۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

استبداد پدرسالار و رسم دیرین جوان کشی

Print Friendly and PDF

یکی از ویژگی های نظام های استبدادی جوان کشی است. در ایران، پیشینه ی چنین حکومت هایی که مبتنی بر پدرسالاری است به زمان آریایی ها برمی گردد. در اسطوره های ایرانی فردی چون ضحاک، برای حفظ سلطنت جوانان را کشته و مغز سر آنها را خوراک مارهای برآمده از کتفش می کند و شاهان دیگر حتی تا جایی پیش رفته که فرزند خویش را سر می برند. فرزندکشی در شاهنامه فردوسی نماد قدرتمندیِ نظام استبداد مطلقه در برابر اصلاح طلبی است.  کیکاووس، فرزندش سهراب را در مسلخ رها می کند، گشتاسب، حکم قتل فرزندش را می دهد و از همه شرم آورتر، رستم است که به دست خویش خنجر بر پهلوی فرزندش فرو می آورد. 





فرجامِ سه جوان در شاهنامه به هم نزدیک است و چنین رقم خورده که  هر سه را پدران شان قربان کنند. یکی به توطئه ی پدر از میان برداشته می شود، دیگری در جدالِ با پدر به واسطه ی دشمن کشته می شود و تراژیک و غمبارترینِ آنها مرگ سهراب است که خود به ضرب شمشیر پدر تسلیمِ مرگ می شود.
تقدیرِ هر سه جوان در دستگاه کهانت پدرسالار رقم می خورد و رسمِ گجسته ی جوان کشی را بر پهنه ی این مرزبوم میراث می نهد. این، همان یادگاری است که نژادگرایان آریایی، پس از چیرگی بر فلات ایران، در این سرزمین بر جای می نهند. در اساطیری که از این قوم نقل شده و در طی زمان به ما رسیده، بازتاب این رسم شوم را در سطر به سطر حوادث این مرزبوم مشاهده می کنیم. ما در این نوشتار از مرگ تراژیک سهراب به دست پدر آغاز کرده، و در یادداشتهای بعدی، با مرور اساطیر دیگر، پرده از شیوه ی نامبارک دستگاه پدرسالار برمی داریم که عمری به درازای تاریخ و اثری به اندازه ی رنج امروزین ملتی ستمدیده بر جای گذاشته است.

 رستم، پهلوان نامدار ایرانی، یاریگر و تحت خدمتِ شهنشاهانِ کیانی و از جمله سپهسالارِ دستگاه سلطنتِ استبدادی کاووس شاه است. کاووس شاهی خودسر، تندخود و جاه طلب است که حتی آرزویِ دست یافتن به آسمان را به سر دارد. نابخردی، او را بسیار به مخاطره می افکند و دلاوری وفادار چون رستم در هنگام گرفتاری و بلا اسبِ توسن رانده و به نجاتش می شتابد. از آن جمله اسیر شدنِ کاووس شاه و لشکریانش در مازندران به دست ارژنگ، شاه مازندران و جادوی دیو سپید است. شاهِ نابخرد، به رغمِ پند زال فرزانه آهنگِ فتح مازندران می کند و در آن دیار گرفتار شده و به جادوی دیو سپید او و لشکریانش کور و اسیر می گردند جز یک تن که خبرِ واقعه بر رستم می برد. (پا: خاندانِ سام از دلیران و یلانِ سیستان اند. ایشان در فرمانِ شهریاران کیانی و به گاهِ مخاطرات، رهاننده ی ایران و ایرانیان هستند. ) زال، پدر رستم او را به رفتن و جانفشانی برای نجات شاه ایران ترغیب می کند و رستم چنین پاسخش می دهد:
          تن و جان فدای سپهبد کنم      طلسم دل جادوان بشکنم
سپس رخش را زین کرده و ببربیان بر تن می کند و به سمت مازندران می تازد و شاه و لشکریانش را نجات می بخشد. دیگر بار نیز که سودای جهانگیری در سر کاووس شاه افتاد و پس از چندین پیرزوی به دست شاه هاماوران گرفتار گشت و ملک ایران به دست افراسیاب،   شاه توران زمین افتاد، رستم به هاماوران رفته، کاووس را به همراه سودابه، دخت شاه هاماوران که به ازدواج کاووس درآمده بود به ایران بازآورد و به همراه پهلوانان، افراسیاب را از ایران براند. چنین است که رستم را همواره در برابرِ دستگاه قدرتمدارِ استبدادی کاووس، فرمانبر و تسلیم می یابیم و معدود دفعاتی است که در برابر فرمانِ شاه مقاومتی از او می بینیم که نخستین بار در جریانِ فتنه ی سهراب است.

