اسلحهاي در دستانم
اسلحهاي در برابرم
اين سو
لميده كودكم در قنداق
آن سو
چشمان چو كاسهي خون
نشسته خيره به بي سو
برادرم
از شهري كه ساكنش بوديم
جز تلي از خاشاك
و بوي هر جا بلندِ دود
و صدايِ آتش و سوختن
باقي نيست
آن روزها
كه تو ميآمدي آرام
و از بلنديها
چهرهي گلگونت پيدا ميشد
صداي ترانه از اتاقِ من
و بويِ چاي تازه
كنارِ لبخند مادرم
از خانه امروز
جز چند لباسِ سوخته
بر بندِ رخت
چيزي نمانده به جا ديگر
اسلحهاي در دستانم
و گلولهاي در كمرم
اين سو
خاكسترِ خاطراتِ قديمي
آن سو
شعلههاي حريق
و دفترچههاي نيمسوختهي شعر
يادت هست
ميگفتي
روزي
اين دانهها كه ميكاريم
در باغچهي كوچكمان
گل ميدهند و اميد
و خانه سبز ميشود
از حضور دوبارهي عشق؟
يادت هست
دستت
كه ميرميد از ميانِ انگشتانم
و همچنان
باورِ كوچكم
ايمانم
سر ميخورد چو دانههايِ عرق
و ميچكيد و فرو ميريخت
از كناره های سرخ صورتم
حالا كنارِ من
بهتِ عظيمِ مادرم
و نگاهِ غريب برادرم
كه شعر و حقيقت
چگونه مدركِ جرم ميشود
و عشقِ نگاهِ تو
بهانهي
گلوله خوردنِ من
اسلحهاي در دستانم
دردي گران بر جگرم
اين سو
هزار فكر پريشان
در خوابِ كودكم
آن سو
هزار بغضِ گرانبار
در قلبِ مادرش
(آن روزها
برادرم لباسِ سبز ميپوشيد
و پرچمِ صلح
به بازو ميبست
و شب هنگام
صداي خنده و فلسفهبافي
از اتاقِ جوانان
بر پا بود
و مادرم
سينيِ پر چاي در دستانش
ذكر و دعا
ميانِ خنده و لبهايش
و رنج و اضطراب
لابلاي چينِ ابروهايش
امروز
برادرم را
با پرچمِ سپيدِ صلحاش
حلقآويز كردهاند
و مادرم
لب های خشکش
زندان بان هزار بغض ونفرین شد
يادت هست ميگفتي
اي كاش به راه پدر ميرفتي
و با خنده ميگفتم
تو به سكوت و تسليم ميگويي راه؟
اي كاش به راه پدر رفته بوديم
يعني به نرفتن
و امروز
دستِ كم باورِ كوچكي
ايماني
هر چند افسرده و موهوم
با ما بود
و يك خانواده
و چند دفترِ شعر
امروز با ما بود
گلولهاي در جگرم
و مرگي فراگير
در همه سويِ نگاهم
شهري كه روزي ساكنش بوديم
از خنده و بازي كودكان
تهي شده است
و برج و باروهايش
در آتشِ حريق
ميسوزد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
نظر و پیام خود را انتشار دهید