۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

دردهای ازلی و بغض های شکسته

Print Friendly and PDF



هزار سخن نگفته چنان راه گلو را بسته که نفس ام به شماره می افتد. سینه را خون مردگی هزار زخم عمیق، متورم کرده و بغض های پی در پی راه نفس را بسته است. به دور وبرم که نگاه می کنم دردم افزون می شود. شاید صدای تو، یا آخرین خاطره ی لبخندت در این لحظه های فروپاشی، مرهمی باشد بر زخم هایم. اما آیا هنوز صدایی در فضای خالی شهر، در خلاء این روزها، امکان رها شدن دارد. در هوایی که هر لحظه سنگین تر، شهری که خالی تر، و آسمانی که تیره و وهم آلود و زمینی که از عشق و لبخند بی نشانه تر..

این روزها دیگر عشق ها، از ژرفای دل راهی به زبان نمی یابند. این روزها، عاشقی پنهان و منزوی است. عاشقی را این روزها، دست و پا بسته در قفسی فلزی، زندانی کرده اند و جز بوی سیگار زندان بان، از روزنه ی کوچک دیوار، پرتوی به درون نمی آید.

آن روزها که هنوز سخن گفتن ممکن بود و لبها دوخته و دل ها این گونه سوخته نبود، می گفتی: روزی دوباره ما خانه ی کوچک خود را بر همین خاک درو شده، بر روی این زمین باقی مانده از سرزمین اجدادی بنا می کنیم. دیوارها را به هم می چسبانیم، پنجره ها را رو به خورشید باز می کنیم و کنار لبخندهای تو در آینه های موازی، جشن تولدی دوباره می گیریم. امروز اما، ما دوباره من شده، و هیچ من با من دیگر ما نمی شود و سرزمین ما، انباشته از من های بیشمار است که هیچکدام دیگری را در آغوش نمی گیرد و دست ها در دست ها حلقه نمی شود. دیگر هیچ خانه ای، جای عشق نیست و خلوت من وتو، با هزار چشم نامحرم احاطه شده است. من هستم، تو اما، دور از من، نمی دانم در کجای این گیتی پهناور، با کدام همنشین، آیا حرفی از امید و رهایی.. یا عشق یا هر چه بگویی.. هر چه که تو بگویی و لب های ات ترنم هزار ترانه را دوباره به یاد من آورند..جای تو در نمی دانم کجا، از وقتی که رفته ای، خاطره ات را بر فضای زمین منتشر کرده است. من و هزار حرف نگفته، تنها اندکی هوای تازه، کوچک روزنه ای از امید می جوییم تا بهانه ای کنیم و دریا دریا اشک، از روزهای رفته خاطره کنیم و اگر قفل و زنجیرها کمی مدارا کنند و دست و پای مان یاری کند آغوشی وا کنیم تا اولین کسی که به سراغ مان آمد، بی حرف و حدیث با او ما شویم و آغوش به آغوش ، از آدم های همسایه، از مردمان شهر فرومرده، از من های بی شمار این سرزمین سوخته، دوباره زنجیره ای بسازیم سخت تر از زنجیرهای آهنی، که دیگر  هیچ کس نتواند از خلوت ما، از تک تک من ها، گلوله ای بسازد و قلب تو را نشانه کند. چرا که دیگر، یکی از ما همه ی ماست و کسی نمی تواند دیگر لب های تو را بدوزد چرا که دست ما در دست هم است. تا کسی دیگر نتواند حتی اگر که بخواهد..

می شود آیا که تو از نمی دانم کجا دوباره برگردی، به این شهر شکسته، شادی و امید بیاوری و سینی سینی در سر چارراهها شربت عشق به مردم تعارف کنی، برای همه دست تکان دهی: چه دوست چه دشمن، چه موافق چه مخالف، چه با ما چه بر ما، و با لبهای جدا از هم، دوباره زبان وا کنی و بگویی تمام شد. دیگر تمام شد. ما کار خود را کردیم.. حالا دیگر نوبت شماست..


به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر و پیام خود را انتشار دهید

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...