آغاز نزاع:
سهراب، نوجوانی دوازده ساله، لشکری از تورانیان فراهم می آورد و به سودای دگرگون ساختنِ کار جهان بر ایران و شهریار آن یعنی کاووس می تازد. انگیزه ی سهراب از لشکرکشی به ایران در شاهنامه از قول وی چنین روایت می شود که:
            کنون من ز ترکان و جنگاوران            فراز آورم لشکری بی کران
            برانگیزم از گاه، کاووس    را               از ایران ببرم پی طوس  را
            به رستم دهم تخت و گرز و کلاه          نشانمش بر گاه کاووس شاه
            از ایران به توران شوم جنگجوی           ابا شاه روی اندر آرم به روی
            بگیرم سر تخت افراسیاب                   سر نیزه بگذارم از آفتاب
جوانی وشور تغییر، همراهانِ سهراب در این عزمِ انقلابی هستند.

سهراب بر ایران می تازد. او گرچه هیچگاه پدرش رستم را ندیده  اما خود را از تخمه ی رستم و ایرانی می داند. او خسته از استبداد پادشاهان چه ایرانی و چه تورانی است. عزم او در راه تغییر جهان با هدف پایین کشیدن کاووس از تخت ایران و افراسیاب از شاهی توران است و بنا دارد پدرش را بر تخت ایران بنشاند و خود تاج سلطنت تورانشهر بر سر نهد. آری. او در پندار و اوهام خویش یعنی اصلاح زمانه غرق است. بی خبر از آن که پدرش رستم چندان مانند او نمی اندیشد و خود را تسلیم استبداد کاووس شاهی کرده است.
به هر حال او در مرز ایران به دژ سپید می رسد و به واسطه ی خردمندی و دلاوری شیر زنی به نام گردآفرید قادر به گذشتن از مرز نمی شود و همانجا در نبردی نافرجام گرفتار می گردد.

از آن سو، کاووس شاه که خبر یورش سپاه سهراب را به مرز ایران می شنود مانند همیشه پیکی بر رستم می فرستد که بیا ایران در خطر است و جز تو کیست که در مقابل دشمن بایستد. جالب اینجاست که همیشه رهاننده ملک و مملکت از خطر دشمنان یک نفر است. از خاندان زال، دلاوران سیستان، یک تن یا به جنگ تن به تن یا به دلاوری مقابل سپاه دشمن، ایران را از خطر می رهاند. این موضوع قابل کنکاشی است چرا که در تاریخ ایران مشاهده می کنیم که مردم همواره در انتظار یک منجی به سر می برند که آنها را از خطر و بدبختی برهاند. همواره نه به نیروی اتحاد و اجتماع خویش که به دلاوریهای شخصی یک جوانمرد دل بسته و اتکا می کنند و همواره در جستجوی فردی هستند که با اعتماد به او، زمامداری عقل و جان و ناموس خویش را به او سپرده و خود را از سختی تفکر و جهاد با بدیها برهانند. به این موضوع در یادداشتهای دیگر خواهیم پرداخت.

چون نامه ی کاووس به دست رستم می رسد که در آن آمده جوانی دلاور از سرزمین توران با سپاهی به ایران حمله کرده و ارتش ایران از هیبت او به لرز افتاده و شاه چنان درمانده شده، رستم را از این خنده می گیرد و با گیو می گوید که او نیز از دختر شاه سمنگان پسری دارد که هنوز طفل است و از دهانش بوی شیر می آید. جالب است که وقتی با رستم از دلاوریهای سهراب می گویند و خطری که برای ارتش و تمامیت ارضی ایران به وجود آورده، رستم به یاد فرزند خود می افتد که گرچه هیچگاه او را ندیده اما مهر پدری را از یاد نبرده و برای مادرش زر و سیم فرستاده و با نامه نگاریها از حال او باخبر است. وقتی شاه ایران، رستم را به جنگ با سهراب می خواند و با اینکه تأکید کرده که به هیچ وجه درنگ نکنند و به گیو فرموده اگر شب به زابل رسیده و خبر را به رستم رسانده صبح، بدون استراحت و درنگ با هم رهسپار شوند که خطر بزرگی در کمین ایران و ایرانیان است. در اینجا برای نخستین بار رستم را در برابر فرمان صریح شاه، اهل درنگ و تعلل می بینیم. او به گیو می گوید بیا امروز را بنوشیم و خوش باشیم :
                 بباشیم یک روز و دم برزنیم         یکی بر لب خشک نم برزنیم
                    از آن پس گراییم نزدیک شاه       به گردان ایران نماییم راه
اگر بیان فردوسی را در شاهنامه بشناسیم، می دانیم که او شاعری نکته پرداز است که در لابلای روایت داستان ظرایفی ژرف را می گنجاند که از پند و اندرز عرفانی گرفته تا تحلیلهای اجتماعی و سیاسی به دست ما می دهند. در اینجا نیز تعلل رستم در برابر فرمان شاه خالی از علت نیست. رستم در این لحظه از زندگی خویش در برابر چالشی عظیم قرار می گیرد. پیکاری از جانب دو جناح، که هر دو در روح و روان وی جایگاهی عمیق دارند. او بی دلیل در هنگام خواندن دلاوری سهراب، به یاد فرزند خویش نمی افتد و احساس پدرانه از درون او را مورد نهیب می سازد که سهراب همان فرزند اوست. در سوی دیگر فرمان دستگاه استبدادی است که رستم خود را و عمر خود را وقف به بار نشاندن و استحکام آن کرده است. رستم اگر که فرمانگذار تاج و تخت شاهی است، این راه را به اکراه و اجبار نرفته وانگهی کیست که بتواند رستم را وادار به انجام کاری بکند. رستم، خود یکی از ستونهای استبداد کیانی است. او حکومت پادشاهی را بهترین شیوه برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران می داند. فرزند زال است و برخوردار از تربیت او و مؤمن به نظام پدرسالار. یادمان هست که هنگامی که شاه ایران به دست شاه مازندران اسیر شد، زال رستم را فراخواند و به او گفت:
                        که شاه جهان در دم اژدهاست        به ایرانیان بر چه مایه بلاست
                        کنون کرد باید ترا رخش زین         بخواهی به تیغ جهانبخش کین
                        همانا که از بهر این روزگار         ترا پرورانید پروردگار

آری رستم این گونه پرورش یافته که همواره در خدمت و فرمان پادشاه باشد و از خواست و اندیشه و جان خویش در برابر نظام دست بشوید. اما اینجا، فرزند خویش را در قربانگاه نظام پدرسالار می بیند و تاج و تختی که او به دست خویش حفظ کرده در برابر فرزند او و ثمره ی دیگر حیات او قرار گرفته و انتخاب هر کدام، به منزله ی طرد و نابودی آن دیگری است. لذا این تعلل بی سبب نیست. این میگساری ناهنگام، در حقیقت نمایانگر تألم عظیم روحی است که بر جان رستم افتاده و جز به باده، مرد دلاور نخواهد توانست رنج بزرگ را در خود فرو برد.
اما این میگساری نه یک روز که سه شبانه روز به طول انجامید و هر دم چشم گیو در رستم می رفت که حالاست که عزم رفتن کند، می دید که رستم دست فرابرده و جام لبریز دیگری را سر گشاده و پیاله پشت پیاله چنان او را در بیخودی فرو برده که شاه و کشور و فرمان در یادش نمانده است. گیو نمی دانست که چه غوغایی در ضمیر رستم، از درد فرزند برپاست و این باده خواری بی موقع، حکایتگر اندوهی کمرشکن است. به روز چهارم که رسید دیگر گیو شرم و خودداری را کنار گذاشت و با نزاکت خطاب به رستم گفت تو که کاووس را می شناسی، فردی تندخو، بی ملاحظه و آتشین مزاج است. من هنگام آمدن حال او را دیده ام که از بیم خطر خواب و خوراک نداشته و دلش پرآشوب است. تأخیر ما او را به خشم می آرد و بیم دارم کار ناصوابی از او سر بزند. رستم، گیو را دلداری می دهد که کسی را جرأت خشم گرفتن بر ما نیست و از آن تشویش مدار. سپس دستور می دهد که زین و برگ رفتن را آماده کنند و بر طبل رزم بکوبند. به راه می افتند و چون به دربار رسیده به نزد کاووس می روند و بر او سجده می برند او حتی به رستم نگاه نمی کند و شرم و حیا را کنار نهاده بر سر گیو فریاد می زند :
            که رستم که باشد که فرمان من                     کند پست و پیچد ز پیمان من
            بگیر و ببر زنده بر دار کن                             وزو نیز با من مگردان سخن

گیو از سخن شاه حیرت می کند و شاه را ملامت می کند که سزا نبود با رستم این گونه سخن بگویی. سپس در میان حیرت فرماندهان و سرداران، شاه به طوس فرمان می دهد که هر دوشان را بر دار کن. طوس برخاست و دست رستم را گرفت تا او را بیرون ببرد که نزاع بالا نگیرد، اما رستم دستش را رها کرد و خشمگین خطاب به شاه نعره برآورد که اینچنین تکتازی نکن که:
            همه کارت از یکدگر بدتر است                        تو را شهریاری نه اندر خور است
و گفت اگر مردی سهراب را بر دار کن که اینچنین لرزه بر اندام سپاه تو وارد آورده، سپس برآشفته کاخ را ترک کرد و بر رخش نشست غرولند کنان:
            چو خشم آورم شاه کاووس کیست                    چرا دست یازد به من طوس کیست
            زمین بنده و رخش گاه من است                     نگین گرز و مغفر کلاه من است
            سر نیزه و تیغ یار منند                                 دو بازو و دل شهریار منند

سپس خطاب به سرداران گفت: چون که سهراب بیاید از مرد و زن، خرد و جوان باقی نگذارد.. ما که رفتیم، شما چاره ی کار خود کنید.
همان طور که می بینیم، تردیدهای رستم در قرار گرفتن مقابل سهراب، بار دیگر خود را نشان می دهد و این امر نه از ترس، که از تشویش روبرو شدن با فرزند است. در ضمیر ناخودآگاه او غوغایی به پاست گر چه رستم می کوشد از این آشوب درونی چیزی را بروز ندهد و حتی تلاش می کند این چالش سخت، از مرز ناخودآگاه بیرون نجهد و در ساحت فکر و پندارش راه نیابد. اما قدرت این موضوع، یعنی رابطه ی خونی، و این که فرزندش پسر است و پسر در دستگاه پدرسالار که بیش از هرچیز بر پایه ی پدرتباری و تداوم نسل استوار است از ارزشی والا برخوردار است، باعث می شود گهگاه اعمالی از رستم سر بزند که راز این تشویش درونی را برملا می سازد. بالاخره سرداران، گودرز را برای پادرمیانی به سراغ شاه فرستادند و او، شاه را اندرز گفت و از جانفشانیهای رستم برای کاووس شاه به یاد وی آورد و اضافه کرد که اگر رستم برود که را داری که در مقابل سهراب بایستد و کشور و تاج و تخت در خطر فروپاشی است و از این قبیل سخن در گوش شاه خواند. شاه، از بیم سقوط از قدرت عقلش برگشت و بر نابخردی اش گواهی داد و به گودرز گفت برو و رستم را بازگردان و به او بگو، تندی جزو خلق و خوی من است و شاه خردمند بر خشمش مهار باید زند برو و خشم او را بنشان و بازش گردان.
گودرز با تنی چند از سواران در پی رستم روانه شد و همین سخنان را بگفتند اما خشم رستم همچنان باقی بود که رستم چه باکی از کاووس و مانند او دارد این اوست که به من نیازمند است و زیر بار نرفت. گودرز که فردی فرزانه و با تجربه بود از در دیگری وارد شد و به او گفت چون تو بروی در ذهن مردمان این پندار قوت گیرد که رستم از ترس سهراب گریزان شد و چون یلی مانند رستم فرار کند ما را چه جای ایستادگی و مقاومت و چنین شود که مردمان کشور را بدون مقاومت به دشمن دهند و ایران از دست برود. با این سخنان دل رستم نرم شد و از بیم آنکه به بزدلی و گریختن متهم شود به دربار بازگشت.

همه ی این حوادث را اگر از منظر روانشناختی نگاه کنیم، وجهی نمادین می یابند که نمود تردیدهای درونی رستم در مواجهه با فرزند که در صدد اصلاح و انقلاب است به شمار می روند. رستم برای حفظ نظام پدرشاهی مجبور است از فرزند خویش نیز بگذرد. هنگامی که او راضی می شود به دربار کاووس شاه برگردد، نشانگر این است که او بر تردیدهایش غلبه کرده و باز هم خدمت به نظام را بر دلبستگی های خود مقدم می دارد و پس از این دیگر رستم تردیدی به دل راه نمی دهد و در این راه تعلل نمی ورزد. حالا دیگر او می داند که باید در برابر فرزند عصیانگرش بایستد و فتنه ی قیام او را خاموش سازد.
در این داستان، اگر بخواهیم اندیشه ی فردوسی را دریابیم و با توجه به شیوه ی بیان او در شاهنامه و روزگار و جغرافیای دوران حیات او، نقطه نظر او را در این داستان کشف کنیم، باید گفت: سهراب نماد جوانی و شور تغییر و دگردیسی و سمبل طغیان در برابر نظام پدرشاهی با اعتقاد به انقلاب در وضعیت سیاسی حاکم بر روزگار و اصلاحات است. سهراب، آنچنان در اشتیاق و آرزوی خویش فرو می رود که عقلانیت را یکسره به کناری نهاده و شور و احساسات را فراروی خویش می نهد. او نمی داند که دستگاه استبداد پدرسالار با تجربه ی تاریخی خود در موضع قدرت، به این راحتی تسلیم اراده ی پرشور جوانان نمی گردد و برای حفظ ارکان قدرت خود بهای سنگینی را بر همگان تحمیل می کند. فرزندکشی، یکی از آن مواردی است که نظام خودمحور و تمام خواه، بر افراد تحت امر خویش فرمان می کند.





نبرد نهایی:
در لشکر سهراب فردی وجود دارد که رستم را می شناسد. داییِ سهراب! برادر مادرش، فردی سالخورده میان جوانان و تنها کسی که می تواند و در واقع از طرف مادر سهراب مأموریت دارد که رستم را به او بشناساند. چرا که افراسیاب، همه جور تدبیری اندیشیده که این دو یکدیگر را بازنشناسند تا شر هر دو را به دست یکدیگر دفع کند. اما این فرد به طور اتفاقی، هنگامی که رستم به شکل ناشناس برای جاسوسی به خرگاه دشمن می رود، توسط مشت او کشته می شود. رستم خود نمی داند که تنها فردی که می توانسته فرزندش را به او معرفی کند کشته است.

از منظری دیگر، اگر بخواهیم تحلیل روانشناختی خویش را دنبال کنیم باید بگوییم که رستم، از همان هنگام که بر تردیدش غلبه یافته و به دربار کاووس برمی گردد، تمام علائم و نشانه هایی که می تواند به او یادآوری کند که سهراب همان فرزند اوست را از میان برمی دارد. او بر احساسات خویش ظفر یافته و علیرغم اینکه ناخودآگاهش همواره بر او تلنگر می زده که بهوش باش، آن که در برابرش شمشیر کشیده ای فرزند توست، اما او طوری وانمود می کند که نه اصلا خبری نیست. فرزند!؟ این حرفها چیست؟ و هیچ کس از راز درونش مطلع نیست. در این صورت می تواند پس از اتفاق هیاهو کند که وای چه بر سرم رفته است.

از آن سو سهراب، برای یافتن پدر خود را به آب و آتش می زند. اما هیچ کس به او کمکی نمی کند. دو لشکر در مقابل هم صف آرایی می کنند. سهراب از یافتن پدر نومید می شود اما رستم از این دست مسائل فارغ است. او با خود کنار آمده و بر تشویش هایش غلبه کرده است. به هر حال بر طبق رسم قدیم، دو پهلوان از دو طرف درگیر، برای مبارزه ی تن به تن داوطلب می گردند. هر کدام از این دو که پیروز شود نشانگر پیروزی سپاهیان اوست. و بدین صورت از خونریزی های بسیار جلوگیری می شود. از قبل معلوم است که این دو تن چه کسانی هستند: پدر و فرزند، تن به تن، چشم در چشم مقابل یکدیگر می ایستند.
سهراب به دلش می رود که آن که در برابرش بازو سفت کرده رستم است. اما رستم انکار می کند. بالاخره با هم درگیر می شوند. بار اول سهراب رستم را بر زمین می افکند، و خنجر می کشد تا کارش را بسازد. اما رستم فریبش می دهد که رسم ما این است که در بار اول، نمی کشیم. سهراب که در دلش ترحمی نسبت به پدر ناشناخته احساس می کند، دست می کشد. اما پس از درگیری دوم وقتی رستم سهراب را بر زمین می افگند:

              سبک تیغ تیز از میان برکشید          بر شیر بیدار دل   بردرید

سهراب در خون می غلتد و در حالی که خنجر پدر در سینه اش فرو رفته و صورت خیس از عرق پدر پیش چشمش قرار دارد  شکوه می کند که این بلا از من به خودم رسیده چرا که نشان هایی که مادرم از پدر داده بود را در تو می یافتم و این مرا بر سر مهر می آورد. و با عث شد فریب تو را بخورم. اما این را بدان که:

   
               زمانه به خون تو تشنه شود                    بر اندام تو موی دشنه شود
              کنون گر تو در آب ماهی شوی           وگر چون شب اندر سیاهی شوی
              وگر چون ستاره شوی بر سپهر             ببری ز روی زمین پاک مهر
              بخواهد هم از تو پدر کین من               چو بیند که خشت است بالین من
              از این نامداران گردنکشان                   کسی هم برد سوی رستم نشان

در اینجاست که رستم خاک بر سر می ریزد که دستش به خون جگرگوشه آلوده شده و خنجر بر پهلوی فرزند خویش فرود آورده است. همچون شکست خورده به سپاه خویش می رود و هر که او را می بیند می پندارد که او خنجر خورده است. روشن است که اینها گناه رستم را نمی شوید چرا که بازنشناختن فرزند، بر آدمی واجد دلایل دیگری است. که فردوسی آشکارا آن را بیان می کند:
           جهانا شگفتی ز کردار توست      هم از تو شکسته هم از تو درست
           از این دو یکی را نجنبید مهر      خرد دور بود مهر ننمود چهر
            همی بچه را باز داند ستور         چه ماهی به دریا چه در دشت گور
           نداند همی مردم از رنج و آز       یکی دشمنی را ز فرزند باز

