از نخستين كرنش، آدمي زاده شد.... من، انسان، كه خداوندگارِ خود بودم، خدايِ جهان گشتم... ( چگونه انسان بر زمین تسلط یافت و جهانِ پیوسته را تکه تکه کرد و بر هر تکه ای مرزی نهاد! بخوانید..)
![]() |
| مینیاتور موسیقی آفرینش اثر استاد فرشچیان - بیشتر |
آدمي زاده شد، از نخستين كرنش، آدمي زاده شد. نه به شكلِ سوسن و نسترن، كه در هيأتِ يكي گياه درآمدم و پيرامونام، گسترهي خشك و تركخوردهي خاك، آبستنِ حوادث بود. باد و باران در اختيارم نهاده گشت و نطفهي من در مرزهايِ زمين گسترده شد. با رويشِ من جهان روييد و قد كشيد. من، انسان، كه خداوندگارِ خود بودم، خدايِ جهان گشتم. من، آفتاب و جهان، سايهي من..
در نخستين پگاه، بر فرازِ تپهاي روشن نمودار شد. صدايش، شمال تا به جنوب را درنورديد و از شرق تا به غرب، نغمهي كلاماش رقصيدن گرفت. او، به شكلِ رهايي بود و مخاطبانش، هر كدام حلقهاي از پيامش ساختند و در پايشان سلسله افكندند و بندها از بندها زاده شد. چنين بود كه يگانگيِ نامكان را، حصارِ تعابير در هم شكست و از قطعهها و مرزها، جغرافيا پديدار شد و خاكِ غريب، هر يكي نامِ وطن گرفت. هر وطن، مبنايِ تمايز شد و هر انسان در محدودهي جغرافيايِ خويش، در قالبِ شخصيتي فرو رفت. جهانِ سراسر، تكه تكه شد و معنايي تازه يافت. معنايي در گرو هستيِ انسان. هر جغرافيا را اصطلاحي درخور نهاده شد و تفاوتِ زبان، اختلافِ نژاد را دامن زد و اقوام از دلِ آن زبانه كشيد.
آغازِ دامنهها در پهنهي زمين از آنجا بود كه تبر بر پيكر زبان فرود آمد و آن را چندين تكه كرد. تفاوتِ ماهيت، هر يكي را به زاويهي خويش كشيد و سرزمین وطن بيتوتهگاهِ تفرقهانديشان گشت. آن كه صنمي افراشت، جمعيتي بر گردِ خويش گرد آورد و آن كه صنم نداشت خود را صنم انگاشت و بيرقِ خودپرستي در خاكدانِ سينه گماشت.
تفاوت موجب اختلاف و اختلاف افروزنده ی شعله جنگها شد. قوم و نژاد دستاویز برتری و سروری قرار گرفت و آن که خود را نشناخت بنده ی دیگری شد. رنگ پرچم ها، جدایی سرزمین های جغرافیا، در زمینی که پیش از آن، هیچ جنگلی از جنگل دیگر برتر نبود و هر بیابان با دیگری یکسان.. اکنون نقاط زمین بر یکدگر فخرفروشی آغاز می کردند و هر سرزمین زیر قدم های مردان و زنان با سرزمین دیگر و مردان و زنان دیگر سودای تفاوت و تبعیض در سر می پخت. و اینچنین زمینِ سرد و ساکت، به دست انسان و قراولانش فتح گردید. همچون ماه.. همچون تمام فضای لاجوردی بیکران. انسان جهانِ ناممکن ها را به دست خویش گشود اما آیا قادر بود که بر قلب همسایه اش نیز دست یابد؟ چنین بود که پندار رابطه پدیدار شد. به هزار زبان لب به سخن گشود و آن را فرهنگ نام نهاد...
تفاوت موجب اختلاف و اختلاف افروزنده ی شعله جنگها شد. قوم و نژاد دستاویز برتری و سروری قرار گرفت و آن که خود را نشناخت بنده ی دیگری شد. رنگ پرچم ها، جدایی سرزمین های جغرافیا، در زمینی که پیش از آن، هیچ جنگلی از جنگل دیگر برتر نبود و هر بیابان با دیگری یکسان.. اکنون نقاط زمین بر یکدگر فخرفروشی آغاز می کردند و هر سرزمین زیر قدم های مردان و زنان با سرزمین دیگر و مردان و زنان دیگر سودای تفاوت و تبعیض در سر می پخت. و اینچنین زمینِ سرد و ساکت، به دست انسان و قراولانش فتح گردید. همچون ماه.. همچون تمام فضای لاجوردی بیکران. انسان جهانِ ناممکن ها را به دست خویش گشود اما آیا قادر بود که بر قلب همسایه اش نیز دست یابد؟ چنین بود که پندار رابطه پدیدار شد. به هزار زبان لب به سخن گشود و آن را فرهنگ نام نهاد...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید