یا صدای آن را کم کند. این تلویزیونها در تمام ساعات شبانه روز مشغول تبلیغ رژیم و ارائه خبرهای یک جانبه است) هر کس غیر از این بیندیشد، خائن، معاند، برانداز و فاسد لقب می گیرد. مردم تنها در صورتی حق حیات دارند که بردگی را بی چون و چرا و با علاقه و اراده بپذیرند و به زندگی روزمره و وابستگی تمام و کمال به دولت در تمام شئون زندگی خود تن دهند. دیری نمی گذرد که مردم در این جامعه ناخواسته و نادانسته تبدیل به جاسوسان یکدیگر می گردند. با به وجود آوردن فضایی اطلاعاتی و امنیتی، انسان را به دشمن خود تبدیل می کنند. هر کس برای اینکه جایگاه خود را حفظ کند یا برای ترقی و پیشرفت در این جامعه، مجبور می شود دوست یا همسایه یا همکارش را بفروشد. این گونه، حزب حاکم، به تمام اطلاعات و احوال مردم دست می یابد و زمام و افسار آنها را به دست می گیرد.

images6
3- ایجاد و تبلیغ یک دشمن فرضی، از دیگر راهکارهای استبداد است. بسیار از عملکردهای بالا، به این بهانه انجام می گیرد. استراق سمع، دزدیده نظر کردن و زیر نظر داشتن همه چیز به این خاطر انجام می گیرد که دشمن در همه جا در کمین است. تئوری توطئه در همه ی امور به چشم می خورد و برای مبارزه با این دشمن فرضی هزینه های گزافی صورت می پذیرد. مبارزه با این دشمن فرضی و حفظ حزب و نظام مقدس، وظیفه ای انسانی و مقدس شمرده می شود. هدف از جنگ، پیروزی نیست بلکه هدف  تداوم جنگ است. ایجاد نیروهای منظم سرکوب، به بهانه ی همین هدف یعنی مبارزه با دشمن فرضی که در همه حال به فکر ضربه زدن به نظام است صورت می پذیرد. حسن این دشمن فرضی برای نظام خودکامه در این است که هر نقد و مخالفت درونی را متهم به جاسوس دشمن و عامل بیگانه بودن کرده و بدین بهانه سرکوبش می کند. البته ترفند دیگری نیز برای سرکوب مخالف، و توجیه آن در بین مردم وجود دارد. مبتذل نشان دادن هدف و عقاید گروه مخالف و دروغ پراکنی درباره ی آنها و ایجاد ظن فساد و ابتذال مخالفان در برابر پاکی و تقدس نظام. ناپلئون می گوید: «انقلاب تمام شده و اصولش در شخص من متبلور گردیده و بر جای مانده است. حکومت من نماینده ی ملتِ حاکم بر خود است. در مقابل این حاکمیت، مخالفت معنا ندارد.»
آرمان و ایدئولوژی حاکم، نیروی محرکه ی حکومت استبدادی است. حالا این آرمان و ایدئولوژی هر چه که باشد در آن جامعه تبدیل به دین و مذهبی برتر از ادیان و مذاهب دیگر می شود. شهریارِ این نظام در جایگاه خدایی نشسته و حکمش علی الاطلاق، به منزله ی حکم خداوند و مخالفت با آن کفر و زندقه و محاربه با حق تلقی می گردد. ژورنل می گوید: « .. در حقیقت آن نیروی خودخواهی ای که قدرت را به حرکت درمی آورد و آرمانی که قدرت مدعی تحقق بخشیدن بدان است از هم جدایی ناپذیرند. از این رو قدرتمندان بزرگ، خود نمی دانند که آیا مست از وجود خودند یا از ملت خود. آنان می پندارند همه چیز را می دهند در حالی که همه چیز را می گیرند.»
از نظر آنان نادانی قدرت است و رحم و بخشش، ضعف. یک جامعه ی طبقاتی فقط بر اساس فقر و نادانی قابل دوام است. ذهنِ توده تبدیل به ذهن پاکسازی شده، ذهنِ بی تاریخ می شود. نه گذشته ای هست - نه حالی - نه آینده ای. همه چیز توهم یک ذهن بیمار است. افسردگی، بی حالی و ضعف، نتیجه ی نومیدی است. انگیزه ی حیات از نفسِ بی آینده سلب می شود. حاکمان خودمختار، دشمنان قسم خورده ی شادمانی هستند. آنان مردم را به سمت این عقیده سوق می دهند که در این اوضاع شادمانی جرم و گناه است.و بالتبع، دشمنی با جوانان نیز از همین جا نشأت می گیرد. این که ما در تحلیل خود، همه جا حکومت خودمدار را قدرت پدرسالار اطلاق می کنیم و ریشه ی استبداد زده گی را در بیماری جامعه ی پدرسالار می دانیم به این معنی است. وقتی از جوان کشی در جامعه ی ضحاک پرور سخن می رانیم بدیهی است که ما جوان را نماد اصلاح و تغییر و پیر را نماد استبداد معرفی کرده و مقصود ما از جوان و پیر، نسبت سنی نیست. چه بسا جواناني كه در خدمتِ استبدادند و چه بسا سالخوردگاني، كه در ستيزِ با ظلم، جانفشاني‌ها مي‌كنند. به هر روي، نمادِ جوان از طرفي در جامعه‌ي سنتي، سمبلِ تلقيِ عارفانه و عاشقانه از دين در برابرِ نگرشِ رسمي دولتي متشرعي و كاهني قرار دارد كه نماينده‌ي پيرسروري است. جوان خواهانِ شادي، اميد و سرفرازيِ شادمانه است و پير (پدرسالار) خواهانِ ايجادِ اندوه و هراس، بيم از آينده و بي‌تعادلي است تا بدين واسطه، جواني را سركوب كرده و با ايجادِ رخوت و اختناق از تنش و عصيان، پيشگيري كند.


index4
نتیجه و خلاصه: با نگاهی به اسطوره ی رستم و سهراب و ارائه ی برداشتی روانشناسانه و جامعه شناختی از آن به حقایقی از امور و رسوم نادلخواه در جامعه ی کهنسال ایرانی پی می بریم. (البته بدیهی است که نگاه ما ادبی یا زیباشناسانه یا فرهنگی نیست که البته این داستان سرشار از چنین ظرافتها و چنان دلپسندیهاست) به هر حال رسمی که نهاده اند چنین است:

پيشاهنگانِ بيدادگري، دادخواهي را به سود خويش مصادره به مطلوب مي‌كنند و با برپاييِ مظلمه‌هاي دروغين، برائتِ خود و محكوميتِ مخالفِ خود را نمايش مي‌دهند پيش از آنكه در محكمه‌هاي مردمي، مورد قضاوت و دادگري قرار گيرند. آنها به واسطه‌ي اسطوره‌سازي و حماسه‌پردازي از خود و اسلافِ خويش، خود را در جايگاهِ قهرماني و حقانيت قرار داده و مي‌كوشند از خويشتن در نظرِ توده‌ي ملت، محك و معياري جهتِ سنجش حقيقت نمايش دهند. قهرمانانِ اساطيري، خويش را به نژادگي ستوده و به تبار خويش مباهات مي‌كنند يعني بر پدران و نياكان مي‌نازند حال آن كه همانان فرزند خويش را به قربانگاه مي‌فرستند يا اينكه به دستِ خويش خنجر به سينه‌ي پسر فرو مي‌كنند و گر چه كه دانسته مرتكبِ چنين جنايتي مي‌شوند اما آن را به بخت و تقدير نسبت مي‌دهند. آنان از اين بيم دارند كه پسر، پله‌هاي صعود و ترقي را يكي پس از ديگري طي كند و ناگاه در صدد دست‌اندازي بر جايگاه پدر برآيد و يا در قدرت با وي برابري كند و زودا كه او را از تخت به زير افكند. حال آن كه در جامعه‌ي تحت سلطه‌ي او، چنين رسم و دين نهاده‌اند كه كسي را توانِ مخالفت با سخنِ شاه نیست چرا كه حكمِ پدر حكم خداست، و پسر را هرگز، خود فكرِ جانشيني در سر نمي‌آيد. لذا پسر را كه تنها، خواستار رفتن در راهِ خويش است گزيري جز تن دادن به مرگ نيست. حال چون سياووشي در غربت به كام مرگ مي‌رود و چون اسفندياري را در وطن، به چنگال مرگ مي‌سپارند. یا همچو سهرابی را خنجر بر جگر فرو می برند و سپس بر سر و رو می کوبند که وای دلبندم! دریغ فرزندم!

 index

تمام نقل قول ها نقل به مضمون از منابع زیر است:
1984، جورج اورول
تراژدی قدرت در شاهنامه، مصطفی رحیمی، انتشارات نیلوفر، سوم 1376


مطالب مرتبط با این موضوع :


به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر و پیام خود را انتشار دهید

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...