اما  از آن سوی سهراب به هر دری می زند. حتی به رستم پیشنهاد می کند که دست از مقابله بدارند و این کار را به دو نفر دیگر محول کنند و خود بزمی بیارایند. اما رستم این پیشنهاد را نیز نمی پذیرد. او خوب می داند که مصالحه در اینجا چه معنی ای دارد. او آمده تا فرزندش را قربانی کند. بقای حکومت پدرسالار در هنگامه ی شورش و طغیان بر جوان کشی است. چرا که آنها می توانند چنان پایه های این حکومت را سست کنند و طرحی نو دراندازند که به منزله ی پایان قدرت پدرسالار تلقی شود. چیزی که شهریار استبداد هرگز بدان تن نمی دهد. قدرت برای او همچون هوایی برای تنفس است. علاوه بر این، او برای بقای حکومت چنان دستش به فساد و خون آلوده شده که دیگر حتی اگر بخواهد مفری برای او وجود ندارد. او دیگر نمی تواند به زندگی همچون مردمان عادی برگردد، زیرا کینه های مردمان ستمدیده، آه و ناله های مادران داغدار، و فریاد انتقام جوانان برای خونخواهی برادرانشان، به او اجازه ی بازگشت به گذشته را نمی دهد. و 
او هرگز حاضر نیست تاوان اعمالش را بپردازد، چون از حدود و ثغور اعمال خویش و تاوان آن مطلع است.

جیره خواران استبداد می دانند که در برابر شهریار، راهی برای بازگشت به خود ندارند. رستم می داند که کاووس شاه حتی در وقت لزوم، خون فرزند خویش را نیز برای حفظ قدرت می ریزد. چنان که با سیاوش همین کار را می کند. چه رسد به فرزند سپهسالارش. پس دیگر رستم چه شانسی برای حفظ جان فرزند خویش دارد.

رسم جوان کشی، چنان که در شاهنامه و اساطیر ایرانی شاهدیم در تاریخ ایران سنگ بنای استبدادی دیرپا را بنیان می نهد. بر خلاف اساطیر یونان که مشحون از پدرکشی و چیرگی اصلاحات بر استبداد است، اما در ایران سلطه ی شاهان روز به روز افزوده می گردد و از زمان آریامردان و شهریاران شان این سنت بنیان نهاده می شود. چنان که کسی مانند ضحاک، بنیان حفظ سلطنتش را در قربانی کردن جوانان می یابد و هر روز جوانی را می کشد و مغز سرش را برداشته به دو ماری که از دو کتفش رسته می خوراند. در این اسطوره، به زیباترین بیان، فردوسی، روند سازوکار نظامهای خودمدار و سلطنت مطلقه را می نمایاند که به واسطه ی نابود کردن جوانان و به ویژه از میان بردن تفکر در آنان با تمثیل زیبای برداشتن مغز از سرشان، بقای نظام حکومتی خویش را تضمین می کنند. تا این که فردی همچون کاوه از میان توده ی مردم برخیزد و غیرت آنان را بجنباند که فریدونی باید تا ظلم ظالم را خاتمه دهد و فرزندان ما را از قربانی شدن در این حکومت فاسد برهاند. و همواره مردم نیازمند فریدونی هستند تا بیاید و حق شان را از ظالم بستاند و به دست آنها بدهد. در یادداشت های بعد از این اسطوره ها بیشتر خواهم گفت.. پس تا آن زمان منتظر نظرات شما هستم!



به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر و پیام خود را انتشار دهید

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...