۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

مناجات با آفریدگار - 1

Print Friendly and PDF



پروردگارا!

ما را دانشی عنایت فرما که به واسطه ی روشنایی آن، راهی پرپیچ و خم و بس تاریک، پر از وسوسه های دلفریب و ظواهر پرتناقض که در پیش رو داریم را به سلامت درنوردیم. چنان دانشی که از پرتو آن بصیرت مان افزون گردد چنان که در آینه ی حقیقت نما، چشمان مان نتواند ظاهرِ زیبا و فریبنده ای را حجاب و پوشش باطنِ فاسد و پوسیده ای قرار دهد.
نوری در دل هایمان قرار ده که هرگز دروغی که منافع ما را تعجیل می بخشد بر حقیقتی که ما را زیانکار می کند ترجیح ندهیم.  

خداوندگار! در دلهای ما چنان ایمانی پدید آر که هرگز بر زبان ناوریم آن چه را که از حقیقت عاری است و هرگز پنهان نسازیم حقیقتی را تنها به این بهانه که ابرازش ما را به مصیبت و دردسر افکند.
ای پروردگار! بنیان جهان بر ظلم استقرار یافته و تاریکیِ بدی بر اطراف و اکناف زمین سایه گسترده است. سر هر رشته ای را که در این عالم می گیرم انتهای هیچکدام شان به عدل نمی رسد. عقل من قاصر و مقصود بسیار بعید و ناپیداست.
حقیقت تو در همه جا جاری است و هر ریسمانی به تو ختم می شود و هیچ چیزی در دنیاها نیست جز آن که ابتدا و انتها در تو می یابد پس چگونه است که اینگونه مخفی و ناپدیداری. چشم من کم سو و حقیقت وجود تو پرتلألو و نورانی است.

ای صاحب هر بدایت و نهایت! در این سرگشتگی تنها تو می توانی با چیزی هر چند کوچک، چشمان ما را به حقیقت و وجود روشن گردانی و از بیغوله های گمشدگی و دوراهیهای شک و بدگمانی رهایی  بخشی.

ای باشنده و بخشنده! به هر سو که چشم می گردانم، تیری زخم زننده و نیشی جگربرنده جان و روحم را می خلد. زمین چنان از صاحبان معرفت و وارثان حقیقت خالی گشته، که گرسنگان معانی و سرگشتگان وادیِ حیرانی از تنگ نظرانِ تاریک دل و بی بهره از صفات انسانی، دریوزه ی آب حیات و گوهر مراد می کنند.
جولاهگان و فرومایگان صاحب جلال شدند و روبه صفتان تخت سروری یافتند. بی هنران به جای فرزانگان نشستند و بیخردان صاحب منصب گشته اند. مال و ناموس خلق به هرزه می گردد دست به دست در دست بی حرمتانِ بی خبر از آیینِ داد و حریمِ خلوت مردمان پامالِ چکمه های آهنین درنده گان است. صاحبانِ تمییز در زاویه های غریب، دندان بر جگر خسته می کشند و غبارِ سخت سکوت حنجره های خموش را می خلد. هر کجا که فریادی سینه ی صاحب دردی را دریده و بیرون جسته، فریادشکنان با سرنیزه های گران فرود آمده و فریاد را تکه تکه کرده و هر تکه را سوزانده و صاحبِ فریاد را غلها بر دست و پا نهاده به مسلخ های خودفراموشی کشانده اند مگر که وادارندشان تا فریاد خویشتن انکار کنند یا به بیگانه نسبت دهند.

خدایا مباد آن روزی که برای مردان ات هیچ راهی برای زیستن و ادامه ی حیات باقی نماند مگر پذیرش ذلت و تسلیم در برابر ستمگری و فروتنی در مقابل بیدادگری و سازش با ناحق.

دوشنبه 21 شهریورماه 90
به اشتراک بگذارید:

Balatarin :: Donbaleh :: Azadegi :: Risheha :: Cloob :: Yahoo Buzz :: Digg :: Delicious :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱ نظر:

نظر و پیام خود را انتشار دهید

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...